فهرس الكتاب

الصفحة 822 من 1009

=المَرْبِط-

ج مَرَابِط [ربط] : مرادف (المَرْبَط) است.

=المِرْبَط-

ج مَرَابِط [ربط] : رسن و زنجير و مانند آن كه ستور را با آن بندند.

=المِرْبَطَة-

ج مَرَابِط [ربط] : مرادف (المِرْبَط) است.

=المُرْبَع-

مبتلا به تب رِبْع.

=المَرْبَع-

[ربع] : باران بهارى، جائى كه فصل بهار را در آن بگذارنند.

=المِرْبَع-

[ربع] : چوبى كه با آن بار را از زمين برداشته و بر ستور قرار دهند.

=المُرَبَّع-

[ربع] (ه) : چيزى كه داراى چهار ضلع يا چهار گوشه باشد، و در علم حساب عبارت از حاصل ضرب عددى در خود آن عدد مى باشد مثلًا نه مربع سه است.

=المِرْبَعَة-

[ربع] : مرادف (المِرْبَع) است.

=المَرْبُوب-

[ربّ] : تربيت شده، بنده و برده.

=المَرْبُوع-

[ربع] : متوسط اندام.

=المَرْبُوعَة-

[ربع] : «أرض مَرْبُوعة» : زمينى كه در آن باران بهارى باريده است.

=المُرَبِّي-

[ربو] : مُربّي، تربيت كننده.

=المُرَبَّيَات-

[ربّ] : چيزهائى كه معمولًا با شيره خرما و مانند آن پخته و يا آماده مى شود.

=مَرَتَ-

-مَرْتًا الشي ءَ: آنرا نرم كرد.

=المَرْت-

مص،- ج أُمْرات و مُرُوت و أمارِيت:

بيابان بى گياه؛ «رجُلٌ مَرْتٌ» : مردى كه ابروانش بى موى باشد، «مَرْتُ الجَسَد» : بدن بى مو، «غلامٌ مَرْتُ العذار» : نوجوانى كه هنوز بر چهره او موى در نيامده است.

=المُرَّة-

ج مَرَائِر [مرّ] : مؤنث (المُرّ) است، تلخ،- ج مُرٌّ وَ امْرَار (ن) : نوعى بقولات خوردنى، بخيل و نظر تنگ؛ «ابو مُرَّة» : كنيه شيطان است.

=المَرَّة-

ج مَرّ و مِرَار و مِرَر و مُرُور و مَرَّات [مرّ] :

يكبار انجام دادن كارى؛ «لَقَيتُهُ مَرَّةً و ذاتَ مَرَّةٍ» : يكبار او را ديدم.

=المِرَّة-

[مرّ] : مص، لا و تاي ريسمان،- ج مِرَر و جج امْرار: قدرت طناب، نيرو و سختى، استوارى خرد، حالت استمرارى در چيزى،- ج مِرار (ع ا) : صفرا و بلغم.

=المِرْتَاج-

[رتج] : قفل و كلون درب.

=المُرْتَاح-

[روح] : فا، خوشنود، «مُرْتاح البالِ» آسوده خاطر، مطمئن، «مُرتَاحُ الضمير» خوشقلب.

=المُرَتَّب-

ج مُرَتَّبَات [رتب] : حقوق ماهانه دريافتى كارمند و يا خدمتگزار.

=المَرْتَبَة-

ج مَرَاتِب [رتب] : موقعيت، مقام عالي.

=المُرْتَبِط-

[ربط] : بِه: همبسته و مرتبط به ديگرى، متوقف بر او.

=المُرْتَبَع-

[ربع] : اقامتگاه در فصل بهار.

=المُرْتَبِع-

[ربع] : مرد چهار شانه، ميان اندام.

=المُرْتج-

[رنج] : «مكانٌ مُرْتَجٌ» : جاى پر از گياه و درخت.

=المُرْتَحَل-

[رحل] : «مُرْتَحَلُ البعير» : جاى پالان بر پشت شتر.

=المُرْتَزَق-

[رزق] : مفع، رزق و روزى.

=المُرْتَزِقَة-

[رزق] : جيره خواران، سربازان مزدور براى جنگ با كشورى غير از كشور خودشان.

=المُرْتِع-

[رتع] : شخص پر رو كه بهر چه بخواهد دست زند.

=المَرْتَع-

[رتع] : چراگاه.

=المُرْتَفَع-

ج مُرْتَفَعات [رفع] : تپه، جاى بلند و عالى.

=المُرْتَفِق-

[رفق] : دارنده چيزهاى بسيار.

=المُرْتَقَى-

[رقي] : جاى بالا رفتن؛ «مكانٌ صَعْبُ المُرتَقَى» : جائيكه بالا رفتن بر آن سخت باشد.

=المُرْتَقَع-

[رقع] : جاى وصله زدن بر جامه.

=المُرْتَهَن-

[رهن] . مفع، آنچه كه در مقابل چيزى نگهداشته شود،- بِالأمرِ: مقيد و متعهد به چيزى يا امرى.

=مَرَثَ-

-مَرْثًا الشي ءَ: چيزى را نرم كرد،- الدواءَ في الماءِ: دارو را با آب حل كرد،- التَّمْرَ بيدهِ في الماء: خرما را با دست در آب نرم و له كرد،- الصبِيّ اصبَعَهُ: كودك انگشت خود را مكيد، ثَديَ أُمِّهِ.

كودك پستان مادرش را مكيد.

=مَرَّثَ-

تَمْرِيثًا [مرث] الثَّريدَ: تريد را خرد كرد.

=المَرْثَاة-

ج مَرَاث [رثو] : مرثيه و نوحه سرائي بر مرده؛ «المَرَاثي السَّبْع» : هفت قصيده برگزيده از اشعار عرب.

=المَرْثِم-

ج مَرَاثِم [رثم] : بينى.

=المِرْثَم-

ج مَرَاثِم [رثم] : بينى.

=المَرْثُوْ-

[رثو] : «رجُلٌ مَرْثُوٌّ» : مرد كم هوش و سست خرد.

=المَرْثُوم-

[رثم] : «الأَنْف المَرْثُوم» : بينى شكسته كه از آن خون بيايد.

=المَرْثِيَة-

ج مَرَاثٍ [رثو] : مرادف (المَرْثاة) است.

=مَرَجَ-

-مَرْجًا تِ الدابَّةُ: ستور براى چريدن به چراگاه رفت،- الدّابَّةَ: ستور را به چراگاه روانه كرد،- الكذبَ: زبان به دروغ گشاد،- لسانَهُ في اعْراضِ النّاس: زبان خود را در بد گوئى و غيبت مردم آزاد گذاشت،- السّلطانُ رعيّتَهُ: سلطان ملت خود را در تباهى و فساد آزاد گذاشت،- الأَمْرَ: امر را نابسامان و در هم بر هم كرد،- الشي ءَ بِالشي ءِ:

چيزى را با چيز ديگرى مخلوط نمود.

=مَرِجَ-

-مَرَجًا الخاتمُ في الإصْبع: انگشتر در انگشت تكان خورد،- الأَمْرُ او العَهدُ او الأمانة او الدِّينُ: امر يا پيمان يا امانت يا دين نابسامان شد.

=المَرْج-

مص،- (ج) مُرُوج: چراگاه، مرتع.

=المِرْجَاس-

[رجس] : سنگ يا مانند آن كه بر ريسمانى بسته و در ميان چاه فرو كنند تا بوسيله آن گودى چاه شناخته شود.

=المِرْجَام-

[رجم] : فلاخن،- من الإبل: شترى كه سريع و شتابان رود.

=المَرْجَان-

[مرج] : دانه هاى ريز مرواريد، ريشه هاى سرخ رنگ مانند انگشتان دست كه از دريا رويد (مرجان) ، نوعى گياه است از رسته (القاتيّات) داراى برگهاى تخم مرغى و مستطيل و گلهاى ريزى كه در بهار باز مى شود نام ديگر آن (قَلَنسُوة الراهب) است،- اليابانيّ (ن) : گونه اى ديگر از رسته

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت