،- تِ الحمَّى فلانًا: تب بر فلانى ادامه يافت،- في الأَمْرِ: آهنگ آن كار كرد.
تَعَنُّتًا [عنت] هُ: بر او ستم كرد، لغزش و سختى او را خواهان شد،- الرجُلَ و عليهِ في السُّؤال: او را سؤال پيچ و خسته كرد.
=تَعَنْفَصَ-
تَعَنْفُصًا [عنفص] : لاف زن و سبكسر و خودپسند شد، به چيزى ادعا كرد كه ندارد. اين واژه را در زبان متداول (عَنْفَصَ) گويند.
=تَعَهَّدَ-
تَعَهُّدًا [عهد] هُ: از او نگهدارى و دلجوئى كرد،- الشَّيْ ءَ: با آن چيز تجديد عهد كرد،- أَمْلَاكَهُ: به املاك خود سركشى و آنها را ترميم كرد،- بِكذا. خود را ملزم و متعهد به چيزى كرد.
=التَّعَهُّد-
[عهد] : مص، تعهد، التزام، تضمين، عهد و پيمان.
=تَعَوَّجَ-
تَعَوُّجًا [عوج] العودُ: چوب كج شد،- الشي ءُ: آن چيز خم يا كج شد. اين واژه ضدّ (اعْتَدَلَ) است.
=تَعَوَّدَ-
[عود] الشي ءَ: به آن چيز عادت كرد،- المريضَ: از بيمار عيادت كرد.
=تَعَوَّذَ-
تَعَوُّذًا [عوذ] بفلان من كذا: از چيزى به فلانى پناه برد.
=تَعَوَّرَ-
تَعوُّرًا [عور] القومُ الشي ءَ: آن قوم با آن چيز داد و ستد كردند.
=تَعَوَّضَ-
تَعَوُّضًا [عوض] منهُ: از او عوض گرفت.
=تَعَوَّقَ-
تَعَوُّقًا [عوق] : آن چيز بازماند و عقب افتاد،- فلانًا: فلانى را از چيزى كه مى خواست بازگردانيد.
=تَعَوَّهَ-
تَعَوُّهًا [عوه] : در كِشت و دام و ستوران او آفت افتاد.
=التَّعْوِيذ-
[عوذ] : مص،- ج تعاويذ: دعا، افسون، وِرد.
=التَّعْوِيض-
[عوص] : مص،- ج تَعْوِيضَات:
تاوان دادن بر ضرر و زيان، باز خريد خدمات كارمند يا كارگر بهنگام اخراج.
=تَعَيَّا-
تَعَيِّيًا [عيّ] الأمرُ عليهِ: آن امر وى را ناتوان كرد،- بِالأَمْرِ: آن كار را نتوانست استوار كند.
=تَعَيَّبَ-
تَعَيُّبًا [عيب] الرجُلَ: آن مرد را به عيب نسبت داد،- الشّي ءَ: آن چيز را عيبدار كرد.
=التَّعِيس-
مترادف (التَّعِس) است.
=تَعَيَّشَ-
تَعَيُّشًا [عيش] : براى بدست آوردن وسائل زندگى كوشيد.
=تَعَيَّطَ-
تَعَيُّطًا [عيط] : خشمگين شد،- القومُ: آن قوم داد و فرياد زدند،- العُودُ: از چوب مايعى بيرون آمد و صمغ شد، تِ العُنُقُ: آن گردن دراز شد.
=تَعَيَّلَ-
تَعَيُّلًا [عيل] في المشي: در راه رفتن متمايل شد و فخرفروشى كرد.
=تَعَيَّنَ-
تَعَيُّنًا [عين] هُ: او را چشم زخم زد،- الشي ءَ: آن چيز را ديد،- الرَّجُلَ: آن مرد را به يقين ديد،- الرَّجُلُ: آن مرد درنگ كرد تا چيزى را با چشم خود به بيند،- عليهِ الشَّي ءُ: آن چيز بر او لازم شد،- في منصب:
در مقام و منصبى قرار گرفت،- الجلدُ:
بر روى پوست دايره هاى كوچكى پيدا شد،- السِّقاءُ: مشك از كهنگى نازك شد و بر پوست آن دايره هاى كوچكى پديد آمد.
=تَغَابَى-
تَغَابِيًا [غبو] عنهُ و- هُ: از وى غفلت كرد.
=تَغَابَنَ-
تَغَابُنًا [غبن] القومُ: آن قوم در خريد و فروش يكديگر را به زيان انداختند.
=تَغَازَلَ-
تَغَازُلًا [غزل] القومُ: آن قوم نسبت به هم عشق ورزيدند.
=تَغَاضَى-
تَغَاضِيًا [غضي] : پلكهاى چشمان خود را روى هم نهاد و بست تا چيزى را نبيند،- عنه: از او غفلت كرد.
=تَغَاضَضَ-
تَغَاضُضًا [غضّ] عنهُ: از او غفلت ورزيد.
=تَغَاطَّ-
تَغَاطًّا [غطّ] الرجُلانِ في الماءِ: آن دو مرد يكديگر را در آب فرو بردند.
=تَغَاطَسَ-
تَغَاطُسًا [غطس] القومُ في الماءِ: آن قوم خود را به آب انداختند،- الرّجُلُ: آن مرد غفلت كرد.
=تَغَافَرَ-
تَغَافُرًا [غفر] القومُ: آن قوم براى يكديگر طلب آمرزش كردند.
=تَغَافَلَ-
تَغَافُلًا [غفل] : خود را به غفلت زد،- هُ: او را غافلگير كرد،- عن الأَمْرِ: از آن كار غفلت ورزيد.
=تَغَالَى-
تَغَالِيًا [غلو] الشجرُ: آن درخت بزرگ و پيچيده شد.
=تَغَالَبَ-
تَغَالُبًا [غلب] القومُ على البلد: آن قوم بر سر آن شهر با هم چيرگى نمودند.
=تَغَالَطَ-
تَغَالُطًا [غلط] القومُ: آن قوم يكديگر را به غلط انداختند.
=تَغَالَقَ-
تَغَالُقًا [غلق] القومُ: آن قوم با هم شرط و گرو بستند.
=تَغَامَّ-
تَغَامًّا [غمّ] : خود را به اندوه وانمود كرد.
=تَغَامَزَ-
تَغَامُزًا [غمز] القومُ: آن قوم با چشمان خود به يكديگر اشاره كردند.
=تَغَانَى-
تَغَانِيًا [غني] : آن مرد توانگر شد،- القومُ: آن قوم از يكديگر بى نياز شدند.
=تَغَاوَى-
تَغَاوِيًا [غوي] : خود را به گمراهى و نادانى زد،- القومُ عليهِ: آن قوم بر عليه او متفق شدند تا وى را بكشند. اصل اين كلمه از (الغَوَاية يا الغَيّ) است.
=تَغَاوَرَ-
تَغَاوُرًا [غور] : برخى از آنها برخى ديگر را چپاول كردند.
=تَغَايَا-
تَغَايِيًا [غيي] تِ الطيرُ على الشي ءِ:
پرندگان دور آن چيز گشتند.
=تَغَايَبَ-
تَغَايُبًا [غيب] القومُ: آن قوم غيبت كردند.
=تَغَايَدَ-
تَغَايُدًا [غيد] في مِشْيته: در راه رفتن متمايل و كج شد.
=تَغَايَرَ-
تَغَايُرًا [غير] تِ الأشياءُ: آن چيزها گوناگون شدند.
=تَغَبَّى-
تَغَبِّيًا [غبو] هُ: او را كودن شمرد يا او را كودن يافت.
=تَغَبَّقَ-
تَغَبُّقًا [غبق] النَّاقَةَ: ماده شتر را در شامگاه دوشيد.
=تَغَدَّى-
تَغَدِّيًا [غدو] : صبحانه خورد.
=تَغَدَّرَ-
تَغَدُّرًا [غدر] : عقب افتاد، درنگ كرد.