خلاف شود.
تَخْيِيبًا [خيب] هُ: او را نااميد كرد.
=الخَيْبَة-
[خيب] : نوميدى از آنچه كه خواهند.
=الخَيْدَع-
[خدع] : خدعه گر، آنكه دوستى او مورد اعتماد نباشد، گرگ حيله گر، سراب، روش مخالف با مقصود تا به آن پى نبرند.
=خَيَّرَ-
تَخْيِيرًا [خير] الشي ءَ على غيرِهِ: آن چيز را بر ساير چيزها برترى داد،- هُ في الأَمْرِ او بين الأَمْرَيْنِ: او را در آن كار يا ميان دو كار مخيّر كرد. تا هر كدام را كه بخواهد برگزيند.
=الخَيْر-
ج خِيَار و أَخْيَار و خُيُور: خوبى، نكوئى.
اين واژه ضدّ (الشرّ) است، مطلق مال؛ «الخَيرُ العامّ» : رفاه عمومى و مصالح و منافع مردم يك كشور؛ «لِخَيْرِك» : بنفع تو؛ «اعمالُ الْخَير» : كارهاى خير و نيكو؛ «صباحُ الخَيْرِ» :
بامدادى خوش، ج أَخْيار و خِيَار: بسيار نيكوكار و بخشنده؛ «خِيَارُ النّاسِ» و «اخْيَارُ النّاسِ» : بهترين و برگزيده ترين مردم.
=خَيْر-
اسم تفضيل و مخفف (أَخْير) است، مؤنث اين واژه (خَيْرَة) است؛ «هو خَيْر لك» :
آن چيز براى تو بهتر و زيبنده تر است؛ «هو خيرٌ منك» : او از تو بهتر است؛ «خَيرُ الناسِ» : بهترين و برگزيده ترين مردم.
=الخِير-
[خير] : بخشندگى، شرافت، بزرگى، اصل، هيأت.
=الخَيِّر-
[خير] : كريم و بخشنده.
=الخَيْرَات-
خوبيها، سودها، نعمتها.
=الخَيْرَة-
ج خَيْرَات [خير] : زن بسيار بخشنده، زن نيكوكار، كار نيك.
=الخِيْرَة-
[خير] من الشي ء أو القوم: بهترين چيزى يا بهترين كس از قوم.
=الخِيَرَة-
[خير] من الشي ء أو القوم: مترادف (الخِيرَة) است.
=الخَيِّرَة-
مؤنث (الخَيِّر) است.
=الخَيْرِيّ-
منسوب به (الخَير) است.
=الخِيْرِيّ-
[خير] (ن) : گياهى است زرد رنگ.
=الخَيْرِيَّة-
بخشندگى و نيكى، مؤنث (الخَيْرِيّ) است؛ «جمعيَّةٌ خَيْرِيةٌ» : انجمن نيكوكارى و كمك به مردم نيازمند.
=الخَيْزُرَان-
ج خَيَازِر [خزر] (ن) : گياهى است از رسته ى نجيليها، حجم آن بزرگ است و بسرعت مى رويد از چوب ساقه هاى اين درخت صندلى مى سازند، خيزران، هر چوب نرمى، نيزه ها.
=الخَيْزُرَانة-
واحد (الخَيْزُرَان) است، فرمان كشتى.
=الخَيْزَلَى-
[خزل] : مترادف (الخَوْزَلى) است.
=خَيَّسَ-
تَخْيِيسًا [خيس] هُ: او را خوار كرد، او را زندانى كرد، او را كوچك و تحقير كرد.
=الخَيْس-
[خيس] : مص، دروغ گوئى، غم و اندوه، گمراهى، خير.
=الخِيس-
ج أخْيَاس [خيس] : درخت پرشاخه و برگ، جنگل و بيشه ى شير.
=الخِيسَة-
ج خِيَس: بيشه ى شير.
=الخَيْش-
[خيش] : پارچه ى بافته شده ى زير از كتان.
=الخَيْشَة-
واحد (الخَيْش) است، بار كتان.
=الخَيْشُوم-
ج خَيَاشِيم [خشم] : انتهاى بينى، رگهاى داخل بينى؛ «خَيَاشِيم الجِبَال» :
دماغه هاى كوهها.
=خَيَّطَ-
تَخْيِيطًا [خيط] الشيْبُ في رأسهِ: پيرى همانند نخهاى سفيد در موى سر او پديد آمد.
=الخَيْط-
ج خُيُوط و خُيُوطة و أخْياط [خيط] : نخ، رشته،- الأبيَض: سپيدى بامداد، سپيده دم،- الأسْوَد: سياهى شب،- من الرقَبَة:
نخاع گردن،- ج خِيطان؛ «خَيْطُ باطِل» : هوا، شعاع خورشيد؛ «خيط التلْويح» : ريسمانى كه بر نوك چوب دام قرار دهند و اين از اصطلاحات شكارگران است.
=الخِيط-
[خيط] من النعام أو الجراد: گروه شتر مرغ يا ملخ.
=الخَيْطَى-
[خيط] من النَّعام أو الجراد: مترادف [الخِيط] است.
=الخَيْطَل-
[خطل] : كارى مهم، عطار،- (ح) : سگ،- (ح) : گربه، گروه ملخ.
=خَيِفَ-
-خَيَفًا [خيف] : يكى از دو چشم او آبى و ديگرى سرمه اى شد.
=خَيَّفَ-
تَخْييفا تِ المرأَة بأولادها: آن زن فرزندان خود را با چشمان آبى و سرمه اى زائيد،- القومُ: آن قوم به منزلى درآمدند،- عن القِتَال: از جنگ روى گردانيد.
=الخَيْفَاء-
ج خِيف: مؤنث (الأخيف) است.
=الخَيْفَة-
[خيف] : چاقو، بيشه ى شير، جايگاه شير.
=الخِيفَة-
ج خِيَف [خوف] : ترسيدن، حالت ترسو.
=خَيَّلَ-
تَخْيِيلًا [خيل] السحابُ: ابر با رعد و برق آماده ى باران شد،- فيه الخَيْرَ: در او اثر خير پنداشت،- عَن القَوم: از آن قوم ناتوان شد و ترسيد،- الفَرَسَ: اسب را دوانيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- تَخييلًا و تَخَيُّلًا عليه: بر او تهمت زد، او را متهم كرد.
=خُيِّلَ-
[خيل] اليه و لهُ أَنَّهُ كذا: گمان كرد كه چنين يا چنان است.
=الخَيْل-
ج خُيُول و أخْيَال [خيل] : گروه اسبان.
اين واژه مجازا بر اسب سواران اطلاق مى شود.
=الخَيْلَاء-
[خيل] : مؤنث ( «الأخْيَل» ) است.
=الخُيَلَاء-
[خيل] : خودپسندى و خودخواهى، خود بزرگ بينى.
=الخِيَلاء-
[خيل] : مترادف (الخُيَلاء) است.
=الخَيْلَان-
[خيل] : جانورى است دريائى كه نيمى از بدن آن انسان و نيمى ديگر ماهى است.
=الخَيْلَة-
[خيل] : مترادف (الخُيَلَاء) است.
=الخَيْلَع-
[خلع] : پيراهن بدون آستين، نگرانى و ناراحتى دل كه از آن وسواس پديد آيد؛ «رجُلٌ خَيْلَعٌ» : مرد سست و ناتوان.
=الخَيْلِيَّات-
(ج) : تيره اى از حيوانات چهار پايان كه سم آنها از يك ماده ى شاخى تشكيل شده از قبيل اسب و الاغ و استر و جز آنها.