-خَلْطًا الشي ءَ بالشي ء: آن چيز را پيوست چيزى كرد و با هم آميخت.
تَخْلِيطًا الشي ءَ بالشي ءِ: چيزى را با چيزى آميخت و مخلوط كرد،- المريضُ:
بيمار ناپرهيزى غذائى كرد،- في الشي ءِ:
آن چيز را فاسد كرد،- في الكلامِ: در سخنان خود هذيان گفت.
=الخَلْط-
آنكه در مردم درآيد و به آنها تملّق گويد.
=الخِلْط-
احمق، تير و كمان كج و معوج،- ج اخْلَاط: هر چه كه با چيزى آميخته شده باشد.
=الخَلِط-
احمق.
=الخُلْطَة-
شركت.
=خَلَعَ-
-خَلْعًا الشي ءَ: آن چيز را بر كند يا خلع كرد،- كَتِفَهُ او وَرِكَهُ: كتف ياران او را كشيد،- القائِدَ: فرمانده را از مقام خود بر كنار كرد،- هُ من العَرْشِ: او را از تخت پادشاهى عزل كرد،- العِذَارَ: حيا را كنار گذارد و سوار هوا و هوس شد،- الدابَّةَ:
ستور را از بند رها كرد،- الشجَرُ: برگ درخت فرو افتاد، درخت برگ نو درآورد،- عليه ثوبًا: جامه را بر او پوشانيد و پاداش داد،- خَلْعًا و خُلْعًا امْرأته: همسر خود را در برابر گرفتن مالى طلاق داد،- ابْنَهُ:
پسر خود را به فرزندى قبول نكرد و دور كرد.
=خَلُعَ-
-خَلَاعَةً: بدنبال هوا و هوس رفت، سبك شد، و در زبان متداول بمعناى عقل خود را از دست داد، مى باشد.
=خَلَّعَ-
تَخْلِيعًا هُ: آن چيز را باز و تفكيك كرد.
=الخَلْع-
مص؛ «خَلْعُ الأَسْنانِ» : كشيدن دندانها.
=الخُلْعَة-
بهترين و برگزيده ى مال، ناتوانى.
=الخِلْعَة-
هر جامه اى را كه از خود درآورى، جامه اى كه پاداش داده شود، برگزيده ى مال.
=خَلَفَ-
-خِلَافَةً و خِلِّيفَى هُ: جانشين او شد،- هُ رَبُّه في قَومهِ: خدايش او را در قوم خود خليفه و حاكم كرد،- الرجُلَ: آن مرد را جانشين خود كرد،- خَلَفًا و خِلْفَةً تِ الفَاكِهةُ بعضُها بَعْضًا: ميوه ها بدنبال هم و هر يك جاى ميوه ى قبلى آمدند،- خَلَافَةً و خُلُوفًا الغُلامُ: آن جوان نادان شد،- عن خُلُق ابيه:
از اخلاق پدرش دور و متغير شد،- خُلُوفًا و خُلُوفَةً فَمُ الصَّائِم: دهان روزه دار بدبو شد،- الطَّعَامُ: مزه يا بوى غذا تغيير كرد،- خَلْفًا اباهُ: جانشين پدرش شد،- فلانًا: فلانى را جانشين خود كرد، از پشت او را گرفت،- عن اصْحَابِهِ: از ياران خود عقب افتاد و تأخير كرد،- البَيتَ: در پشت خانه ى خود ستونى بنا كرد،- الرجُلُ: آن مرد پناه خواست،- الثوبَ: جامه را اصلاح كرد.
=خَلِفَ-
-خَلَفًا: جانشين شد،- تِ النّاقةُ:
ماده شتر آبستن شد.
=خَلَّفَ-
تَخْلِيفًا هُ: او را جانشين خود كرد،- الشي ءَ: آن چيز را پشت سر خود رها كرد، آن چيز را به تأخير انداخت.
=الخُلْف-
خلاف وعده، خلاف فرض.
=الخَلْف-
مص، پشت، عقب. اين واژه ضد (قُدّام) است و معمولا ظرف مكان است و گاهى اسم است براى جهت عقب؛ مِن خَلْفُ» از جهت پشت و عقب،- ج خُلوف:
قرن پس از قرن؛ «هؤلاءِ خَلْفُ سَوْءٍ» اينها افرادى هستند كه به افراد بيشترى پيوستند، آنكه در او خيرى نباشد سخن ناهنجار، كوتاهترين استخوان پهلو، تيشه ى بزرگ، لب تيشه.
=الخِلْف-
ج أَخْلَاف و خِلْفَة: مختلف، گوناگون، نوك پستان ماده شتر، آنچه از گياه كه در تابستان رويد.
=الخَلَف-
فرزند، فرزند نيكو و صالح، نسل و تبار، آنچه را كه جاى چيزى قرار دهند، عوض و بدل.
=الخِلْفَانِ-
دو چيز مخالف در وصفى؛ «لهُ وَلَدانِ خِلْفانِ» : دو فرزند مغاير با هم دارد مثلًا يكى عاقل و ديگرى نادان و يا يكى قد بلند و ديگرى كوتاه؛ «ولدت الناقةُ خِلْفَينِ» : ماده شتر يكسال نر زائيد و سال ديگر ماده؛ «ذات الخِلْفَيْنِ» : كلنگ دو سر.
=الخُلْفَة-
مخالفت، آخرين مزه ى غذا، حماقت، عيب و نقص.
=الخَلْفَة-
بىشتهائى به غذا در اثر بيمارى.
=الخِلْفَة-
مخالفت، مختلف، رفت و آمد، آنچه كه بازماند يا پيروى كند، آنچه كه بر پشت سواره آويخته باشد، وصله ى جامه.
=خَلَقَ-
-خَلْقًا و خَلْقَةً هُ: او را آفريد، از عدم به وجود آورد،- الكذبَ: دروغ آفريد،- الشي ءَ: آن چيز را ساخت، نرم كرد، صاف كرد،- الأَديم: چرم را قبل از بريدن اندازه گيرى كرد.
=خَلِقَ-
-خَلَقًا: هموار شد، نرم شد،- خُلُوقَةً و خَلَقًا الثوبُ: جامه كهنه شد.
=خَلُقَ-
-خَلَاقَةً الغلامُ: آن جوان زيبا اندام شد،- الشي ءُ له: آن چيز براى او زيبنده شد،- خُلُوقًا و خُلُوقَةً و خَلَاقَةً: هموار شد، نرم شد،- خُلُوقَةً و خَلَقًا الثوبُ: جامه كهنه شد.
=خَلَّقَ-
تَخْلِيقًا القِدْحَ: تير قمار را صاف كرد،- العودَ: چوب را راست و استوار كرد،- هُ: او را با عطر زعفران خوشبو كرد.
=الخُلْق-
ج أَخْلَاق: خوى، طبع؛ «سَيِّىُ الخُلْقِ» : بد اخلاق؛ «سُوءُ الخُلْق» :
بد اخلاقى، «سَهْلُ الخُلْقِ» : نرم خوى و خوش طبع؛ «ضَيِّقُ الخُلْقِ» : كم طاقت، كم صبر، اخلاق، عادت، مروت؛ «سُمُوُّ الأَخْلاقِ» : عزت نفس، خوش خلقى و بزرگمنشى؛ «عِلْمُ الأَخْلاقِ» : علم اخلاق؛ «شُرطة الأَخْلاقِ» : پليس ناظر بر اخلاق و آداب عمومى.
=الخَلْق-
مص، مردم، انسانها، فِطرت، خوى طبيعى.
=الخُلُق-
ج أَخْلَاق: مترادف (الخُلْق) است.
=الخَلَق-
ج أَخْلَاق و خُلْقَان: كهنه و فرسوده.
اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار