[مون] : كسى كه نفقه و مخارج زندگى ديگرى را بر عهده خود بگيرد.
[مين] دروغگو.
=المائِىّ-
[موه] : منسوب به (الماء) است.
=المائِيَّة-
[موه] من الشجر: مايعى كه مواد غذائى را بداخل شاخه ها و اجزاى درخت مى رساند.
=ماتَ-
-مَوْتًا [موت] : بدرود زندگى گفت،- تِ الريحُ: باد آرام شد،- تِ الحُمّى: تب قطع شد،- تِ النّارُ: آتش خاموش و خاكستر آن سرد شد،- الحَرُّ او البردُ: گرما يا سرما رفت،- الثوبُ: لباس كهنه شد،- مَوْتًا و مَوَاتًا و مَوَتَانًا المكانُ:
آن جاى خالى از مردم و آبادانى شد،- مَوَاتًا و مَوَتَانًا الطريقُ: راه و روش آن بهم خورد.
مَيْتًا [ميت] : مرادف (ماتَ يموتُ موتًا) است.
=ماتَّ-
مُمَاتَةً [متّ] فلانًا: خويشى و فاميلى را به او ياد آورى كرد.
=الماتَة-
ج مَوَاتّ [متّ] : وسيله، احترام و خويشاوندى.
الماتِح: فا.
=الماتِع-
فا، بلند و دراز از هر چيزى، خوب و بهترين هر چيزى، كسى كه به منتهى درجه خوب در كارى برسد، بلند آوازه و مقام، ريسمانهائى كه خوب تابيده شده باشد، آب مويز و يا سركه بسيار سرخ رنگ؛ «رجُلُ ماتِعُ» : مرد كامل در كارهاى نيك.
=ماتَنَ-
مُمَاتَنَةً [متن] فلانًا: او را بى نهايت دور كرد، او را سرگردان كرد، همان رفتارى را كرد كه با او كرده بودند از قبيل معطّل كردن و سرگردان نمودن،- هُ في الشِّعْر: او را در شعر معارضه كرد و بر او چيره شد.
=الماتِن-
فا، كسى كه متن كتابى را وضع مى كند (بر خلاف شارح)
الماثِد-
فا، مراقب و ديده بان.
=ماثَلَ-
مُمَاثَلَةً [مثل] هُ: با او همسان و مانند شد،- هُ بفلانٍ: او را به ديگرى تشبيه كرد.
=الماثِل-
ج مَثَلٌ: فا،- من الرّسُوم: آنچه كه اثر آن پاك و محو شده است، «ماثِلٌ للعِيَان» : ظاهر و نمايان است.
=الماثِلَة-
مؤنث (الماثل) است، تير چراغ برق، پايه چراغ.
=ماجَ-
-مَوْجًا و مَوَجَاتَا [موج] البحرُ: دريا طوفانى شد،- القومُ: اوضاع و احوال مردم بهم خورد،- عن الحقّ: از حق روى گردان شد.
=ماجَ-
-مَيْجًا [ميج] الشي ءُ: آن چيز مخلوط شد.
=الماجّ-
ج مُجَّاج و ماجُّون [مجّ] : فا، كسى كه در اثر پيرى و كهن سالى آب از دهانش روان باشد.
=ماجَدَ-
مِجَادًا و مُمَاجَدَةً [مجد] هُ: در مقام والائى و بزرگى با او معارضه نمود و بر او چيره شد.
فا، بزرگوار، خوش اخلاق؛ «شي ءٌ ماجِدٌ» چيز بسيار.
=الماجِدَة-
ج- مَوَاجِد: مؤنث (الماجد) است.
=ماجَرَ-
مِجَارًا و مُمَاجَرَةً فلانًا في البيع: در امر فروش با او آسان گرفت و مدارا كرد.
=الماجَرَيَات-
[جري] : حادثه ها، پيشامدها؛ «كانَتْ بينَهم مُنَاظَرات و ماجَرَيات يَطُولُ شَرحُها» :
بين آنها گفتگوها و اتفاقاتى رخ داد كه شرح آن بدرازا مى كشد.
=الماجَرِيَات-
[جري] : مرادف (الماجَرَيات) است.
=الماجِل-
فا، آبى كه در دامنه كوه يا دشت باشد.
=الماجِن-
ج مُجَّان: مرد شوخ و پر رو و بيحيا.
=ماحَ-
-مَيْحًا و مَيْحُوحَةً [ميح] : با كف دست آب خورد،- اصحابَهُ: ياران خود را با كف دست آب داد،- الرَّجُلَ: به او سود رسانيد،- هُ عِندَ الأمير: نزد فرمانده از او شفاعت كرد،- الرّجُلُ: مانند مرغابى با تبختر راه رفت و بسايه خود نگاه مى كرد،- تِ الريحُ الشجرة:
باد درخت را كج كرد،- ميحًا و مِيَاحَةً هُ: به او داد و اعطا كرد.
=ماحَضَ-
مُمَاحَضَةً [محض] هُ الودَّ: دوستى و محبت را با وى از صميم قلب ابراز داشت.
=الماحِض-
كسيكه اشتهاى ماست خالص دارد.
=الماحِق-
فا؛ «ماحِقُ الصيفِ» : شدت گرماى تابستان، «يومٌ ماحِقٌ» : روز بسيار گرم كه همه چيز را فرا مى گيرد.
=ماحَكَ-
مُمَاحَكَةً [محك] فلانًا: با او دشمنى و لجبازى كرد.
=الماحِك-
«رَجُلٌ ماحِكٌ» : مرد لجباز.
=ماحَلَ-
مِحَالًا و مُمَاحَلَةً [محل] هُ: با او دشمنى نمود و او را فريب داد، با او مقاومت كرد تا روشن شود كداميك نيرومندترند، با او دشمنى نمود، يكديگر را راندند و با هم جدال كردند.
=الماحِل-
فا، دشمن مناقشه كن؛ «رأيتهُ ماحِلًا» : او را در حاليكه چهره اش گرفته و متغير بود ديدم؛ «أَرْضٌ ماحِلٌ» : زمين خشك و بى حاصل.
=الماخِر-
فا.
=الماخِرَة-
ج مَوَاخِر: مؤنّث (المَاخِر) است، كشتى موج شكن.
=الماخِض-
ج مُخَّض و مَوَاخِض: زن باردارى كه هنگام زائيدن وى رسيده و درد زايمان گرفته است.
=الماخِط-
«سَهْمٌ ماخِطٌ» : تيرى كه بهدف اصابت كند.
=الماخُور-
ج مَوَاخِر و مَوَاخِير: محل تجمّع اهل فسق و فجور، خانه فساد و عشرتكده، رفت و آمد كننده به عشرتكده و شيفته آن.
=مادَ-
-مَيْدًا و مَيَدانًا [ميد] : تكان خورد و پريشان شد و خم شد،- الْغُصْنُ: شاخه كج شد،- الرّجُلُ: با ناز و تكبر راه رفت، در اثر مستى و يا مسافرت سرگيجه گرفت و يا بيهوش شد،- الرّجُلَ: به ديدن آن مرد رفت، به او احسان و نيكى كرد.
=مادَّ-
مِدَادًا و مُمَادَّه [مدّ] هُ: باو نيكى كرد، درباره او سهل انگارى و يا امروز و فردا كرد،- هُ الثّوبَ: جامه او را كشيد.
=مادَى-
مُمَادَاةً [مدي] فلانًا: به او مهلت داد.
=المادَّة-
ج مَوَادّ و مَادَّات [مدّ] : آنچه كه از آن چيزى تركيب و يا ساخته مى شود؛ «المادَّة الأولى» : ماده يكم؛ «المَوَادّ» جمع المادة است.
=مادَحَ-
مُمَادَحَةً [مدح] هُ: او را مدح و ثنا گفت.
=المادِّيّ-
[مدّ] : منسوب به (المادة) است، آنكه بجز ماده به چيز ديگرى عقيده ندارد.
=المَادِّيَّات-
[مدّ] : منافع مادى.
=المَادِّيَّة-
[مدّ] : عقيده اى مذهبى و فلسفى مى باشد كه پيروان آن بچيزى جز ماده