وحي خدا به كليسا گرفته اند بدون اينكه در كتاب مقدس آمده باشد.
تَقَامُرًا [قمر] القومُ: آن قوم رهن بستند يا قماربازى كردند.
=التَّقَانَة-
[تقن] : متانت، استوارى، محكم شدن.
=تَقَاوَى-
تَقَاوِيًا [قوي] : شب را گرسنه بسر برد،- القومُ المتَاعَ بينهم: آن قوم براى خريد آن متاع با هم به مزايده پرداختند تا آخرين بهاى آن را مشخص كنند،- القومُ الدَّلْوَ: در اطراف آن قوم گرد آمدند و لبهاى خود را بر لب دلو گذاشته و هر قدر آب خواستند نوشيدند.
=تَقَاوَلَ-
تَقَاوُلًا [قول] القومُ في الأمرِ: آن قوم در آن كار با هم مذاكره كردند.
=تَقَاوَمَ-
تَقَاوُمًا [قوم] القومُ الشي ءَ بينهم: آن قوم براى آن چيز بهائى تخمين زدند،- القَومُ في الْحَربِ: بعضى آن قوم در جنگ بنفع برخى ديگر بپا خاستند و جنگيدند.
=تَقَايَضَ-
تَقَايُضًا [قيض] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم مبادله و معاوضه كردند.
=تَقَايَلَ-
تَقَايُلًا [قيل] الرجُلانِ البيعَ: آن دو مرد معامله ى فروش را با هم فسخ كردند.
=تَقَبَّى-
تَقَبِّيًا [قبو] الشي ءُ: آن چيز مانند گنبد شد،- القَبَاءَ: قبا پوشيد.
=تَقَبَّبَ-
تَقَبُّبًا [قبّ] القُبَّةَ: داخل آن گنبد شد.
=تَقَبَّضَ-
تَقَبُّضًا [قبض] : جمع يا فراهم شد،- الجِلدُ في النَّار: پوست از آتش ترنجيده شد،- على الْأَمر: بر آن كار توقف كرد،- الْوَجْهُ: چهره گرفته و عبوس شد،- الَيهِ:
بر او برجست،- الرَّجُلُ عَن الأَمْرِ: آن مرد از آن كار ناخورسند و مُشمئِز شد.
=تَقَبَّلَ-
تَقَبُّلًا [قبل] العملَ: آن كار را بعهده گرفت،- اباهُ: همانند پدرش شد،- هُ: آن چيز را گرفت يا قبول كرد،- اللهُ دُعَاءَهُ:
خداوند دعاى او را مستجاب كرد،- تْهُ السَّعَادةُ: سعادت و نيكبختى به آن مرد روى آورد و آشكار شد.
=تَقَتَّرَ-
تَقَتُّرًا [قتر] : خشمگين و آماده ى جنگ شد،- للأمرِ: براى آن امر آماده شد،- لِأمرِ كَذَا: در آن كار مهر ورزيد،- فُلانًا:
خواست فلانى را فريب دهد،- لِلصَّيْدِ: در كمينگاه پنهان شد تا شكار را بفريبد،- عَنهُ: از او دور شد و كناره گرفت.
=تَقَتَّلَ-
تَقَتُّلًا [قتل] القومُ: آن قوم با يكديگر جنگيدند و برخى از آنها برخى ديگر را كشتند.
=التَّقْتِير-
[قتر] : مص، معيشتى اندك يا با كمى در زندگى ساختن.
=تَقَحَّلَ-
تَقَحُّلًا [قحل] الشيخُ: پوست بر استخوان آن پيرمرد از فرط ناراحتى و نداشتن و سالمندى خشك شد،- في لبوسِه و حالِهِ: آن مرد بد لباس و بد حال شد.
=تَقَحَّمَ-
تَقَحُّمًا [قحم] الفرسُ النهرَ: اسب داخل رودخانه شد،- الأَمْرَ: خود را با سختى و مشقت به آن كار انداخت،- الفَرَسُ بِرَاكِبِه اسب سوار خود را از روى برزمين انداخت.
=تَقَدَّدَ-
تَقَدُّدًا [قدّ] : آن چيز شكاف برداشت،- الشيْ ءُ: آن چيز خشك شد،- الثَّوبُ: آن پيراهن پوسيده و پاره شد،- القَومُ: آن قوم پراكنده شدند، به چند گروه مختلف با هم درآمدند،- الثوبُ عَلَيهِ:
آن پيراهن به اندازه ى قد و قامت او شد.
=تَقَدَّرَ-
تَقَدُّرًا [قدر] الثوبُ عليه: پيراهن به اندازه تن او بود،- لهُ كذا: آن چيز براى وى آماده شد.
=تَقَدَّسَ-
تَقَدُّسًا [قدس] : پاكيزه شد و طهارت يافت.
=تَقَدَّمَ-
تَقَدُّمًا [قدم] : اين واژه بر ضد (تَأَخّرَ) است يعنى به پيش آمد، پيشاپيش شد، به پيش آمد،- الْقَومَ: از آن قوم پيشى گرفت،- في السِّنِّ: آن مرد پير شد،- اليهِ بِكذا: به چيزى او را فرمان داد، چيزى از او خواست؛ «كما تَقَدّمَ» : به روش پيش يا گذشته.
=التَّقْدِمَة-
[قدم] : مص،- ج تَقَادِم: هديه و ارمغان.
=التَّقْدِير-
[قدر] : مص،- ج تقادِير: آنچه كه خداوند مقدّر كند،- عِند النُّحَاةِ: و در اصطلاح نحويان بمعناى حذف كلمه در لفظ و ابقاى آن در باطن يا نيّت همچنانكه گفته شود: «مَنْ مَعَكَ» ؟: چه كسى با تو است و جواب دهى «اخِي» : برادرم. كه تقدير آن «مَعِي اخي» مى باشد،- عند المتكلِّمِين: و در نزد متكلّمان هر مخلوقى را در حدّ خود نگاهداشتن است.
=التَّقْدِيف-
[قدف] عند البَحْريَّة: اين واژه تحريف (التَّقْذيف) است بمعناى پارو زدن دريا نوردان.
=تَقَذَّرَ-
تَقَذُّرًا [قذر] الشي ءَ و منه: آن چيز را بعلت پليدى و آلودگى نخواست و مكروه دانست.
=تَقَذَّعَ-
تَقَذُّعًا [قذع] لهُ بالشرّ: براى او آماده ى شرّ شد،- الرّجُلُ: آن مرد چيزى را نخواست و از آن بيزار شد.
=تَقَرَّى-
تَقَرِّيًا [قري] البِلادَ: در شهرها و كشورها به گشتن پرداخت.
=تَقَرَّأَ-
تَقَرُّؤًا [قرأ] : فقيه شد، عابد و زاهد شد.
=تَقَرَّبَ-
تَقَرُّبًا و تِقِرَّابًا [قرب] : قربانى كرد،- الى اللّهِ بالقُربان: به سوى خداوند متعال آمد و تقاضاى نزديكى به او كرد،- الرَّجُلُ:
آن مرد دست خود را بر پهلويش نهاد.
=تَقَرَّحَ-
تَقَرُّحًا [قرح] للأمرِ: آماده ى آن كار شد،- الجسدُ: جسد و اندام پر از قُرحه و جوش شد.
=تَقَرَّدَ-
تَقَرُّدًا [قرد] الشَّعْرُ: موى جمع شد و تابيده گرديد، مجعّد شد.
=تَقَرَّرَ-
تَقَرُّرًا [قرّ] : ثابت شد،- الأَمْرُ: تصميم بر آن كار گرفته شد، آن كار قطعى شد؛ «تَقَرّرَ ان يَنْعَقِدَ المُؤْتمرُ» : قرار شد تا آن كنفرانس بر پا شود،- القُرَّةَ: غذاى ته ديگ را برداشت و با نان خورش خورد.
=تَقَرَّشَ-
تَقَرُّشًا [قرش] المالَ: مال اندوخت،- لِعيالِهِ: براى خانواده ى خود كسب روزى