ممنوع كرد،- على اذُنِهِ: او را از شنيدن چيزى منع كرد،- فُلانًا عن فلانٍ: او را از ديگرى منع كرد،- عَنْه صفحًا: از او روى گردانيد و بوى توجه نكرد،- بِهِ عُرضَ الحائِط:
او را به يكسو انداخت، به او توجه نكرد،- الصلاةَ: نماز را بر پا داشت،- الخيمةَ:
چادر را برافراشت و نصب كرد،- تِ العنكبوتُ نَسيجها: موريانه خانه بست،- المَثَلَ: ضرب المثل زد،- الأَجَلَ: براى چيزى تاريخ و سررسيد تعيين كرد،- الجِزْيَةَ عليهِم: بر آنها ماليات بست،- عليهم الذِّلَّة: آنها را خوار و زبون كرد،- اليهِ: بسوى او رفت،- الى كذا (فى الأَلوان) : از رنگى به رنگ ديگر درآمد؛ «ضَرَبَ الى الحُمْرة، الى الصفْرة» : از رنگ سرخ به زردى درآمد،- الليلُ: شب دراز شد،- الزمانُ: زمان گذشت،- تِ الطيرُ:
پرندگان براى روزى پرواز كردند،- الشي ءَ بالشي ءِ: چيزى را با چيزى آميخت،- الحاسبُ كذا في كذا: رقمى را در رقمى ضرب كرد،- ن في ك: ارقامى را جمع نمود كه مساوى با (ن) بمقدار (ك) شد،- الرّقمَ القياسِيّ: به بالاترين درجه و رقم از نوع خود رسيد.،- في حديدٍ باردٍ: به كار بيهوده دست زد، كوشش او به هدر رفت،- اخماسًا لأسداسٍ او ضَرَب اخماسهُ في اسداسِه: در حيله و مكر و فريب كوشيد،- ضربًا و ضربانًا في الأرض: براى تجارت و يا جنگ از شهر خارج شد.
-ضَرَابَةً: سخت و سِفت شد.
ذلك مثلًا: آن چيز ضرب المثل شد.
تَضْرِيبًا [ضرب] هُ: او را بسيار زد،- النَّجّادُ المُضَربَّةَ: دوزنده لباس را با پنبه دوخت.،- تِ المرأَةُ اللَّحافَ: دوزنده زن روكش لحاف را از وسط با دانه هاى درشت دوخت،- المَظَلَّةَ بِالْخُيُوط: چتر را با نخ محكم كرد،- هُ فِى الْحَرْبِ: او را به جنگ تشويق نمود،- بَيْنَهُمْ: ميان آنها سخن چينى كرد،- الشَّي ءَ بِالشَّي ءِ: چيزى را با چيز ديگرى آميخت،- تْ عينُهُ: چشم او فرو رفت و به گودى افتاد.
=الضَّرْب-
مص، عسل سفت و سفيد، باران سبك، مرد نافذ و قاطع؛ «دارُ الضَّرْبِ» :
ضرابخانه،- ج ضُرُوب: گونه و نوع چيزى؛ «دِرهَمٌ ضَرْبٌ» : پول فلزى،- ج اضْرَاب:
مثل و مانند؛ «هُوَ وَ أَضْرَابُهُ» : او و همگنانش،- ج ضُرُوب وَ اضْرَابٌ في العروض:
جزء آخر از مصراع دوّم بيت شعر.
=الضَّرَب-
عسل سفت و سفيد.
=الضَّرِب-
ضارب، زننده.
=الضَّرَبَان-
«ضَرَبَانُ الدهرِ» : حوادث زمانه، پيشامدهاى روزگار.
=الضَّرْبَة-
اسم مرة، يكبار زدن، عارضه و كسالت؛ «ضَرْبَةٌ قاضِيَة» : ضربه كشنده؛ «ضَرْبَةٌ مِنَ اللّه» : كيفر و عذاب خدا.
=الضُّرَّة-
[ضرّ] : كمبود در اموال و اشخاص.
=الضَّرَّة-
[ضرّ] : اسم مرّة، آزار، ناراحتى و سختى، نيازمندى، مال بسيار، زير پستان، تمام پستان؛ «ضَرَّةُ المرأة» ج ضَرَائر: زن ديگر شوهر، هَوو كه به هر دو زن (ضَرَّتانِ) گويند.
=ضَرَجَ-
-ضَرْجًا الثوبَ بالدمِ: جامه را به خون آلوده كرد،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را دو نيم كرد،- الشَّي ءَ الى الأَرض: آنرا بر زمين انداخت.
=ضَرَّجَ-
تَضْرِيجًا [ضرج] هُ: آنرا آلوده نمود،- الأَنفَ بِالدَّم: بينى را خون آلوده نمود،- الثوبَ: پيراهن را به رنگ سرخ درآورد،- الكلامَ: سخن و عبارت را با الفاظ خوش زينت داد.
=ضَرَحَ-
-ضَرْحًا الشي ءَ: آن چيز را دو نيم كرد،- الْقَبْرَ: گور را كند،- لِلْمَيّتِ: براى مرده قبر ساخت.
=ضَرَّرَ-
تَضْرِيرًا [ضرّ] هُ: به او زيان بسيار رسانيد.
=الضَّرَر-
ج أَضْرَار [ضرّ] : زيان، سختى و تهيدستى و بد حالى، كمبود در هر چيزى؛ «العُطْل و الضَّرَر» : جبران خسارت و زيان؛ «اخَفُّ الضَّررَين» : كمترين دو زيان.
=ضَرَسَ-
-صَرْسًا الشي ءَ: آن چيز را با دندان گاز گرفت.
=ضَرِسَ-
-ضَرْسًا الشي ءَ: دندانها در اثر خوردن ترشى كُند و سُست شدند.
=ضَرَّسَ-
تَضْرِيسًا [ضرس] هُ الزمانُ: زمانه با او نساخت و بر او سخت گرفت،- تْهُ الحُروبُ اوِ الأَيّامُ: روزگار او را آزموده كرد.
=الضَّرْس-
ج أَضْراس و ضُرُوس: دندان آسياب،- ج ضُرُوس: سنگى كه با آن اطراف چاه را بالا آورند، زمين سنگلاخ و صعبُ العُبور، باران كم.
=الضَّرِس-
بد اخلاق، تند خوى، مرد كار آزموده و دنيا ديده، آنكه به هنگام گرسنگى خشمگين شود.
=ضَرَطَ-
-ضَرْطًا و ضَرِطًا و ضُرَاطًا و ضَرِيطًا:
باد از مقعد خود خارج كرد، تيز داد.
=ضَرَّطَ-
تَضْرِيطًا [ضرط] الحمارُ: الاغ بسيار تيز داد،- بِفُلان: با دهان به فلانى شيشكى زد و او را دست انداخت.
=ضَرَعَ-
-ضَرْعًا اليهِ: به او فروتنى كرد،- فَرَسَهُ: اسب خود را خوار كرد،- ضُرُوعًا مِنَ الشَّي ءِ: به آن چيز نزديك شد،- ت الشَّمْسُ: خورشيد غروب كرد يا نزديك به غروب شد،- ضَراعَةً: ناتوان شد.
=ضَرِعَ-
-ضَرَعًا: ناتوان شد.
=ضَرُعَ-
-ضَرَاعَةً: ناتوان شد.
=الضَّرْع-
ج ضُرُوع: پستان حيوانات شير دهنده مانند گاو و گوسفند اما پستان زن را (الثَّدْي) گويند؛ «الزَّرعُ و الضَّرْع» :
كشاورزى و دامدارى.
=الضَّرْعاء-
من الشاء و البقر: گوسفند و گاو كه داراى پستان بزرگ باشد.
=الضِّرْغام-
[ضرغم] : نيرومند، قهرمان،- (ح) : شير.
=الضِّرْغَامَة-
[ضرغم] : قهرمان،- (ح) شير.
=ضَرْغَمَ-
ضَرْغَمَةً [ضرغم] : بسان شير دلير و دلاور شد.
=الضَّرْغَم-
ج ضَرَاغِم [ضرغم] (ح) : شير.
=الضَّرْف-
عند العامَّة: اين كلمه در زبان متداول روز بمعناى ظرفى چرمى است كه