فهرس الكتاب

الصفحة 787 من 1009

=المائِن-

[مون] : كسى كه نفقه و مخارج زندگى ديگرى را بر عهده خود بگيرد.

=المائِن-

[مين] دروغگو.

=المائِىّ-

[موه] : منسوب به (الماء) است.

=المائِيَّة-

[موه] من الشجر: مايعى كه مواد غذائى را بداخل شاخه ها و اجزاى درخت مى رساند.

=ماتَ-

-مَوْتًا [موت] : بدرود زندگى گفت،- تِ الريحُ: باد آرام شد،- تِ الحُمّى: تب قطع شد،- تِ النّارُ: آتش خاموش و خاكستر آن سرد شد،- الحَرُّ او البردُ: گرما يا سرما رفت،- الثوبُ: لباس كهنه شد،- مَوْتًا و مَوَاتًا و مَوَتَانًا المكانُ:

آن جاى خالى از مردم و آبادانى شد،- مَوَاتًا و مَوَتَانًا الطريقُ: راه و روش آن بهم خورد.

مَيْتًا [ميت] : مرادف (ماتَ يموتُ موتًا) است.

=ماتَّ-

مُمَاتَةً [متّ] فلانًا: خويشى و فاميلى را به او ياد آورى كرد.

=الماتَة-

ج مَوَاتّ [متّ] : وسيله، احترام و خويشاوندى.

الماتِح: فا.

=الماتِع-

فا، بلند و دراز از هر چيزى، خوب و بهترين هر چيزى، كسى كه به منتهى درجه خوب در كارى برسد، بلند آوازه و مقام، ريسمانهائى كه خوب تابيده شده باشد، آب مويز و يا سركه بسيار سرخ رنگ؛ «رجُلُ ماتِعُ» : مرد كامل در كارهاى نيك.

=ماتَنَ-

مُمَاتَنَةً [متن] فلانًا: او را بى نهايت دور كرد، او را سرگردان كرد، همان رفتارى را كرد كه با او كرده بودند از قبيل معطّل كردن و سرگردان نمودن،- هُ في الشِّعْر: او را در شعر معارضه كرد و بر او چيره شد.

=الماتِن-

فا، كسى كه متن كتابى را وضع مى كند (بر خلاف شارح)

الماثِد-

فا، مراقب و ديده بان.

=ماثَلَ-

مُمَاثَلَةً [مثل] هُ: با او همسان و مانند شد،- هُ بفلانٍ: او را به ديگرى تشبيه كرد.

=الماثِل-

ج مَثَلٌ: فا،- من الرّسُوم: آنچه كه اثر آن پاك و محو شده است، «ماثِلٌ للعِيَان» : ظاهر و نمايان است.

=الماثِلَة-

مؤنث (الماثل) است، تير چراغ برق، پايه چراغ.

=ماجَ-

-مَوْجًا و مَوَجَاتَا [موج] البحرُ: دريا طوفانى شد،- القومُ: اوضاع و احوال مردم بهم خورد،- عن الحقّ: از حق روى گردان شد.

=ماجَ-

-مَيْجًا [ميج] الشي ءُ: آن چيز مخلوط شد.

=الماجّ-

ج مُجَّاج و ماجُّون [مجّ] : فا، كسى كه در اثر پيرى و كهن سالى آب از دهانش روان باشد.

=ماجَدَ-

مِجَادًا و مُمَاجَدَةً [مجد] هُ: در مقام والائى و بزرگى با او معارضه نمود و بر او چيره شد.

فا، بزرگوار، خوش اخلاق؛ «شي ءٌ ماجِدٌ» چيز بسيار.

=الماجِدَة-

ج- مَوَاجِد: مؤنث (الماجد) است.

=ماجَرَ-

مِجَارًا و مُمَاجَرَةً فلانًا في البيع: در امر فروش با او آسان گرفت و مدارا كرد.

=الماجَرَيَات-

[جري] : حادثه ها، پيشامدها؛ «كانَتْ بينَهم مُنَاظَرات و ماجَرَيات يَطُولُ شَرحُها» :

بين آنها گفتگوها و اتفاقاتى رخ داد كه شرح آن بدرازا مى كشد.

=الماجَرِيَات-

[جري] : مرادف (الماجَرَيات) است.

=الماجِل-

فا، آبى كه در دامنه كوه يا دشت باشد.

=الماجِن-

ج مُجَّان: مرد شوخ و پر رو و بيحيا.

=ماحَ-

-مَيْحًا و مَيْحُوحَةً [ميح] : با كف دست آب خورد،- اصحابَهُ: ياران خود را با كف دست آب داد،- الرَّجُلَ: به او سود رسانيد،- هُ عِندَ الأمير: نزد فرمانده از او شفاعت كرد،- الرّجُلُ: مانند مرغابى با تبختر راه رفت و بسايه خود نگاه مى كرد،- تِ الريحُ الشجرة:

باد درخت را كج كرد،- ميحًا و مِيَاحَةً هُ: به او داد و اعطا كرد.

=ماحَضَ-

مُمَاحَضَةً [محض] هُ الودَّ: دوستى و محبت را با وى از صميم قلب ابراز داشت.

=الماحِض-

كسيكه اشتهاى ماست خالص دارد.

=الماحِق-

فا؛ «ماحِقُ الصيفِ» : شدت گرماى تابستان، «يومٌ ماحِقٌ» : روز بسيار گرم كه همه چيز را فرا مى گيرد.

=ماحَكَ-

مُمَاحَكَةً [محك] فلانًا: با او دشمنى و لجبازى كرد.

=الماحِك-

«رَجُلٌ ماحِكٌ» : مرد لجباز.

=ماحَلَ-

مِحَالًا و مُمَاحَلَةً [محل] هُ: با او دشمنى نمود و او را فريب داد، با او مقاومت كرد تا روشن شود كداميك نيرومندترند، با او دشمنى نمود، يكديگر را راندند و با هم جدال كردند.

=الماحِل-

فا، دشمن مناقشه كن؛ «رأيتهُ ماحِلًا» : او را در حاليكه چهره اش گرفته و متغير بود ديدم؛ «أَرْضٌ ماحِلٌ» : زمين خشك و بى حاصل.

=الماخِر-

فا.

=الماخِرَة-

ج مَوَاخِر: مؤنّث (المَاخِر) است، كشتى موج شكن.

=الماخِض-

ج مُخَّض و مَوَاخِض: زن باردارى كه هنگام زائيدن وى رسيده و درد زايمان گرفته است.

=الماخِط-

«سَهْمٌ ماخِطٌ» : تيرى كه بهدف اصابت كند.

=الماخُور-

ج مَوَاخِر و مَوَاخِير: محل تجمّع اهل فسق و فجور، خانه فساد و عشرتكده، رفت و آمد كننده به عشرتكده و شيفته آن.

=مادَ-

-مَيْدًا و مَيَدانًا [ميد] : تكان خورد و پريشان شد و خم شد،- الْغُصْنُ: شاخه كج شد،- الرّجُلُ: با ناز و تكبر راه رفت، در اثر مستى و يا مسافرت سرگيجه گرفت و يا بيهوش شد،- الرّجُلَ: به ديدن آن مرد رفت، به او احسان و نيكى كرد.

=مادَّ-

مِدَادًا و مُمَادَّه [مدّ] هُ: باو نيكى كرد، درباره او سهل انگارى و يا امروز و فردا كرد،- هُ الثّوبَ: جامه او را كشيد.

=مادَى-

مُمَادَاةً [مدي] فلانًا: به او مهلت داد.

=المادَّة-

ج مَوَادّ و مَادَّات [مدّ] : آنچه كه از آن چيزى تركيب و يا ساخته مى شود؛ «المادَّة الأولى» : ماده يكم؛ «المَوَادّ» جمع المادة است.

=مادَحَ-

مُمَادَحَةً [مدح] هُ: او را مدح و ثنا گفت.

=المادِّيّ-

[مدّ] : منسوب به (المادة) است، آنكه بجز ماده به چيز ديگرى عقيده ندارد.

=المَادِّيَّات-

[مدّ] : منافع مادى.

=المَادِّيَّة-

[مدّ] : عقيده اى مذهبى و فلسفى مى باشد كه پيروان آن بچيزى جز ماده

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت