مى شوند؛ «يَوْمٌ قَرِّ» : روزى سرد؛ «لَيلةٌ قَرٌّ» شبى سرد.
-قَرْوًا [قرو] الأَمرَ: موضوع را دنبال كرد.
=القَرَا-
ج أَقْراء و قِرْوانٌ (ع ا) : كمر،- (ن) :
كدوى خوراكى.
=قَرَى-
-قِرىً و قَرَاءً [قري] الضيفَ: از ميهمان پذيرائى كرد،- قَرىً و قَريًا البِلادَ: در شهرها گشت و بر سياحت پرداخت.
=القِرَى-
آنچه كه با آن از ميهمان پذيرائى كنند، آبى كه در حوض و يا استخر جمع مى شود.
=القُرَّاء-
ج قُرَّاؤُون و قَرَارِئ [قرأ] : مرد زاهد و عابد و پارساى.
=القَرَّاء-
ج قَرَّاؤُون [قرأ] : خوشخوان، خوش قرائت.
=القِرَاءَة-
[قرأ] : مص،- ج قِراءَات: كيفيت و چگونگى خواندن.
=القُرَاب-
نزديك، قريب.
=القَرَاب-
بر خلافِ دورى، نزديكى.
=القِرَاب-
ج قُرُب و أَقْرِبَة: غَلاف شمشير.
=القُرَابَة-
نزديك؛ «قُرَابَةَ ثَلاثَةِ اعْوَامِ» : نزديك به سه سال تقريبا.
=القَرَابَة-
خويشاوندى نزديك.
=القِرَابَة-
راه پيمودن شب براى روز بعد كه به آب برسند.
=القَرَاح-
ج أَقْرِحَة: آب پاك و خالص، زمين بى آب و درخت.
=القُرَاحِيَّتانِ-
دو طرف پهلو.
=القُرَاد-
ج قِرْدَان (ح) : حشره ايست مانند شپش كه بر شتران چسبد اين حشره مانند شپش در انسان است.
=القَرَّاد-
ميمون باز، دارنده ميمون.
=القُرَادَة-
(ح) : واحد (القُرَاد) است.
=القَرَار-
[قرّ] : قرار يا حكم كه درباره امرى صادر شود، زمين استوار و هموار، جائى كه در آن مسكن گزينند؛ «اهْلُ القَرَارِ» : اهل شهر كه در خانه هاى خود زندگى مى كنند بر خلاف ايلها و چادر نشينان كه همواره از جائى به جائى منتقل مى شوند؛ «دَارُ القَرار» : زندگى واپسين، آخرت.
=القُرَارَة-
[قرّ] : مُرادف (الْقَررَة) است.
=القَرَارَة-
[قرّ] : مُرادف (الْقَررَة) است، زمين استوار و هموار، زمين مسكونى، گودالى كه در آن آب باران جمع مى شود، آنچه كه كوتاه باشد.
=القِرارَة-
[قرّ] : مُرادف (الْقَرَرة) است.
=القَرَارِيّ-
[قرّ] : شهرى، خياط، قصاب.
=القَرَارِيط-
هسته تمر هندى.
=القَرَاسِيَا-
(ن) : مُرادف (القَرَاصِيا) است.
=القُرَّاص-
(ن) : نام گياهى از نوع قُرّاصِيَّات است كه آن را (قُرَّيْص) نيز نامند. اين گياه در اطراف خانه ها و باغچه ها مى رويد و خارى دارد به گونه موهاى باريك كه پس از پختن آن را مى خورند،- (ن) : بابونه؛ «لَجامٌ قُرّاصٌ» : لگامى كه ستور را آزار دهد؛ (احمرُ قُرّاصٌ»: چيز بسيار سُرخ.
=القُرَّاصَة-
(ن) : واحد (القُرَّاص) است.
=القَرَاصِيا-
او القَرَاسِيَا (ن) : درخت ميوه ايست از رسته ورديات كه در لبنان و خاورميانه كشت مى شود. ميوه آن ريز و گرد است و رنگ سياهى دارد. اين كلمه يونانى است.
=القُرَاضَة-
آنچه از بريدن پارچه يا طلا بر زمين افتد؛ «قُراضَةُ الْمالِ» : چيزهاى بى ارزش، قُراضه.
=القَرَّاضَة-
غيبت كننده مردم،- (ح) :
حشره اى است كه پشم را خُرد خُرد مى جود و مى خورد و در زبان فارسى به آن (بيد) گويند.
=القِرَاط-
چراغ، شعله چراغ.
=القُرَاطَة-
آنچه كه از نوك فتيله چراغ سوخته يا ريخته مى شود.
=القَرَّاظ-
فروشنده برگ درخت صمغ عربى (اقاقيا) .
=القَرَّاع-
صيغه مبالغه است، سپر، چيز بسيار سخت.
=القَرَّاعَة-
مؤنّث (القَرّاع) است.
=القَرَاغُول-
قراول و نگهبان، نام عربى آن (الخَفِير) است- اين واژه تركى است-.
=القَرَاقِيش-
نوعى غذا كه از خمير و روغن و شكر با عسل به شكل باقلوا و مانند آن تهيه مى شود؛ پيراشكى يا دست پيچ كه از خمير و ساير مواد غذائى تهيه مى شود؛ استخوانهاى نرم كه صدا مى كنند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القِرَان-
مص، ازدواج،- ج قُرُن: ريسمانى كه با آن اسير را مى بندند،- ريسمانى كه با آن شتر را مى كشانند،- طنابى از ريشه گياهى است كه به گردن گاو شخم زن و گاو آهن مى بندند.
=القَرَانِيَا-
(ن) : درخت گلى است زيبا كه گلهاى آن به شكل چادر برگردان است و ميوه آن خوردنى است.
=القِرَّايَة-
[قري] : ميز دراز يا مستطيل كه براى قرائت قرآن و يا دُعاء از آن استفاده مى شود.
=القَرَايِرِيّ-
[قرّ] عند العامَّة: آنكه در شهرى اقامت گزيده است. اين كلمه تحريف (القَرارِىّ) است.
=قَرَأَ-
-قَرْءًا و قِرَاءَةً و قُرْآنًا [قرأ] الكتابَ: خواند يا مطالعه كرد،- قِرَاءَةً عَلَيه السَّلام: سلام و درود بر او فرستاد،- قَرْءًا و قُرْآنًا الشي ءَ:
چيزهاى خواندنى را جمع آورى و با هم تلفيق كرد.
=القُرْآن-
[قرأ] : مص، قرآن، كتاب آسمانى مسلمانان كه به نامهاى (القُرْقان، الكِتَابِ التَّنْزيل، الذِّكْر وَ الْمُصْحَف) نيز آمده است و داراى 114 سوره مباركه مى باشد.
=قَرَبَ-
-قَرْبًا السيفَ: شمشير را غلاف كرد، براى شمشير غلاف ساخت.
=قَرَبَ-
-قُرْبًا و قُرْبَانًا و قِرْبَانًا: نزديك شد،- مِنْهُ وَ الَيهِ: به او نزديك شد، قَرَبًا: از درد پهلو و كمر ناليد.
=قَرُبَ-
-قُرْبًا و قُرْبَانًا و قِرْبَانًا: نزديك شد، و- مِنْهُ وَ الَيْه: به او نزديك شد.
=قَرَّبَ-
تَقْرِيبًا [قرب] هُ: او را به خود نزديك نمود،- هُ الأميرُ: امير وى را از مقربان خود قرار داد،- القربانَ لِلّه: براى خدا قربانى