حرف سيزدهم از حروف مبانى است كه از حروف شجرى مى باشد. شين در حساب جُمَل عبارت از عدد سيصد است.
=شاءَ-
-شَيْئًا و مَشِيئَةً و مَشَاءَةً و مَشَائِيَةً [شيأ] هُ: آن چيز را خواست،- اللّهُ الشي ءَ: خداوند آن چيز را مقدر ساخت و در حال تعجب و شگفتى گويند: «مَا شَاء اللّهُ» ؛ «الى مَا شَاءَ اللّهُ» :
بى پايان، تا به آنجا كه پايانى نداشته باشد.
=الشَّائِب-
ج شُيَّب [شيب] : فا، آنكه موى سر او سفيد است، سفيد موى.
=الشَّائِبَة-
[شوب] : واحد (الشَّوَائِب) است.
=الشَّائِبَة-
[شيب] : مؤنّث (الشَّائِب) است.
=الشَّائِط-
[شوط] من الطعام: غذائيكه در داخل ديگ بر اثر گرمى و شدت آتش بسوزد.
=الشَّائِع-
[شيع] : فا؛ «سَهْمٌ شَائِعٌ» : سهم مشترك و مُشاع؛ «مِلْكٌ شَائِع» : ملك مُشاع؛ «حَدِيثُ شائِع» : سخنى پخش و پراكنده؛ «الشَّائِعُ أنَّ» : شايع است كه ... ، مردم مى گويند كه ...
=الشَّائِعَة-
ج شَائِعَات و شَوَائِع [شيع] : مؤنث (الشَّائِعِ) است، شايعه يا خبرى كه صحت و سقم آن معلوم نباشد.
=الشَّائِق-
ج شُوق [شوق] : دوستدار، مشتاق، آنكه به چيزى عشق ورزد.
=الشَّائِك-
ج شاكَة [شوك] : خاردار؛ «ارضٌ اوْ شَجَرَةٌ شَائِكَةٌ» : زمين پر از خار يا درخت خاردار؛ «شائِكُ السّلاحِ» : آنكه داراى سلاحى تيز و سخت است.
=شاءَمَ-
مُشَاءَمَةً [شأم] به: او را به سمت شمال برد،- الرّجُلُ: آن مرد به شام آمد.
=الشَّائِمَ-
[شأم] : فا، آنكه با خود بدبختى آورد.
=الشَّائِن-
[شين] : معيوب و زشت.
=الشَّائِه-
ج شُوَّه [شوه] : فا، حسود، رشك ورزنده؛ «رجُلٌ شَائِهُ الْبَصَرِ» : مرد تيز چشم، تيزبين.
=الشَّائِي-
[شيأ] : فا.
=شابَ-
-شَوْبًا و شِيَابًا [شوب] الشي ءَ: آن چيز را آميخت يا مخلوط كرد،- الرّجُلَ: به آن مرد خيانت كرد و او را گمراه نمود،- عَنْهُ:
از او پشتيبانى كرد ولى تأكيد ننمود؛ «لَا تَشوبُهُ شَائِبةٌ» : عيبى در او نيست، لكه اى به او نمى چسبد.
=شابَ-
-شَيْبًا و شَيْبَةً و مَشِيبًا [شيب] : موى او سفيد شد؛ «شَابَتْ رُؤُسُ الأَكَام» : قلّه ى تپه ها از برف سفيد شد.
=الشَّابّ-
ج شَبَاب و شُبَّان و شَبَبَة [شبّ] : جوان، آنكه در سالهاى جوانى باشد.
=الشَّابَّة-
ج شَابَّات و شَوَابّ و شَبَائِب: مؤنث (الشَّابّ) است.
=شابَكَ-
مُشَابَكَةً و شِبَاكًا [شبك] بين الأَصابع:
انگشتان دستهاى خود را درهم كرد.
=الشَّابِك-
ج شَوَابِك: «طريقٌ شَابِكٌ» : راه پيچيده و درهم برهم.
=شابَهَ-
مُشَابَهَةً [شبه] هُ: همانند يا همسان او شد.
=الشَّابُوقَة-
عصا، چوبدستى. اين واژه سرياني است.
=الشَّاة-
ج شاءٌ و شِيَاه و شِوَاه و أَشَاوِه و شِيه و شِيَّة و شَوِيّ [شوه] (ح) : واحد گوسفند است براى مذكر و مؤنث.
=شاتَى-
مُشَاتَاةً و شِتَاءً [شتو] الرجُلَ: با او در زمستان يا تا فصل زمستان داد و ستد كرد.
=شاتَمَ-
مُشَاتَمَةً [شتم] هُ: به او ناسزا و دشنام گفت.
=الشَّاتِي-
[شتو] : زمستاني؛ «يومُ شَاتٍ و غَداةٌ شَاتِيَةٌ» : روزى سرد و بامدادى سرد و زمستانى.
=شاجَّ-
مُشَاجَّةً و شِجَاجًا [شجّ] القومُ: آن قوم در زد و خورد با هم سرهاى يكديگر را شكستند.
=الشَّاجِب-
اندوهگين، پرگوى و ياوه گوى،- من الغِرْبَانِ: كلاغ سخت آواز و پر سر و صدا.
=شاجَرَ-
شِجَارًا و مُشَاجَرَةً [شجر] هُ: با او مشاجره و زد و خورد كرد،- تِ الْمَاشِيَةُ:
ستور گياهان را چريد و خورد و به سوى درخت روى آورد تا آن را به چرد،- المَاشِيَةَ: ستور را چرانيد.
=شاجَعَ-
مُشَاجَعَةً [شجع] هُ: در دليرى بر او چيره شد و غلبه يافت.
=الشَّاجِن-
اندوهگين.
=الشَّاجِنَة-
ج شَوَاجِن: مؤنث (الشَّاجِن) است، راهِ ميان دره، بالاى دره.
=شاحَّ-
مُشَاحَّةً [شحّ] بالشي ء على فلان: از