بسختى راه خود را ادامه داد، فرار كرد، گريخت.
-مَلَاخَةً الطعامُ: غذا فاسد شد.
=المُلَخَّص-
[لخص] : مفع، مختصر و موجز،- ج مُلَخَّصَات: خلاصه؛ «هذا مُلَخَّصُ ما قالوهُ» : اين ما حصل آنچه كه گفته اند مى باشد.
=مَلِدَ-
-مَلَدًا الغصنُ: شاخه درخت نرم شد و تكان خورد.
=مَلَّدَ-
تَمْلِيدًا [ملد] الأَديمَ: چرم را نرم كرد،- الريُّ الغُصْنَ: شاخه درخت در اثر آبيارى نرم و نازك شد.
=المَلْد-
مرد نازك اندام و ظريف و يا شاخه نرم و نازك.
=المَلَد-
ج أَمْلَاد: جوانى، نعمت، تكان خوردن و حركت.
=المَلْداء-
ج مُلْدٌ: مؤنث (الأَمْلَد) است.
=المَلَدَان-
حركت و تكان خوردن شاخه درخت با ميوه خود.
=المِلْدَغ-
[لدغ] : كسيكه مردم را در گفتار خود زخم زبان زند.
=المَلَذّ-
ج مَلَاذّ [لذّ] : جاى لذّت بردن و خوشى.
=المَلَذَّة-
ج مَلَذَّات [لذّ] : شهوت.
=المِلَزّ-
[لزّ] : كينه توز. (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=المِلَزَّة-
قطعه گردى از پوست يا آهن كه وسط آن سوراخ است و آنرا زير سوراخ لولاى درب قرار مى دهند.
=المُلْزَق-
[لزق] : پسر خوانده، فرزند نامشروع.
=المُلَزَّق-
[لزق] : پسر خوانده، چيزى كه نه استوار و نه محكم باشد.
=المِلْزَم-
ج مَلَازم [لزم] : منگنه، گيره.
=المَلْزَمَة-
[لزم] من الكتاب: در اصطلاح چاپ عبارت است از صفحاتى كه يكجا چاپ مى شود كه معمولًا هشت يا شانزده يا سى و دو صفحه مى شود.
=المِلْزَمة-
[لزم] : مرادف (المِلْزَم) است.
=مَلَسَ-
-مَلْسًا الشي ءَ: آن چيز را از اصل و يا ريشه كند،- الرَّجُلَ بِلِسانِهِ: از او با زبان چاپلوسى كرد،- الإبلَ: شتران را با شدت براه انداخت،- الظَّلَامُ: تاريكى گرگ و ميش شد يا با روشنى توأم گرديد.
=مَلِسَ-
-مُلُوسةً و مَلَاسَةً: آن چيز نرم و نازك شد.
=مَلُسَ-
-مُلُوسَةً و مَلَاسَةً: مرادف (مَلِسَ) است.
=مَلَّسَ-
تَمْلِيسًا [ملس] هُ من الأَمرِ: او را رهائى داد،- الشّي ءَ: آنرا نرم و نازك كرد،- الأرضَ: زمين را هموار كرد.
=المَلَس-
ج مُلُوس و أَمْلَاس و جج أَمَالِيس: زمين هموار؛ «مَلَسُ الظّلام» : تاريكى همراه با روشنى.
=المَلْسَاء-
مؤنث (الأَمْلَس) است، شراب نرم و گوارا؛ «الأَلِفُ المَلْساء» : الف لينه مانند الِف كتاب؛ «سَنَةٌ مَلْسَاء ج أَمَالِس و امالِيس» : سال خشك و بى آب و علف.
=المُلْسِن-
[لسن] : فا، مرد فصيح، كسيكه بسيار سخن گويد.
=المِلْسَن-
[لسن] : سنگى كه بر بالاى درب (لانه) حيوانات وحشى قرار دهند و زير آن پاره اى گوشت گذارند تا هر گاه جانور براى خوردن گوشت وارد شود آن سنگ بر درب خانه فرو افتد و آنرا ببندد.
=المُلَسَّن-
[لسن] : مفع، آنچه كه نوك آن مانند نوك زبان باشد.
=المُلَسِّن-
[لسن] : فا، آنكه از شدت شگفتى زبان خود را با دندان گاز بگيرد.
=المَلْسُون-
[لسن] : دروغگو، چاپلوس و خوش زبان و بدخصال كه به گفته هاى خود عمل نكند.
=مَلَشَ-
-مَلْشًا الشي ءَ: چيزى را با دست خود كاوش نمود، و در زبان متداول پر را كند.
=مَلِصَ-
-مَلَصًا الشي ءُ من يدهِ: آن چيز بعلت لغزندگى و ليزى در دست بند نشد؛ «مَلِصَتِ السمَكَةُ من يَدى» : ماهى از دستم ليز خورد و در رفت، الرّجُلُ: فرار كرد و گريخت.
=مَلَّصَ-
تَمْلِيصًا [ملص] اللَّوْلَبُ: لولا از درب كنده شد.
=المَلْص-
لخت، عريان.
=المَلَص-
مص، ليز خوردن.
=المَلِص-
من الحبال و نحوها: ريسمان و رسن كه ليز و لغزان باشد و در دست گرفته نشود.
=المِلْصَاب-
[لصب] : نقول[سيفٌ مِلْصَابٌ» شمشيرى كه بسيار در غلاف مانده باشد.
=المَلِصَة-
«سمكةٌ مَلِصَةٌ» : ماهى كه بخاطر ليزى از دست بگريزد.
=المَلَصَّة-
[لصّ] : سرزمينى كه دزد بسيار دارد.
=المُلْصَق-
[لصق] : مفع، پسر خوانده.
=المُلْصَقَة-
[لصق] : مؤنّث (المُلْصَق) است.
=مَلَطَ-
-مَلْطًا الحائطَ: ديوار را گِل اندود كرد،- الشَّعْرَ: موى را تراشيد،- مُلُوطًا الغلامُ: پسر بچه بى اصل و نسب بود.
=مَلِطَ-
-مَلَطًا و مُلْطَةً: بى موى شد.
=مَلُطَ-
-مُلُوطًا الغلامُ: مرادف (كان مِلْطًا) است.
=مَلَّطَ-
تَمْلِيطًا [ملط] الحائطَ: ديوار را گِل اندود كرد،- الشّاعرُ: شاعر نيم بيت شعر گفت و نيم ديگر را شاعرى ديگر بپايان رسانيد.
=المِلْط-
ج أَمْلَاط و مُلُوط: مرد خبيث و پليد كه مورد اعتماد نباشد، داراى اصل و نسب صحيحى نباشد.
=المُلِطّ-
[لطّ] : فتنه انگيز.
=المِلْطَاس-
ج مَلَاطِيس [لطس] : مرادف (المِلْطَس) است.
=المِلْطَاط-
[لطّ] : ماله گِلكار، چوبه نانوا، لبه دره، ساحل دريا، جاى پا، رد پا، حياط خانه، برآمدگى تيزى در ميان سر.
=المِلْطَأ-
[لطأ] : پوسته نازكى ميان استخوان سر و گوشت آن.
=المِلْطَأَة-
[لطأ] : مرادف (المِلْطَأ) است.
=المِلْطَس-
ج مَلَاطِس [لطس] : سنگى كه با