كرد.
زنگ شمشير،- مِنْ كُلِّ شَي ءٍ: و از هر چيزى چركى و زنگ خوردگى آن مانند چركى روغن.
من الماء و نحوه: آب تيره؛ «اصْطَادَ فِى الْمَاءِ العَكِر» : از آب گل آلود شكار كرد يعنى از فرصتِ بدست آمده براى منافع شخصى خود اقدام كرد.
=العَكَرَة-
پيچيدگى امور و مشكلات؛ «وَقَعُوا فِى عَكَرَة» : در مشكلات افتادند،- ج عَكَر: قطار شتر.
=عَكَزَ-
-عَكْزًا الرمحَ: نيزه را فرو برد،- عَلَى عُكّازَتِه: به عصاى خود تكيه داد،- بِالشَّيْ ءِ: به آن چيز راهنمائى شد.
=عَكَّزَ-
تَعْكِيزًا [عكز] الرمحَ: در بن نيزه خود آهن زد.
=عَكَسَ-
-عَكْسًا الكلامَ و نَحوَهُ: سخن را برگردانيد،- الشي ءَ: آن چيز را واژگون كرد،- على فلانٍ امْرَهُ: كار فلانى را بر او باز گردانيد،- هُ عَن الأَمر: او را از كار بازداشت،- تِ المِرْآةُ صُورَةَ فُلانٍ: آئينه چهره او را برگردانيد و منعكس كرد،- رأسَ البَعير: سر شتر را به عقب برگردانيد،- البَعيرَ: شتر را با ريسمانى از نوك بينى تا مُچ دست بست تا آنرا بنشاند،- الطَّعَامَ: بر روى غذا شير ريخت.
=العَكْس-
مص، آنچه كه بر خلاف و ضد و نقيض باشد؛ «عكسُ ذَلِكَ و عَلَى عَكْسِ ذَلكَ» ؛ (بِالعَكْس) : بر عكس و بر خلاف آن چيز.
=العَكِش-
كسى كه در او خيرى نباشد،- مِنَ الشَّعْر: موى فِرْفِرى و پُر پيچ.
=العَكِشَة-
«شجرةٌ عَكِشَةٌ» : درختى كه شاخه هاى پيچيده بسيار داشته باشد.
=عَكَفَ-
-عَكْفًا هُ عن الأَمر: او را از آن كار منع كرد، او را وادار و ملزم نمود،- عَكْفًا و عُكُوفًا على الأمرِ: آن كار را زير نظر گرفت،- القومُ حَولَهُ و بهِ: آن قوم دور او را گرفتند،- فِى الْمَكَانِ: در آنجا ماند و گوشه گيرى نمود.
=عَكَّفَ-
تَعْكِيفًا [عكف] هُ عن كذا: او را از آن چيز منع كرد،- الجَوهَر: گوهر را به رشته كشيد و از پراكنده شدن جلوگيرى نمود،- الشَّعْرَ: موى را بافت و چين دار و فِرفِرى كرد.
=العَكِف-
من الشعر: موى مُجَعَّد و فِرفِرى.
=العَكَنْباة-
[عنكب] (ح) : عنكبوت (تننده) ، كار تنه.
=العَكُّوب-
(ن) : درختى است از نوع مُركّبات داراى ريشه قوى و شكوفه هاى زردرنگ بنام (گندل) و داراى صمغى است كه آنرا مى خورند اين كلمه سريانى است.
=العُكْوَة-
ج عُكًا و عِكَاء [عكو] : بزرگ و درشت از هر چيزى، دوك نخ ريسى.
=العَكْوَة-
ج عُكًا و عِكَاء [عكو] : بزرگ و درشت از هر چيزى، گره درشت از بند شلوار، بن زبان، بن دم ستور كه بى مو مى باشد.
=العَكِيس-
رسن كه با آن مچ دست شتر را به پوزه آن بندند تا رام گردد، شاخه درخت كه آنرا زير زمين خوابانند تا درخت ديگرى رويد، شير كه بر روى غذا يا شوربا ريزند.
=عَلُ-
[علو] : بالاى هر چيزى به معناى (فوق) ؛ «مِنْ عَلُ» : مبنى بر ضم است هرگاه از آن معرفه بخواهند؛ «من عَلٍ» : معرب است هرگاه از آن نكره بخواهند؛ «آتَيْتُه مِنْ عَلًا» : از بالا نزد او آمدم.
=عَلَّ-
-عَلًّا و عَلَلًا و تَعِلَّةً [علّ] : پياپى آب نوشيد،- هُ: دوباره به او آب داد،- هُ ضربًا:
او را پى در پى زد.
=عُلَّ-
عِلَّةَ [علّ] : بيمار شد.
=عَلل-
اين كلمه از (لَعَلَّ) گرفته شده و به معناى (چه بسا) مى باشد.
=العَلّ-
ج أَعْلَال [علّ] : آنكه پوستش از فرط بيمارى ترنجيده شده باشد، پيرمرد لاغر اندام، آنكه در او خير و فايده اى نباشد.
=عَلَا-
-عُلُوًّا [علو] الشي ءُ أو النهارُ: آن چيز يا روز بلند و مرتفع شد،- الدّابةَ: سوار بر ستور شد،- المكَانَ و بِهِ: بالاى آن رفت،- بِهِ: آنرا بلند كرد و بالا برد،- بِالأَمْر: در كار مستقل و نيرومند شد،- الأَمْرَ و لَهُ: كار را توانست انجام دهد،- قِرْنَهُ: بر همتاى خود چيره شد،- الرَّجُلَ: او را شكست داد و بر او چيره شد،- هُ بالسَّيفِ: با شمشير او را زد،- فِى المَكَارِم: بلند مرتبه و بزرگوار شد،- فِى الأَرْضِ: تكبّر نمود،- تِ العَينُ عَن فُلانٍ:
بينائى او كُند شد، چشم از او برداشت و دور شد،- تْ وَجَهَهُ صُفْرةُ الامواتِ: زردى مرگ بر چهره اش پديد آمد،- تْ شَفَتَيهِ رغوَةً:
كف بر لبانِ او نشست.
=عَلَى-
-عَلْيًا و عُلِيًّا [علي] السطحَ: بر بالاى بام رفت.
=عَلَّى-
تَعْلِيَةً [علو] اللّهُ فلانًا: خداوند او را برتر و بالاتر گرداند،- الشَّي ءَ: آن چيز را بلند كرد و بالا برد،- المتاعَ عَن الدابَّة: متاع را از پشت ستور پايين آورد،- الكتابَ: براى كتاب اسم يا عنوان نوشت.
=العُلَى-
[علو] : والائى و برترى.
=عَلَى-
[علي] : از حروف جارّه است و معناى بالائى و برترى و بلندى را دارد مانند (حُمِلَ عَلى الدَّابّة) : بار روى ستور قرار داده شد و به معناى مصاحب مَعَ (با) مى باشد مانند «بَذَلَ المالَ عَلى فَقْرِه» : با نداشتن مال بذل و بخشش كرد و گاهى به معناى مِن (از) مى باشد مانند «رَضِىَ عَلَيْه» : از او راضى شد و گاهى به معناى فِى (در) مى باشد كه ظرفيت را مى رساند مانند «دَخَلَ الْمَدينَة عَلَى حِين غَفْلةٍ» : ناگهان به شهر درآمد، و گاهى به معناى علّت است مانند «عَلَامَ تَضرِبُنى» : براى چه مَرا مى زنى، و گاهى بسان حرف (ب) مى باشد مانند «ارْكبْ عَلَى اسمِ اللّهِ» : كه به معناى بِاسم اللّه است يعنى بنام خدا سوار ستور شو، گاهى به معناى استدراك است مانند «عَلى انَّ قُرْبَ الدّارِ خَيرٌ مِنَ الْبُعْدِ» : همانا كه نزديكى بهتر از دورى است، و گاهى اين حرف بصورت اسم به