فهرس الكتاب

الصفحة 259 من 1009

،- تِ الحمَّى فلانًا: تب بر فلانى ادامه يافت،- في الأَمْرِ: آهنگ آن كار كرد.

=تَعَنَّتَ-

تَعَنُّتًا [عنت] هُ: بر او ستم كرد، لغزش و سختى او را خواهان شد،- الرجُلَ و عليهِ في السُّؤال: او را سؤال پيچ و خسته كرد.

=تَعَنْفَصَ-

تَعَنْفُصًا [عنفص] : لاف زن و سبكسر و خودپسند شد، به چيزى ادعا كرد كه ندارد. اين واژه را در زبان متداول (عَنْفَصَ) گويند.

=تَعَهَّدَ-

تَعَهُّدًا [عهد] هُ: از او نگهدارى و دلجوئى كرد،- الشَّيْ ءَ: با آن چيز تجديد عهد كرد،- أَمْلَاكَهُ: به املاك خود سركشى و آنها را ترميم كرد،- بِكذا. خود را ملزم و متعهد به چيزى كرد.

=التَّعَهُّد-

[عهد] : مص، تعهد، التزام، تضمين، عهد و پيمان.

=تَعَوَّجَ-

تَعَوُّجًا [عوج] العودُ: چوب كج شد،- الشي ءُ: آن چيز خم يا كج شد. اين واژه ضدّ (اعْتَدَلَ) است.

=تَعَوَّدَ-

[عود] الشي ءَ: به آن چيز عادت كرد،- المريضَ: از بيمار عيادت كرد.

=تَعَوَّذَ-

تَعَوُّذًا [عوذ] بفلان من كذا: از چيزى به فلانى پناه برد.

=تَعَوَّرَ-

تَعوُّرًا [عور] القومُ الشي ءَ: آن قوم با آن چيز داد و ستد كردند.

=تَعَوَّضَ-

تَعَوُّضًا [عوض] منهُ: از او عوض گرفت.

=تَعَوَّقَ-

تَعَوُّقًا [عوق] : آن چيز بازماند و عقب افتاد،- فلانًا: فلانى را از چيزى كه مى خواست بازگردانيد.

=تَعَوَّهَ-

تَعَوُّهًا [عوه] : در كِشت و دام و ستوران او آفت افتاد.

=التَّعْوِيذ-

[عوذ] : مص،- ج تعاويذ: دعا، افسون، وِرد.

=التَّعْوِيض-

[عوص] : مص،- ج تَعْوِيضَات:

تاوان دادن بر ضرر و زيان، باز خريد خدمات كارمند يا كارگر بهنگام اخراج.

=تَعَيَّا-

تَعَيِّيًا [عيّ] الأمرُ عليهِ: آن امر وى را ناتوان كرد،- بِالأَمْرِ: آن كار را نتوانست استوار كند.

=تَعَيَّبَ-

تَعَيُّبًا [عيب] الرجُلَ: آن مرد را به عيب نسبت داد،- الشّي ءَ: آن چيز را عيبدار كرد.

=التَّعِيس-

مترادف (التَّعِس) است.

=تَعَيَّشَ-

تَعَيُّشًا [عيش] : براى بدست آوردن وسائل زندگى كوشيد.

=تَعَيَّطَ-

تَعَيُّطًا [عيط] : خشمگين شد،- القومُ: آن قوم داد و فرياد زدند،- العُودُ: از چوب مايعى بيرون آمد و صمغ شد، تِ العُنُقُ: آن گردن دراز شد.

=تَعَيَّلَ-

تَعَيُّلًا [عيل] في المشي: در راه رفتن متمايل شد و فخرفروشى كرد.

=تَعَيَّنَ-

تَعَيُّنًا [عين] هُ: او را چشم زخم زد،- الشي ءَ: آن چيز را ديد،- الرَّجُلَ: آن مرد را به يقين ديد،- الرَّجُلُ: آن مرد درنگ كرد تا چيزى را با چشم خود به بيند،- عليهِ الشَّي ءُ: آن چيز بر او لازم شد،- في منصب:

در مقام و منصبى قرار گرفت،- الجلدُ:

بر روى پوست دايره هاى كوچكى پيدا شد،- السِّقاءُ: مشك از كهنگى نازك شد و بر پوست آن دايره هاى كوچكى پديد آمد.

=تَغَابَى-

تَغَابِيًا [غبو] عنهُ و- هُ: از وى غفلت كرد.

=تَغَابَنَ-

تَغَابُنًا [غبن] القومُ: آن قوم در خريد و فروش يكديگر را به زيان انداختند.

=تَغَازَلَ-

تَغَازُلًا [غزل] القومُ: آن قوم نسبت به هم عشق ورزيدند.

=تَغَاضَى-

تَغَاضِيًا [غضي] : پلكهاى چشمان خود را روى هم نهاد و بست تا چيزى را نبيند،- عنه: از او غفلت كرد.

=تَغَاضَضَ-

تَغَاضُضًا [غضّ] عنهُ: از او غفلت ورزيد.

=تَغَاطَّ-

تَغَاطًّا [غطّ] الرجُلانِ في الماءِ: آن دو مرد يكديگر را در آب فرو بردند.

=تَغَاطَسَ-

تَغَاطُسًا [غطس] القومُ في الماءِ: آن قوم خود را به آب انداختند،- الرّجُلُ: آن مرد غفلت كرد.

=تَغَافَرَ-

تَغَافُرًا [غفر] القومُ: آن قوم براى يكديگر طلب آمرزش كردند.

=تَغَافَلَ-

تَغَافُلًا [غفل] : خود را به غفلت زد،- هُ: او را غافلگير كرد،- عن الأَمْرِ: از آن كار غفلت ورزيد.

=تَغَالَى-

تَغَالِيًا [غلو] الشجرُ: آن درخت بزرگ و پيچيده شد.

=تَغَالَبَ-

تَغَالُبًا [غلب] القومُ على البلد: آن قوم بر سر آن شهر با هم چيرگى نمودند.

=تَغَالَطَ-

تَغَالُطًا [غلط] القومُ: آن قوم يكديگر را به غلط انداختند.

=تَغَالَقَ-

تَغَالُقًا [غلق] القومُ: آن قوم با هم شرط و گرو بستند.

=تَغَامَّ-

تَغَامًّا [غمّ] : خود را به اندوه وانمود كرد.

=تَغَامَزَ-

تَغَامُزًا [غمز] القومُ: آن قوم با چشمان خود به يكديگر اشاره كردند.

=تَغَانَى-

تَغَانِيًا [غني] : آن مرد توانگر شد،- القومُ: آن قوم از يكديگر بى نياز شدند.

=تَغَاوَى-

تَغَاوِيًا [غوي] : خود را به گمراهى و نادانى زد،- القومُ عليهِ: آن قوم بر عليه او متفق شدند تا وى را بكشند. اصل اين كلمه از (الغَوَاية يا الغَيّ) است.

=تَغَاوَرَ-

تَغَاوُرًا [غور] : برخى از آنها برخى ديگر را چپاول كردند.

=تَغَايَا-

تَغَايِيًا [غيي] تِ الطيرُ على الشي ءِ:

پرندگان دور آن چيز گشتند.

=تَغَايَبَ-

تَغَايُبًا [غيب] القومُ: آن قوم غيبت كردند.

=تَغَايَدَ-

تَغَايُدًا [غيد] في مِشْيته: در راه رفتن متمايل و كج شد.

=تَغَايَرَ-

تَغَايُرًا [غير] تِ الأشياءُ: آن چيزها گوناگون شدند.

=تَغَبَّى-

تَغَبِّيًا [غبو] هُ: او را كودن شمرد يا او را كودن يافت.

=تَغَبَّقَ-

تَغَبُّقًا [غبق] النَّاقَةَ: ماده شتر را در شامگاه دوشيد.

=تَغَدَّى-

تَغَدِّيًا [غدو] : صبحانه خورد.

=تَغَدَّرَ-

تَغَدُّرًا [غدر] : عقب افتاد، درنگ كرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت