فهرس الكتاب

الصفحة 265 من 1009

وحي خدا به كليسا گرفته اند بدون اينكه در كتاب مقدس آمده باشد.

=تَقَامَرَ-

تَقَامُرًا [قمر] القومُ: آن قوم رهن بستند يا قماربازى كردند.

=التَّقَانَة-

[تقن] : متانت، استوارى، محكم شدن.

=تَقَاوَى-

تَقَاوِيًا [قوي] : شب را گرسنه بسر برد،- القومُ المتَاعَ بينهم: آن قوم براى خريد آن متاع با هم به مزايده پرداختند تا آخرين بهاى آن را مشخص كنند،- القومُ الدَّلْوَ: در اطراف آن قوم گرد آمدند و لبهاى خود را بر لب دلو گذاشته و هر قدر آب خواستند نوشيدند.

=تَقَاوَلَ-

تَقَاوُلًا [قول] القومُ في الأمرِ: آن قوم در آن كار با هم مذاكره كردند.

=تَقَاوَمَ-

تَقَاوُمًا [قوم] القومُ الشي ءَ بينهم: آن قوم براى آن چيز بهائى تخمين زدند،- القَومُ في الْحَربِ: بعضى آن قوم در جنگ بنفع برخى ديگر بپا خاستند و جنگيدند.

=تَقَايَضَ-

تَقَايُضًا [قيض] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم مبادله و معاوضه كردند.

=تَقَايَلَ-

تَقَايُلًا [قيل] الرجُلانِ البيعَ: آن دو مرد معامله ى فروش را با هم فسخ كردند.

=تَقَبَّى-

تَقَبِّيًا [قبو] الشي ءُ: آن چيز مانند گنبد شد،- القَبَاءَ: قبا پوشيد.

=تَقَبَّبَ-

تَقَبُّبًا [قبّ] القُبَّةَ: داخل آن گنبد شد.

=تَقَبَّضَ-

تَقَبُّضًا [قبض] : جمع يا فراهم شد،- الجِلدُ في النَّار: پوست از آتش ترنجيده شد،- على الْأَمر: بر آن كار توقف كرد،- الْوَجْهُ: چهره گرفته و عبوس شد،- الَيهِ:

بر او برجست،- الرَّجُلُ عَن الأَمْرِ: آن مرد از آن كار ناخورسند و مُشمئِز شد.

=تَقَبَّلَ-

تَقَبُّلًا [قبل] العملَ: آن كار را بعهده گرفت،- اباهُ: همانند پدرش شد،- هُ: آن چيز را گرفت يا قبول كرد،- اللهُ دُعَاءَهُ:

خداوند دعاى او را مستجاب كرد،- تْهُ السَّعَادةُ: سعادت و نيكبختى به آن مرد روى آورد و آشكار شد.

=تَقَتَّرَ-

تَقَتُّرًا [قتر] : خشمگين و آماده ى جنگ شد،- للأمرِ: براى آن امر آماده شد،- لِأمرِ كَذَا: در آن كار مهر ورزيد،- فُلانًا:

خواست فلانى را فريب دهد،- لِلصَّيْدِ: در كمينگاه پنهان شد تا شكار را بفريبد،- عَنهُ: از او دور شد و كناره گرفت.

=تَقَتَّلَ-

تَقَتُّلًا [قتل] القومُ: آن قوم با يكديگر جنگيدند و برخى از آنها برخى ديگر را كشتند.

=التَّقْتِير-

[قتر] : مص، معيشتى اندك يا با كمى در زندگى ساختن.

=تَقَحَّلَ-

تَقَحُّلًا [قحل] الشيخُ: پوست بر استخوان آن پيرمرد از فرط ناراحتى و نداشتن و سالمندى خشك شد،- في لبوسِه و حالِهِ: آن مرد بد لباس و بد حال شد.

=تَقَحَّمَ-

تَقَحُّمًا [قحم] الفرسُ النهرَ: اسب داخل رودخانه شد،- الأَمْرَ: خود را با سختى و مشقت به آن كار انداخت،- الفَرَسُ بِرَاكِبِه اسب سوار خود را از روى برزمين انداخت.

=تَقَدَّدَ-

تَقَدُّدًا [قدّ] : آن چيز شكاف برداشت،- الشيْ ءُ: آن چيز خشك شد،- الثَّوبُ: آن پيراهن پوسيده و پاره شد،- القَومُ: آن قوم پراكنده شدند، به چند گروه مختلف با هم درآمدند،- الثوبُ عَلَيهِ:

آن پيراهن به اندازه ى قد و قامت او شد.

=تَقَدَّرَ-

تَقَدُّرًا [قدر] الثوبُ عليه: پيراهن به اندازه تن او بود،- لهُ كذا: آن چيز براى وى آماده شد.

=تَقَدَّسَ-

تَقَدُّسًا [قدس] : پاكيزه شد و طهارت يافت.

=تَقَدَّمَ-

تَقَدُّمًا [قدم] : اين واژه بر ضد (تَأَخّرَ) است يعنى به پيش آمد، پيشاپيش شد، به پيش آمد،- الْقَومَ: از آن قوم پيشى گرفت،- في السِّنِّ: آن مرد پير شد،- اليهِ بِكذا: به چيزى او را فرمان داد، چيزى از او خواست؛ «كما تَقَدّمَ» : به روش پيش يا گذشته.

=التَّقْدِمَة-

[قدم] : مص،- ج تَقَادِم: هديه و ارمغان.

=التَّقْدِير-

[قدر] : مص،- ج تقادِير: آنچه كه خداوند مقدّر كند،- عِند النُّحَاةِ: و در اصطلاح نحويان بمعناى حذف كلمه در لفظ و ابقاى آن در باطن يا نيّت همچنانكه گفته شود: «مَنْ مَعَكَ» ؟: چه كسى با تو است و جواب دهى «اخِي» : برادرم. كه تقدير آن «مَعِي اخي» مى باشد،- عند المتكلِّمِين: و در نزد متكلّمان هر مخلوقى را در حدّ خود نگاهداشتن است.

=التَّقْدِيف-

[قدف] عند البَحْريَّة: اين واژه تحريف (التَّقْذيف) است بمعناى پارو زدن دريا نوردان.

=تَقَذَّرَ-

تَقَذُّرًا [قذر] الشي ءَ و منه: آن چيز را بعلت پليدى و آلودگى نخواست و مكروه دانست.

=تَقَذَّعَ-

تَقَذُّعًا [قذع] لهُ بالشرّ: براى او آماده ى شرّ شد،- الرّجُلُ: آن مرد چيزى را نخواست و از آن بيزار شد.

=تَقَرَّى-

تَقَرِّيًا [قري] البِلادَ: در شهرها و كشورها به گشتن پرداخت.

=تَقَرَّأَ-

تَقَرُّؤًا [قرأ] : فقيه شد، عابد و زاهد شد.

=تَقَرَّبَ-

تَقَرُّبًا و تِقِرَّابًا [قرب] : قربانى كرد،- الى اللّهِ بالقُربان: به سوى خداوند متعال آمد و تقاضاى نزديكى به او كرد،- الرَّجُلُ:

آن مرد دست خود را بر پهلويش نهاد.

=تَقَرَّحَ-

تَقَرُّحًا [قرح] للأمرِ: آماده ى آن كار شد،- الجسدُ: جسد و اندام پر از قُرحه و جوش شد.

=تَقَرَّدَ-

تَقَرُّدًا [قرد] الشَّعْرُ: موى جمع شد و تابيده گرديد، مجعّد شد.

=تَقَرَّرَ-

تَقَرُّرًا [قرّ] : ثابت شد،- الأَمْرُ: تصميم بر آن كار گرفته شد، آن كار قطعى شد؛ «تَقَرّرَ ان يَنْعَقِدَ المُؤْتمرُ» : قرار شد تا آن كنفرانس بر پا شود،- القُرَّةَ: غذاى ته ديگ را برداشت و با نان خورش خورد.

=تَقَرَّشَ-

تَقَرُّشًا [قرش] المالَ: مال اندوخت،- لِعيالِهِ: براى خانواده ى خود كسب روزى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت