السَّحَابَ: باد ابر را با خود برد،- هُ على كذا:
فلانى را در پى كارى فرستاد.
-حَدْيًا [حدي] القارئُ: خواننده در حاليكه نشسته بود و به جلو و عقب تكان مى خورد قرائت مى كرد.
تَحْدِيَةً [حدي] الشي ءَ: آن چيز را از روى عمد به انجام رسانيد.
=الحُدَاء-
[حدو] : راندن شتران با آواز ساربان؛ «ما امْلَحَ حُداءَهُ» : چقدر آواز آن ساربان دلچسب است.
=الحَدَّاء-
[حدو] : اسم مبالغه است در (الحَادِي) .
=الحُدَّاث-
گروه روايت كننده و سخنگو.
=الحَدَاثة-
مص، جوانى، تازگى،- مِنَ الأمرِ: آغاز هر كارى.
=الحَدَاجة-
ج حَدَائِج: هودج ويژه ى زنان كه بر پشت شتر بندند.
=الحُدَاد-
ج أَحِدَّة [حد] : بُرنده؛ «سِكّينٌ حُدَاد» : كارد قاطع و برنده.
=الحِدَاد-
[حدَّ] : سوگوارى و پوشيدن جامه ى سياه براى مرده، جامه هاى سياه سوگوارى؛ «لَبِسَ الحِدَادَ» : جامه هاى سياه پوشيد.
=الحَدَّاد-
ج حَدَّادُون [حدّ] : آهنگر، آنكه ابزار و آلات آهنى سازد، فروشنده ى آهن، دربان و يا زندانبان.
=الحِدَادة-
[حدّ] : آهنگرى.
=الحِدَام-
خشم، كينه.
=الحَدَأَة-
ج حَدَأ و حِدَاء [حدأ] : تيشه ى دو سر؛- حِدأ و حِدَاء و حِدْآن (ح) : نام پرنده ايست. شكارى كه در زبان متداول بر آن (الحِدَّاية) و (الشُّوحة) گويند، زغن.
=حَدِبَ-
-حَدَبًا الرجُلُ: آن مرد گوژپشت شد،- عليه: به او مهربانى كرد.
=حَدَّبَ-
تَحْدِيبًا [حدب] هُ: او را گوژپشت كرد،- الشي ءَ: آن چيز را مقعّر كرد.
=الحَدَب-
زمين بلند، تپه، موج آب و بلندى آن، اثر و نشانه بر روى پوست،- (ن) : نام گياهى است؛ «مِنْ كلِّ حَدَبٍ و صَوب» : يا «مِن كُلِّ صَوْبٍ و حَدَبٍ» : از هر سوى و هر جهت.
=الحَدِب-
ج حُدْبٌ: مرد گوژپشت.
=الحَدْبَاء-
مؤنث (الأحْدَب) است بمعناى زن گوژپشت، سال سخت، كارهاى شاق و سخت، نعش يا تابوت.
=الحَدَبَة-
گوژپشتى، قوز، جاى قوز بر روى كمر؛ «فى ظهره حَدَبة» : بر پشت او قوز و برجستگى است،- من الأرضِ: پشته، تپه.
=الحِدَة-
[وحد] : مص؛ «بَقِي على حِدَتِهِ» : در وضع يا خوى خود باقى ماند.
=الحِدَّة-
[حدّ] : خشم، غرور و تعصّب، پر توان يا تيز و برنده بودن چيزى.
=حَدَثَ-
-حُدُوثًا الأمرُ: آن امر واقع شد،- حَدَاثةً و حُدُوثًا: تازه و نو شد. اين واژه ضد (قَدُمَ) است.
=حَدَّثَ-
تَحْدِيثًا هُ كذا و بكذا: او را از چيزى خبر داد،- عن فلان: از فلانى حديث روايت كرد،- نَفْسَه أن: به خاطرش خطور كرد يا انديشيد،- نَفْسَه ب: خود را با اميد و آرزو سرگرم كرد،- تْهُ نَفْسُهُ (ب) : به چيزى احساس كرد.
=الحَدَث-
ج أَحْدَاث: بدعت در دين، امر واقع، پيشامد، هر امرى كه در ميان مردم معروف و شناخته نباشد؛ «احْداثُ الدَّهْرِ» : حوادث روزگار،- ج احْداث و حُدثان: جوان.
=الحَدُث-
خوش سخن، خوش بيان.
=الحَدِث-
مترادف (الحَدُث) است.
=الحِدْثَان-
آغاز و ابتداى هر كارى؛- «حِدْثانُ الدهِر» : حوادث و پيشامدهاى سخت روزگار.
=الحَدَثَان-
«حَدَثَانُ الدهرِ» : حوادث و سختيهاى روزگار.
=حَدَجَ-
-حَدْجًا البعيرَ: بر پشت شتر هودج بست،- الأحْمالَ: بارها را بست،- الإبلَ:
شتر را با ابزار آهنين داغ كرد،- بِبَصَرِه: به او تيز نگريست،- هُ: او را زد،- بِالسَّهم: به او تير انداخت.- هُ بِالذَّنْبِ: او را به گناه نسبت داد.
=حَدَّجَ-
تَحْدِيجًا ببصرِه: با چشم خود تيز نگريست.
=الحِدْج-
ج حُدُج و حُدُوج و أَحْدَاج: بار، هودج يا كجاوه كه براى زنان بر روى شتر بندند.
=الحَدَج-
(ن) : حنظل سفت و نارس.
=حَدَّدَ-
تَحْدِيدًا [حدّ] الأرضَ: براى زمين مرز و حدودى تعيين كرد،- الأمْرَ: آن امر را شناسانيد،- بَصَرهُ: با دقت نگريست،- السكِّينَ: چاقو را تيز كرد،- الزَّرعُ: كِشت بعلت تأخير باران دير روئيد،- عليه: بر او خشم گرفت،- اليه و لهُ: قصد يا آهنگ آن را كرد.
=حَدَرَ-
-حَدْرًا و حُدُورًا: فرود آمد،- الشي ءَ:
آن چيز را از بالا به پائين فرود آورد،- القراءَةَ و في القراءَة: در خواندن شتاب كرد،- اللّثامَ عن حَنَكِه: نقاب را از چانه و چهره ى خود كج كرد،- تِ العينُ الدمعَ:
چشم اشك ريخت،- الدّواءُ بطنَهُ: دارو شكم او را روان كرد،- حُدُورًا الجِلْدُ:
پوست ورم كرد،- الجلدَ: پوست را متورّم كرد،- حَدْرًا و حُدُورًا و حَدَارَةً الرّجُلُ: آن مرد چاق و فربه شد.
=حَدُرَ-
-حَدْرًا و حَدَارَةً و حُدُورًا الجلدُ: پوست ورم كرد،- الرّجُلُ: آن مرد درشت و فربه شد.
=الحَدَر-
زمين نشيب دار، جائيكه از آن سرازير مى شوند، لوچى چشم.
=الحَدْراء-
مؤنث (الأَحْدَر) است.
=الحَدْرَة-
(طب) : جوش يا دانه كه در زير پلك درآيد، گل مژه،- من العُيُون: چشم سفت و پر گوشت.
=حَدَسَ-
-حَدْسًا في الأمر: در آن امر خيال و گمان كرد،- في السيرِ: در راه خود شتاب كرد،- في الأرض: بدون راهنمائى و ناآگاه به سياحت پرداخت.
=الحَدْس-
مص، سرعت انتقال در فهم حقيقت و استنتاج.