-حِنْثًا: به سوى باطل تمايل كرد،- في يَمينه: به سوگندى كه خورده بود وفا نكرد.
=الحِنْث-
مص،،- ج احْناث: گناه، جُرم.
=حَنْجَرَ-
حَنْجَرةُ [حنجر] تِ العينُ: چشم به گودى افتاد.
=الحَنْجَرَة-
ج حَنَاجِر (ع ا) : گلو، حلقوم.
=الحَنْجَلة-
[حنجل] في الخيل: سفيدى در دست و پاى اسب،- في المشي عندَ العامَّة:
تكبّر و خودنمائى در راه رفتن، اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الحُنْجُور-
ج حَنَاجِير [حنجر] : گلو، قارورة، سبد كوچك، شيشه ى كوچكى كه در آن مرهم يا مركب و جز آنها نهند.
=حَنْحَنَ-
حَنْحَنَةً [حنحن] عليه: بر او مهربانى كرد،- البندقُ او الجوزُ و نَحوهما عند العَامَّة: مغز فندق و يا گردو فاسد و تباه شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است و فصيح آن (حَمِتَ) است.
=حَنْدَسَ-
حَنْدَسَةً [حندس] الليلُ: شب تاريك شد.
=الحِنْدِس-
ج حَنَادِس: شب بسيار تاريك، تاريكى.
=الحَنْدَقُوق-
(ن) : مترادف (الجِنْدَقُون) است.
=الحِنْدَقُوق-
(ن) : شبدر وحشى.
=الحِنْدَقُوقَى-
(ن) : مترادف (الحِنْدَقُوق) است.
=الحِنْدَقُوقَى-
(ن) : مترادف (الحِنْدَقوق) است.
=حَنَشَ-
-حَنْشًا تِ الحَيَّةُ فلانًا: مار فلانى را گزيد،- الصيدَ: صيد را شكار كرد.
=الحَنَش-
ج أَحْنَاش و حُنْشان (ح) : گونه اى از مارها، هر جانورى كه سر آن مانند سر مار باشد مانند سوسمار و جز آن.
=حَنَطَ-
-حُنُوطًا الزرعُ: هنگام درو كشت رسيد،- الشجَرُ: ميوه ى درخت رسيد،-- حَنْطًا الجلدُ: پوست سرخ شد.
=حَنَّطَ-
تَحْنِيطًا الميتَ: مرده را حنوط كرد.
=الحِنْطَة-
ج حِنَط: گندم،- السَّوداء (ن) :
دانه هائى است گياهى سياه رنگ از رسته ى (بطباطيات) كه معمولًا از آن براى خوراك دام استفاده مى شود.
=الحِنْطِيّ-
آنكه بسيار گندم خورد، آماسيده و باد كرده؛ «حِنْطِيُّ اللّون» : آنكه چهره اش گندمى رنگ باشد.
=حَنْظَلَ-
حَنْظلَلةً [حنظل] تِ الشجرةُ: ميوه ى آن درخت تلخ شد.
=الحَنْظَل-
(ن) : گياه حنظل، هندوانه ى ابو جهل؛ «امَرُّ من الحَنْظَلِ» از حنظل تلختر است.
=حَنَفَ-
-حَنْفًا: تمايل كرد،- رِجْلَهُ: پاى خود را كج كرد.
=حَنِفَ-
-حَنَفًا: پاى او به طرف داخل كج شد.
=حَنُفَ-
-حَنَافَةً: مترادف (حَنِفَ) است.
=حَنَّفَ-
تَحْنِيفًا هُ: پاى او را كج كرد.
=الحَنْفَاء-
«رِجْلٌ حَنْفاء» : پاى كج كه به سمت داخل كشيده شده باشد.
=الحِنْفِش-
ج حَنَافِش (ح) : مارى است درشت هيكل با گردنى باريك و بسيار خطرناك اين مار بهنگام خشم گردن خود را پهن مى كند.
=الحَنَفِيَّة-
[حنف] (حي) : لوله ى آب، شير آب.
=الحِنْفِيش-
ج حَنَافِيش (ح) : مترادف (الحِنْفِش) است.
=حَنِقَ-
-حَنَقًا منهُ و عليهِ: از او خشمگين شد.
=الحَنَق-
سختى خشم.
=الحَنِق-
مترادف (الحَنَق) است،- ج حُنُق:
خشمناك.
=حَنَكَ-
-حَنْكًا: چيزى را جويد و با كام خود سابيد،- الفرسَ: در دهان اسب رسن نهاد،- الشي ءَ: آن چيز را فهميد و دانست، آن چيز را استوار كرد،- حَنْكًا و حَنَكًا الدهرُ الرجُلَ: تجربه هاى زندگى و گردش روزگار آن مرد را دانا و حكيم كرد.
=حَنَّكَ-
تَحْنِيكًا: مترادف (حَنَكَ) است،- الصبيَّ: آن كودك را تربيت كرد،- الدهرُ الرجُلَ: روزگار آن مرد را آزموده كرد،- تِ القَابِلةُ الطفلَ: ماما قبل از شير دادن به كودك دهان او را با روغن بادام و آب انار و جز آنها ساييد،- الميّتَ عند العَامَّة: پارچه را زير زنخ مرده گردانيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الحُنْك-
اسم است از (حَنَّكَهُ الدَّهْرُ) بمعناى آزمودگى زمانه.
=الحِنْك-
مترادف (الحُنْك) است.
=الحُنُك-
مرد هوشمندى كه روزگار او را آزموده گردانيده است.
=الحَنَك-
گروهى كه بدنبال آب و گياه براى چرا مى روند، تپه هاى كوچك و سنگلاخ،- ج احناك (ع ا) : بالاى درون دهان، پايين دهان از طرف زنخ؛ «حَنَكُ الغُراب» : نوك و سياهى كلاغ.
=الحُنَّكَة-
اسم است از (حَنَّكَهُ الدَّهْرُ) :
آزموده ى روزگار.
=الحُنُكَة-
مؤنث (الحُنُك) است.
=الحَنَكَة-
واحد (الحَنَك) است براى تپه هاى كوچك.
=الحَنْكَلِيس-
(ح) : مترادف (الأَنْقَليس) است و عربى اين واژه (الجِرِّيّ) است.
=حَنَّنَ-
تَحْنِينًا [حنّ] الشجرُ: درخت شكوفه داد،- قَلْبَهُ عند العامّة: دل او را نازك و مهربان كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الحَنْو-
ج أَحْنَاء و حُنِيّ و حِنِيّ [حنو] : هر جائى از بدن كه كجى و خميدگى داشته باشد.
=الحِنْو-
ج أَحْنَاء و حُنِيّ و حِنِيّ [حنو] : مترادف (الحَنْو) است،- من الشي ءِ: كنار آن چيز،- من السَّرج: اسم است براى هر يك از دو طرف قربوس زين.
=الحُنُوّ-
عاطفه، شفقت، مهربانى.
=الحَنُوط-
مترادف (الحِنَاط) است.
=الحَنُون-
[حنّ] : با عاطفه، مهربان، مشفق.
=الحَنِيَّة-
ج حَنَايَا و حَنِيّ
: كمان