حرف دوم از حروف مبانى است و از حروف شفوى مى باشد و در حساب جُمَّل عبارت از عدد (2) است.
حرف جَرّ است و از معانى آن: (1) الْصَاق است مانند «امْسَكْتُ بِالغُلامِ» ، (2) استعانه است مانند «كَتَبْتُ بِالْقَلَم» ، (3) مصاحبه است ماند «اذْهَبْ بِسَلامٍ» و «بِمَا فِيهِ» ، (4) ظرفيّه است مانند «سَارَ بِاللَّيلِ» ، (5) بدل است مانند «بَاعَ الكُفْرَ بِالإيمانِ» و «هَذا بِذاكَ» ، (6) تَعْدِيه است مانند «ذَهَبْتُ بِه الى الْبَيتِ» ، (7) قَسَم است مانند «بِاللّهِ» ، (8) سَبَبيَّة است مانند «لَقيتُ بِزَيدٍ الاهْوَالَ» يعنى به سبب زيد سختيها كشيدم و «بِحَيثُ انَّ» : زيرا كه ... ، (9) تأكيد و زائد است كه در خبر (كانَ) منفى مىيد چه در لفظ و چه در معنى، و نيز در خبر «لَيْسَ» و «مَا» ى مُشَبَّهَه به ليس، و نيز در فاعل «افْعِل» از فعل تعجب، و همچنين در تأكيد به (النّفس و الْعَيْنِ»، و نيز در مفعول و فاعل «كَفَى» مانند «كَفَى بِاللهِ دَليلًا» و بعد از(اذَا) ى فجائيّة مانند «خَرَجْتُ فَاذَا بِزَيدٍ في الطَّرِيق» و در حال كه عامل آن منفى باشد مانند «ما رَجَعْتُ بِخائبٍ» مىيد كه در همه ى اين موارد (بِ) زائده مى باشد، و گاهى بمعناي (عَن، عَلى، الى) نيز آمده است.
=بَاءَ-
يَبُوءُ [بوأ] اليه: بسوى او برگشت،- هُ و بِهِ: او را برگردانيد،- بِالْحَقِّ اوْ بِالذَّنْبِ: به حقيقت يا به گناه اقرار كرد،- بِالْخَيبَةِ وَ الْفَشَل: ناكام و نااميد شد،- بَوَاءً فُلانٌ بِفُلانٍ: فلانى به خون فلانى كشته و قصاص شد. فعل امر اين فعل (بُؤْ) مى باشد و تعبير «بُؤْ بِهِ» بمعناى باش تا به خون او قصاص شوى مى باشد.
=الباءَة-
[بوأ] : خانه، محيط زيست.
=البائِت-
[بيت] : غذا يا شير يا آب كه يكشب بر آن گذشته باشد.
=البائِخ-
[بوخ] : فاسد، گنديده، بى مزه.
=البِائِد-
[بيد] : نابود شده، هلاك شده، از ميان رفته، گذشته.
=البائِر-
ج بُؤر [بور] : زمين باير كه بى آب و گياه است؛ «حَائِرٌ بائِرٌ» : مرد حيران و سرگردان كه از هيچكس شنوائى نداشته و به هيچ چيز گرايش ندارد.
=البائِس-
ج بُؤْس [بأس] : بى چيز و بينواى اندوهگين.
=البائِض-
م بائِض ج بَوَائِض [بيض] : اسم فاعل است از (بَاضَ) .
=البائِع-
ج باعَة [بيع] : فروشنده.
=البائِقة-
ج بَوَائِق [بوق] : شرّ؛ «رَفَعْتُ عَنْكَ بَائِقَةَ فُلانٍ» : شرّ فلانى را از تو مرتفع كردم. بلا و آفت.
=البائِنة-
[بين] : آنچه از مال و جهاز كه زن بهنگام ازدواج با خود مىورد.
=بابَ-
-بَوْبًا [بوب] لهُ: دربان او شد.
ج أَبْواب و بِيبَان: در، درب، دروازه، جاى داخل شدن،- مِنَ الْكِتَابِ: آغاز فصلهاى كتاب؛ «عَلَى الأَبْوَابِ» : آنچه كه قريب الوقوع باشد، حادثه اى كه در كمين باشد؛ «فَتَحَ بَابًا جَديدًا» : روش نوينى كشف يا اتخاذ كرد؛ «فُتِحَ بَابٌ» : راهى باز شد؛ «قَفَلَ بَابَ الشّي ءِ» : كار را به پايان رسانيد، امر را به اجرا درآورد؛ «مِنْ بَابِ الفَضْل» : از راه نكوئى و بزرگوارى؛ «مِنْ بَابٍ اوْلَى» : از نظر اولويّت و شايستگى؛ «فِي هَذَا الْبَابِ» :
در اين باره؛ «مِنْ بَابِ الصُّدْفَة» : ناخودآگاه، ناپايدار؛ «مِنْ بابِ الضَّرُورة أَن» : لازم است كه ... ، ضرورت ايجاد مى كند كه ... ؛
«فرِيد فِى بَابِهِ» : در نوع خود بى همتاست.
ج بابَوَات: پاپ اعظم كه رئيس كليساى كاتوليك در جهان است- اين واژه لاتين است- پدر. بنا به گفته ى فرزندان.
=البابَة-
ج بَابَات [بوب] في الحساب و الحدود:
پايان و نهايت، شرط، صِنف، گونه و نوع، خوى و خصلت؛ «هَذَا شَي ءٌ من بَابَتِكَ» : اين چيز براى تو سودمند است.
=بابِل-
نام شهرى است باستاني در قسمتهاى مركزى كشور عراق كه بر آن (ارْضُ شِنْعَار) اطلاق مى شده و در آن نواده هاى نوح پيغمبر مى زيستند و خداوند زبان آنها را در هم آميخت و گسترده كرد.
=البابِليّ-
افسونگر؛ «عُيونٌ بَابِليّة» چشمهاى افسونگر.
=البابُوج-
ج بَوَابِيج: گونه اى كفش، پاشوش- اين واژه فارسى است-
البابُور-
كشتى بخارى.
=البابُونَج-
(ن) : بابونه، گياهى است از