رِضَاعًا و مُرَاضَعَةً [رضع] هُ: با او شير مكيد،- ابنَهُ: پسر خود را براى شير خوردن به دايه اى جز مادرش سپرد،- الطفلُ:
كودك در حاليكه مادرش آبستن بود از پستان وى شير مكيد.
=الرَّاضِع-
فا، ج رُضَّع مرد فرومايه، ج رُضَّع و رُضَّاع: در يوزه يا گدا، زن پُر شير.
=الرَّاضِعَة-
ج رَوَاضِع: مؤنث (الرَّاضِع) است.
=الراضِعَتَان-
ج رَوَاضِع: دو دندان شيرى كودك.
=الرَّاضِي-
ج رَاضُون و رُضَاة [رضو] : خوشنود.
اين واژه ضد (السَّاخِط) است.
=راطَلَ-
مُرَاطَلَةً [رطل] : به رطل فروخت.
=راطَنَ-
مُرَاطَنَةً [رطن] : مترادف (رَطَنَ) است، با زبان غير عربى سخن گفت.
=راعَ-
-رَوْعًا و رُؤُوعًا [روع] منهُ: از او ترسيد،- هُ الأَمْرُ: آن امر وى را ترسانيد،- في يَدِي كذا: آن چيز در دستم ثابت ماند،- رَوْعًا هُ الْأَمْرُ: آن كار او را به شگفتى واداشت،-- رُوَاعًا: برگشت.
=راعَ-
-- رَيْعًا و رُيُوعًا و رِيَاعًا و رَيْعَانًا [ريع] الشي ءُ:
آن چيز بر آمد و افزون شد،- الزرْعُ: كِشت رُشد و نمو كرد،- رَيْعًا السَّرَابُ: سراب تكان خورد،- مِنْهُ: از او ترسيد،- عَنْهُ و اليهِ: از او يا به سوى او برگشت؛ «هربتِ الابِلُ فصاحَ لها الراعي فَرَاعَتْ اليه» : شتران گريختند پس ساربان بر آنها نهيب داد و آنها به سوى او برگشتند.
=راعَى-
مُرَاعَاةً [رعي] الأمرَ: آن كار را نگهدارى كرد، به پايان كار نگريست، آن را با ديده ى اعتبار نگريست، براى آن اعتبار قائل شد،- النجُومَ: ستاره گان را ديده بانى كرد،- الرّجُلَ: با آن مرد مهربانى ورزيد،- خَاطِرَهُ: خواسته ى او را پذيرفت،- يْتُهُ سمعي: گوش به سخنان او دادم؛ «هُوَ لَا يُرَاعِي الى قَولِ احدٍ» : او به سخن كسى گوش نميدهد،- تِ الأرضُ:
چراگاهها در آن زمين بسيار شد،- الْحِمَارُ الحُمُرَ: آن خر با خران ديگر چرا كرد.
=الرَّاعِدَة-
ج رَوَاعِد: ابرى كه داراى تندر (رعد) باشد؛ «ذَاتُ الرَّوَاعِد» : بلاى سخت.
=الرَّاعِف-
ج رَوَاعِف: فا، نوك بينى، بر آمدگى كوه.
=الرَّاعي-
ج رُعَاة و رُعْيَان و رُعَاء و رِعَاء [رعي] : فا آنكه رهبرى يا ولايت امر قومي را عهده دار باشد مانند بطريرك و اسقف و جز آنها، رام و الفت گيرنده؛ «راعي المَاشيَةِ» : شبان يا چوپان؛ «رَاعِي البستانِ» (ح) : گونه اى ملخ؛ «رَاعِي الجَوزاء» (فك) : نام ستاره ايست؛ «راعِي النَّعَائِم» : نام ستاره ايست.
=الرَّاعِيَة-
[رعي] : مؤنث الرَّاعِي، ج رَوَاعٍ؛ «رَاعِيَةُ الرَّأْسِ» : شپش؛ «رَاعِيَةُ الأُتُن» (ح) : گونه اى ملخ؛ «رَاعِيَةُ الشَّيْبِ» : آغاز پيرى.
=راغَ-
-رَوْغًا و رَوَغَانًا [روغ] الصيدُ: شكار باين سوى و آن سوى رفت،- الرجُلُ عن الطرِيق:
آن مرد از راه برگشت و با مكر و حيله به اين طرف و آن طرف رفت،- الى كذَا: بطور پنهانى به آن چيز تمايل كرد.
=راغَمَ-
مُرَاغَمَةً [رغم] هُ: او را خشمگين كرد، با وى دشمنى كرد، بر خلاف ميل از او جدا شد.
=الرَّاغِم-
«الرّاغِمُ الأنفِ» ، ج رُغْمُ الأُنوفِ: خوار و زبون.
=الرَّاغِيَة-
[رغو] : ماده شتر.
=رافَ-
-رَيْفًا [ريف] : به روستا آمد،- تِ المَاشِيَةُ: ستور در روستا چريد.
=الرَّاف-
مي.
=الرَّافِخ-
«رَغيفٌ رافِخٌ» : نان گرد و ناخنى.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=رافَدَ-
مُرَافَدَة [رفد] هُ: به او يارى كرد.
=الرَّافِد-
ج رُفَّد: فا، جانشين و قائم مقام شاه،- ج رَوَافِد: مجراى آب به رودخانه يا دريا.
=الرَّافِدَانِ-
دو رودخانه ى دجله و فرات.
=الرَّافِدَة-
ج رَوَافِد: چوب سقف پل كه در زبان متداول به آن (الوَصْلَة) گويند.
=الرَّافِض-
ج رافِضُون و رَفَضَة و رُفَّاض: ممتنع.
اين واژه ضد (القَابِل) است، آنكه چيزى را بر زمين اندازد و آن را رها كند.
=الرَّافِضة-
نام گروهى از شيعيان است، گروهى از شيعيان كه فرمانده ى خود را بهنگام جنگ رها كرده و او را تنها گذاردند.
=الرافِضيّ-
منسوب به (الرَّافِضَة) است.
=رافَعَ-
مُرَافَعَةً [رفع] هُ الى الحاكم: به دادگاه از او شكايت كرد تا محاكمه شود،- هُ: او را رها كرد،- بِهِم: بر آنان مهربانى نمود.
=الرَّافِع-
فا؛ «برقٌ رَافِعٌ» : برق درخشنده.
=الرَّافِعَة-
أو المُخْل: ديلم، اهرم، جرّثقيل، قپان، قيچى؛ «رافِعَةُ الألْغَامِ» : دستگاه مين ياب و مين بردارى.
=الرَّافِغ-
من العيش: زندگى فراخ و خوش.
=رافَقَ-
مُرَافَقَةً [رفق] هُ: با او دوستى و همنشينى كرد، دوست او شد؛ «رَافَقَهُ في السَّفر» : با او همسفر شد.
=الرَّافِقَة-
مهربانى و همراهى و نيكوكارى.
=الرَّافِه-
آنكه در رفاه و فراخ زندگى باشد؛ «عَيْشٌ رافِهٌ» : زندگى خوش و نيكو؛ «هو رافِهٌ به» : او نسبت به وى مهربان است.
=الرَّافِهَة-
ج رَوَافِه: شترانى كه هر روز به آب وارد مى شوند.
=الرَّافي-
ج رُفَاة [رفو] : آنكه جامه را رفو كند و دوزد، رفوگر.
=الرَّافِيَة-
مؤنث (الرَّافِي) است،- (ن) :
درختى است از رسته ى نخلها كه از برگهاى آن اليافى بدست مىيد كه بسيار محكم است. اين نخل بويژه در ماداگاسكار كِشت مى شود.
=راقَ-
-رَوْقًا [روق] الشرابُ: مي صاف و روشن شد،- عليهِ: بر او مهربانى بسيار كرد،- رَوْقًا و رَوَقانًا هُ الشي ءُ: آن چيز وى را خورسند كرد و به شگفتى در آورد.
=راقَ-
-رَيْقًا [ريق] الماءُ على وجه الأرض: آب بر روى زمين روان شد،- السَّرَابُ: سراب روان شد و بر روى زمين تكان خورد،- الشي ءُ: آن چيز درخشيد.
=راقَبَ-
مُرَاقَبَةً [رقب] هُ: از او نگهبانى