فهرس الكتاب

الصفحة 390 من 1009

=خَلَطَ-

-خَلْطًا الشي ءَ بالشي ء: آن چيز را پيوست چيزى كرد و با هم آميخت.

=خَلَّطَ-

تَخْلِيطًا الشي ءَ بالشي ءِ: چيزى را با چيزى آميخت و مخلوط كرد،- المريضُ:

بيمار ناپرهيزى غذائى كرد،- في الشي ءِ:

آن چيز را فاسد كرد،- في الكلامِ: در سخنان خود هذيان گفت.

=الخَلْط-

آنكه در مردم درآيد و به آنها تملّق گويد.

=الخِلْط-

احمق، تير و كمان كج و معوج،- ج اخْلَاط: هر چه كه با چيزى آميخته شده باشد.

=الخَلِط-

احمق.

=الخُلْطَة-

شركت.

=خَلَعَ-

-خَلْعًا الشي ءَ: آن چيز را بر كند يا خلع كرد،- كَتِفَهُ او وَرِكَهُ: كتف ياران او را كشيد،- القائِدَ: فرمانده را از مقام خود بر كنار كرد،- هُ من العَرْشِ: او را از تخت پادشاهى عزل كرد،- العِذَارَ: حيا را كنار گذارد و سوار هوا و هوس شد،- الدابَّةَ:

ستور را از بند رها كرد،- الشجَرُ: برگ درخت فرو افتاد، درخت برگ نو درآورد،- عليه ثوبًا: جامه را بر او پوشانيد و پاداش داد،- خَلْعًا و خُلْعًا امْرأته: همسر خود را در برابر گرفتن مالى طلاق داد،- ابْنَهُ:

پسر خود را به فرزندى قبول نكرد و دور كرد.

=خَلُعَ-

-خَلَاعَةً: بدنبال هوا و هوس رفت، سبك شد، و در زبان متداول بمعناى عقل خود را از دست داد، مى باشد.

=خَلَّعَ-

تَخْلِيعًا هُ: آن چيز را باز و تفكيك كرد.

=الخَلْع-

مص؛ «خَلْعُ الأَسْنانِ» : كشيدن دندانها.

=الخُلْعَة-

بهترين و برگزيده ى مال، ناتوانى.

=الخِلْعَة-

هر جامه اى را كه از خود درآورى، جامه اى كه پاداش داده شود، برگزيده ى مال.

=خَلَفَ-

-خِلَافَةً و خِلِّيفَى هُ: جانشين او شد،- هُ رَبُّه في قَومهِ: خدايش او را در قوم خود خليفه و حاكم كرد،- الرجُلَ: آن مرد را جانشين خود كرد،- خَلَفًا و خِلْفَةً تِ الفَاكِهةُ بعضُها بَعْضًا: ميوه ها بدنبال هم و هر يك جاى ميوه ى قبلى آمدند،- خَلَافَةً و خُلُوفًا الغُلامُ: آن جوان نادان شد،- عن خُلُق ابيه:

از اخلاق پدرش دور و متغير شد،- خُلُوفًا و خُلُوفَةً فَمُ الصَّائِم: دهان روزه دار بدبو شد،- الطَّعَامُ: مزه يا بوى غذا تغيير كرد،- خَلْفًا اباهُ: جانشين پدرش شد،- فلانًا: فلانى را جانشين خود كرد، از پشت او را گرفت،- عن اصْحَابِهِ: از ياران خود عقب افتاد و تأخير كرد،- البَيتَ: در پشت خانه ى خود ستونى بنا كرد،- الرجُلُ: آن مرد پناه خواست،- الثوبَ: جامه را اصلاح كرد.

=خَلِفَ-

-خَلَفًا: جانشين شد،- تِ النّاقةُ:

ماده شتر آبستن شد.

=خَلَّفَ-

تَخْلِيفًا هُ: او را جانشين خود كرد،- الشي ءَ: آن چيز را پشت سر خود رها كرد، آن چيز را به تأخير انداخت.

=الخُلْف-

خلاف وعده، خلاف فرض.

=الخَلْف-

مص، پشت، عقب. اين واژه ضد (قُدّام) است و معمولا ظرف مكان است و گاهى اسم است براى جهت عقب؛ مِن خَلْفُ» از جهت پشت و عقب،- ج خُلوف:

قرن پس از قرن؛ «هؤلاءِ خَلْفُ سَوْءٍ» اينها افرادى هستند كه به افراد بيشترى پيوستند، آنكه در او خيرى نباشد سخن ناهنجار، كوتاهترين استخوان پهلو، تيشه ى بزرگ، لب تيشه.

=الخِلْف-

ج أَخْلَاف و خِلْفَة: مختلف، گوناگون، نوك پستان ماده شتر، آنچه از گياه كه در تابستان رويد.

=الخَلَف-

فرزند، فرزند نيكو و صالح، نسل و تبار، آنچه را كه جاى چيزى قرار دهند، عوض و بدل.

=الخِلْفَانِ-

دو چيز مخالف در وصفى؛ «لهُ وَلَدانِ خِلْفانِ» : دو فرزند مغاير با هم دارد مثلًا يكى عاقل و ديگرى نادان و يا يكى قد بلند و ديگرى كوتاه؛ «ولدت الناقةُ خِلْفَينِ» : ماده شتر يكسال نر زائيد و سال ديگر ماده؛ «ذات الخِلْفَيْنِ» : كلنگ دو سر.

=الخُلْفَة-

مخالفت، آخرين مزه ى غذا، حماقت، عيب و نقص.

=الخَلْفَة-

بىشتهائى به غذا در اثر بيمارى.

=الخِلْفَة-

مخالفت، مختلف، رفت و آمد، آنچه كه بازماند يا پيروى كند، آنچه كه بر پشت سواره آويخته باشد، وصله ى جامه.

=خَلَقَ-

-خَلْقًا و خَلْقَةً هُ: او را آفريد، از عدم به وجود آورد،- الكذبَ: دروغ آفريد،- الشي ءَ: آن چيز را ساخت، نرم كرد، صاف كرد،- الأَديم: چرم را قبل از بريدن اندازه گيرى كرد.

=خَلِقَ-

-خَلَقًا: هموار شد، نرم شد،- خُلُوقَةً و خَلَقًا الثوبُ: جامه كهنه شد.

=خَلُقَ-

-خَلَاقَةً الغلامُ: آن جوان زيبا اندام شد،- الشي ءُ له: آن چيز براى او زيبنده شد،- خُلُوقًا و خُلُوقَةً و خَلَاقَةً: هموار شد، نرم شد،- خُلُوقَةً و خَلَقًا الثوبُ: جامه كهنه شد.

=خَلَّقَ-

تَخْلِيقًا القِدْحَ: تير قمار را صاف كرد،- العودَ: چوب را راست و استوار كرد،- هُ: او را با عطر زعفران خوشبو كرد.

=الخُلْق-

ج أَخْلَاق: خوى، طبع؛ «سَيِّىُ الخُلْقِ» : بد اخلاق؛ «سُوءُ الخُلْق» :

بد اخلاقى، «سَهْلُ الخُلْقِ» : نرم خوى و خوش طبع؛ «ضَيِّقُ الخُلْقِ» : كم طاقت، كم صبر، اخلاق، عادت، مروت؛ «سُمُوُّ الأَخْلاقِ» : عزت نفس، خوش خلقى و بزرگمنشى؛ «عِلْمُ الأَخْلاقِ» : علم اخلاق؛ «شُرطة الأَخْلاقِ» : پليس ناظر بر اخلاق و آداب عمومى.

=الخَلْق-

مص، مردم، انسانها، فِطرت، خوى طبيعى.

=الخُلُق-

ج أَخْلَاق: مترادف (الخُلْق) است.

=الخَلَق-

ج أَخْلَاق و خُلْقَان: كهنه و فرسوده.

اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت