: مؤنث (النَّغِلَ) است.
=نَغَمَ-
-نَغْمًا الرجُلُ: آواز و سرود خواند،- في الشّراب: كمى شراب نوشيد.
=نَغِمَ-
-نَغْمًا: مرادف (نَغَمَ) است.
=نَغَّمَ-
تَنْغِيمًا [نغم] الرجُلُ: شعر و آواز خواند.
=النَّغْم-
ج أَنْغام و جج أَنَاغِيم: مرادف (النَّغَم) است.
=النَّغَم-
ج أَنْغام و جج أنَاغِيم: سخن آهسته و پنهان، مطربى و آواز خوانى؛ «انْغَامُ الْمُوسِيقى): نغمه هاى موسيقى.
=النَّغْمَة-
ج نَغَمَات: واحد (النَّغْم) است، با صداى خوش خواندن.
=النَّغَمَة-
ج نَغَمَات: مرادف (النَّغْمَة) است.
=النَّغْوَة-
[نغو] : نغمه زيبا، سخن زيبا.
=النَّغُوم-
«رجُلٌ نَغُومٌ» : آنكه آواز و نغمه خوش دارد.
=النَّغْيَة-
[نغو] : مرادف (النَّغْوَة) است، اولين خبرى كه قبل از تأكيد مى رسد؛ «سمعتُ نَغْيَةً من كذا» : خبرى شنيدم ولى از آن هنوز متأكد نيستم.
النَّغِيل: فاسد، حرامزاده.
=النَّغِيلَة-
(ح) : كرمى كه در پوست ايجاد مى شود و آنرا فاسد مى كند.
=نَفَا-
-نَفْوًا [نفو] هُ: لغتى است در (نفاهُ) بمعناى، آنرا نفى كرد.
=نَفَى-
-نَفْيًا [نفي] السيلُ الغثاءَ: سيل خار و خاشاك را با خود برد،- تِ السّحابةُ ماءَها:
ابر باران ريخت،- الشي ءَ: آن چيز را انكار كرد و نپذيرفت،- الرَّجُلَ: او را زندانى كرد،- الرجُلَ من بلدهِ: او را از شهر و ديار خود خارج كرد و بجاى ديگر فرستاد،- هُ: او را راند و بيرون كرد،- عَنهُ: از او دورى كرد،- هُ عَنه: او را از خود راند و بيرون كرد،- الشَّعْرُ:
موى ريخته شد،،- نَفْيًا و نَفَيَانًا الصَّيْرَفِيُّ الدراهمَ: درهمها را پراكنده كرد تا سره از ناسره را جدا كند،- تِ الرِّيح الترابَ: باد خاكها را بر انگيخت.
=نَفَّى-
تَنْفِيَةً [نفي] هُ: در نفي او مبالغه كرد.
=النَّفَاء-
[نفي] : «نَفَاءُ الشي ءِ» : آنچه كه بعلت پوچى و پستى دور افكنده شود، بازمانده آن.
=النَّفَائِض-
: آنانكه با ريگ فال مىندازند كه خوب را از بد جدا كنند، شتران لاغر.
=النَّفَاة-
[نفي] : «نَفَاةُ الشي ءِ» : بمعناى (نَفَاؤُه) است.
=النَّفَّاث-
: افسونگر، ساحر.
=النُّفَاثَة-
: خلط سينه كه بيرون انداخته مى شود.
=النَّفَّاثَة-
: مؤنث (النَّفَّاث) است.
=النَّفَّاج-
: آنكه به آنچه كه ندارد افتخار و تكبر كند.
=النِّفَاجَة-
: پارچه چهارگوش كه زير آستين پيراهن دوزند.
=النَّفَّاح-
: آنكه بسيار عطا و كرم كند.
=النَّفَّاحة-
: مؤنث (النَّفَّاح) است؛ «طَعْنَةٌ نَفَّاحَةٌ» :
ضربه نيزه كه باعث شدت جريان و خارج شدن خون از زخم مى شود.
=النُّفَّاخ-
: ورم عضوى از بدن كه در اثر بيمارى پديد مىيد.
=النُّفَّاخة-
ج نُفَّاخَات: بادكنك، عضوى پر باد كه در شكم ماهى قرار دارد.
=النَّفَّاذ-
: آنكه در كارهاى خود قاطع باشد.
=النِّفَار-
مص، رميدن ستور؛ «فِى الدَّابَّة نِفارٌ» : در ستور حالت رمش است.
=النُّفَارَة-
: حكم، آنچه را كه غالب از مغلوب مى گيرد.
=النَّفَارِير-
[نفر] : گنجشكها.
=النِّفَاس-
مص، زائيدن زن، خونى كه پس از زائيدن خارج شود.
=النُّفَّاش-
«غنمٌ أو إبلٌ نُفَّاشٌ» : گوسفندان يا شترانى كه شبانگاه بدون چوپان به چرا روند.
=النَّفَّاش-
: خود بزرگ بين و متكبر، بسيار كريم يا عطا دهنده، نوعي ليموى درشت.
=النُّفَاض-
ج نُفُض: اسم است از (انْفَضَ الْقَومُ زَادَهم) ، آنچه كه پس از تكان دادن درخت از آن ريزد.
=النَّفَاض-
: لرزيدن در حال تب.
=النِّفَاض-
ج نُفُض: آنچه كه از درخت ريخته مى شود، شلوارى ويژه كودكان.
=النُّفَاضَة-
ج نُفُض: بقيه آذوقه و غذا كه دور ريخته شود، آنچه كه از تكان دادن درخت ريخته شود.
=النَّفَّاط-
ج نَفَّاطة و نَفَّاطُون: استخراج كننده نفت از منبع آن، پخش كننده نفت.
=النَّفَاطَة-
: چاه نفت، نوعى چراغ، ابزارى مسين كه در آن نفت ريزند و آتش افروزند.
=النَّفَّاطَة-
: مرادف (النَّفَاطَة) است.
=النَّفَاع-
: سود، فائده و منفعت.
=النَّفَّاع-
: آنكه بسيار سود برد.
=النُّفَاعَة-
: اسم است از آنچه با آن سود و استفاده كنند.
=النِّفَاق-
مص، رفتار آنكه دورو و منافق است.
=النُّفَاق-
مص، رفتار آنكه دورو و منافق است.
=النَّفَانِف-
[نفنف] : «نَفَانِفُ الدارِ» : گوشه و اطراف خانه.
=النُّفَاوَة-
[نفي] : «نُفَاوَةُ الشي ءِ» : زيادى و بازمانده چيزى.
=النُّفَايَة-
[نفي] : «نُفَايَةُ الشي ءِ» : مرادف (نُفَاوَتُهُ) است.
=النَّفَايَة-
[نفي] : «نَفَايَةُ الشي ءِ» : مرادف (نُفَاوَتُهُ) است.
=نَفَتَ-
-نَفْتًا و نَفَتَانًا و نَفِيتًا تِ القِدْرُ: ديگ بسيار جوشيد،- الرَّجُلُ: خشمگين شد و از فرط غضب باد كرد،- نَفْتًا الدَّقِيقُ: بر روى آرد آب ريخت و پُفت كرد.
=النَّفْتَالِين-
(ك) : نفتالين.
=نَفَثَ-
-نَفْثًا و نَفَثَانًا الرجُلُ: آب دهن انداخت،- البصاقَ من فيهِ: با دهان خود تُف كرد،- المَصْدُور: شخص مسلول خلط از دهان خود بيرون انداخت،- تِ الحيَّةُ السمَّ:
مار نيش زد و زهر ريخت،- الجَرْحُ الدّم:
زخم خون ريخت،- القلمُ: نوشت،- فُلانًا:
او را سحر و جادو كرد؛ «نَفَثَ اللّهُ الشي ءَ في قلبِهِ» : خدا بدلش انداخت.