[حشو] : شكم و معده.
[حشي] من الكُتُب: كتابهائيكه بر آن حاشيه نوشته شده است.
=المَحَشَّة-
ج مَحَاشّ [حشّ] : جاى پر از گياه و علف.
=المِحَشَّة-
[حشّ] : آتشگردان.
=المَحْشَر-
[حشر] : جاى گرد آمدن مردم.
=المَحْشِر-
[حشر] : مرادف (الْمَحْشَر) است.
=المَحْشَشَة-
ج مَحَاشِش [حشّ] : جائيكه در آن معتادان براى كشيدن حشيش جمع شوند.
المَحْشُود
[حشد] : كسيكه مردم براى خدمت باو در پيرامونش جمع شوند.
=المَحْشُوش-
[حشّ] : بچه مرده در شكم مادر.
=المَحْشِيّ-
[حشو] (ط) : دُلمه كلم يا برگ مو.
=مَحَصَ-
-مَحْصًا الظبيُ في عدوه: آهو بسرعت دويد،- المَذبوحُ برِجلهِ: مذبوح پاى خود را به زمين كشيد و دويد،- فلانٌ مِنْ فُلانٍ: از او گريخت،- السّنانَ: نيزه را جلا داد،- الشي ءَ: از هر عيبى او را مبرّى كرد،- الذّهبَ بِالنّار: طلا را با آتش گداخت تا تقلب آن گرفته شود،- اللّهُ ما بِكَ: دارائى تو را خدا برد،- البَرْقُ: برق درخشيد،- الحبلَ:
ريسمان را محكم بافت،- بفلانٍ الأَرْضَ: او را بر زمين افكند.
=مَحَّصَ-
تَمْحِيصًا [محص] الشي ءَ: آنرا كم كرد،- اللّحمَ: گوشت را پاك كرد،- الرَّجُلَ: او را آزرد و آزمايش كرد،- هُ عنهُ: او را دور كرد.
=المَحِص-
من الحبال أو الأوْتار: طناب و ريسمان نرم.
=المَحْصَاة-
[حصي] : «أَرْضٌ مَحْصَاةٌ» :
سرزمين پر از ريگ.
=المَحْصَبَة-
[حصب] : زمين پر از سنگ ريزه.
=المِحْصَد-
[حصد] : داس.
=المُحْصَن-
[حصن] : متأهل و ازدواج كرده.
=المُحْصَنَة-
[حصن] : زن شوهردار، زن باعفت.
=المَحْصُوب-
[حصب] : كسيكه سرخك در آورده باشد.
=المَحْصُور-
[حصر] : مفع؛ «مَحْصُورٌ في كذا» :
گرفتار در چيزى يا در امرى.
=المَحْصُول-
ج مَحْصُولات و مَحَاصِيل [حصل] :
محصول، دانه ها، بدست آمده ها؛ «مَحَاصيل الأرضِ» : غلات زمين؛ «مَحْصُولُ الكلامِ» :
معنى و مفهوم كلام؛ «ما لِفُلانٍ مَحْصُولٌ وَ لَا مَعْقولٌ» : فلانى رأى و تشخيص ندارد.
=المَحْصِي-
[حصي] : كسيكه در مثانه او سنگ پديد آمده باشد.
=مَحَضَ-
-مَحْضًا فلانًا الودَّ أو النصحَ: خالصانه با او دوستى و يا نصيحت كرد،- الرَّجُلَ: به او شير خالص نوشانيد.
=مَحِضَ-
-مَحَضًا: شير خالص نوشيد.
=مَحُضَ-
-مُحُوضَةً نسبُ الرجُلِ و مَحُضَ الرجُلُ في نسبه: اصل و نسب او پاك و خالص شد.
=المَحْض-
مص،- ج مِحَاض: خالص و پاك و صريح؛ «عَرَبِيٌّ مَحْضٌ» : و «عربيٌّ مَحْضًا» :
عرب خالص در نسب اين كلمه در مذكر و مؤنث و جمع يكسان است زيرا مصدر است، و تأنيث و تثنيه و جمع در آن جايز است،- من اللّبن و نحوه: شير خالص بدون آب و يا چيز ديگرى؛ «بمحضِ اختياره» : به مجرد اختيار او، با رضايت كامل او.
=المَحِض-
مرادف (الماحض) است و بمعناى وفادار در دوستى مى باشد.
=المِحْضَار-
ج مَحَاضِير [حضر] من الخيل و غيرها:
اسب تيزرو و مانند آن.
=المَحْضَر-
ج مَحَاضِر [حضر] : جمع حاضر از مردم، حضور، جاى حاضر شدن و شهادت دادن؛ «كانَ ذلك بِمحضَرٍ من فلانٍ» : در حضور فلانى بود، ثبت؛ «مَحْضَرُ الضّبط» استشهاد و صورت جلسه با حضور مأمورين انتظامى به آنچه كه در حضور آنها گفته و يا ديده شده است.
=المِحْضِير-
ج مَحَاضِير [حضر] من الخيل و غيرها: مرادف (المِحْضَار) است.
=مَحَطَ-
-مَحْطًا الوتَر: انگشتانش را بر روى زه كمان كشيد تا آنرا اصلاح كند، تير را به هدف زد.
=مَحَّطَ-
تَمْحِيطًا [محط] الوترَ أو السهمَ: مرادف (مَحَطَ) مى باشد.
=المَحَطّ-
ج مَحَاطّ [حطّ] : منزل و جاى فرود آمدن، ايستگاه، محل وقف در جمله و نقطه اى كه در آن وضع مى شود؛ «هذا محطُّ اصْبع» : اندازه پهناى انگشت؛ «مَحَطُّ الآمال» : آنجا كه آرزوها بر آن است؛ «كان مَحَطَّ الأنظار» : مورد توجه قرار گرفت.
=المِحَطّ-
[حطّ] : قطعه آهن يا چوبى كه براى صيقل دادن و نقاشى پوست بكار مى برند.
=المَحْطَب-
[حطب] : انبار هيزم.
=المِحْطَب-
[حطب] : ابزارى مانند داس كه با آن هيزم مى بُرند.
=المَحَطَّة-
ج مَحَطَّات [حطّ] : منزل و ايستگاه؛ «مَحَطَّةُ قِطارِ السّكّة الحَديديّة» :
ايستگاه راه آهن؛ «مَحَطَّةُ القِطارِ البَرقي» :
ايستگاه ترن برقى؛ «مَحَطَّةُ الإِذاعة» :
ايستگاه راديو كه آنرا (مَحَطَّةُ الإِرسال) : نيز گويند،؛ «مَحَطَّة توليد الكهرباء» : كارخانه توليد برق.
=المِحَطَّة-
[حطّ] : مرادف (المِحَطَّ) است.
=المُحَطِّمَة-
[حطم] : «المُحَطَّمة الثَّلْجِيَّة» :
كشتى يخ شكن در آبهاى دريا.
=المَحْظُور-
[حظر] : ممنوع، حرام؛ «الضَّرُورات تُبِيحُ المَحْظُورات» : نيازهاى ضرورى حرامها را مباح مى كند.
=المَحْظُوظ-
[حظّ] : خوشبخت، خوش شانس.
=المِحْفَار-
ج مَحَافِر [حفر] : دستگاه حفارى،- ج مَحَافِير عند العامة: در زبان متداول بمعناى جائيكه در آن كند و كاو كنند.
=المِحَفَّة-
[حفّ] : كجاوه اى مانند هودج كه ويژه نشستن زنان است تخت روان و