فهرس الكتاب

الصفحة 723 من 1009

را آشكار كرد،- الأَرْضَ لِلزّراعَة: زمين را شخم زد،- الأَمرَ ظَهْرًا لِبَطْنٍ: آن چيز را آزمايش كرد،- القَوْمَ: آن قوم را مُرخَص كرد،- تِ الْبسرةُ: غوره خرما سرخ شد،- المَجْنونُ عَيْنَهُ: ديوانه خشمگين شد،-- قَلْبًا هُ: بر دل او زد،- اللّهُ فُلانًا اليه: خدا او را نابود كند.

=قَلِبَ-

-قَلَبًا: لب آن مرد برگشته شد،- تِ الشَّفَةُ: لب برگشته شد.

=قُلِبَ-

البعيرُ: شتر دچار بيمارى قلب شد،

القَلْحَوْن-

شاخه تازه درخت توت. اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است.

=قَلَخَ-

-قَلْخًا و قَلِيخًا الشجرةَ: درخت را كَند.

=قَلَّخَ-

تَقْلِيخًا [قلخ] هُ بالسوطِ: با تازيانه او را زد.

=قَلَّدَ-

تَقْلِيدًا، قلّدهُ السيفَ: بند شمشير را بر گردن او انداخت،- هُ القَلّادَةَ: گردن بند را بر گردن او آويخت،- هُ الْعَمَلَ: اختيار كار را به او واگذار كرد،- هُ الديْنَ: بدهى را به او پرداخت،- فُلانًا القَضَاءَ في بَلَدِ كَذا: او را بعنوان قاضى در آن شهر تعيين نمود،- البَعيرَ: بر گردن شتر ريسمانى بست تا او را راه برد.

=القَلْس-

ج قُلُوس و أَقْلَاس: طناب محكم كشتى- يونانى است-.

=القَلْشِينَ-

ج قَلَاشِين: جوراب. اين كلمه در زبان متداول رايج است- اين كلمه لاتينى است.

=قَلَصَ-

-قُلُوصًا الظِّلُّ عن كذا: سايه از چيزى كوتاه شد،- الثَّوبُ بَعْدَ الْغَسْل: لباس پس از شسته شدن كوتاه شد،- تِ الشّفَةُ: لب طرف بالا چروكيده و منقبض شد،- الرَّجُلُ:

آن مرد جهيد و حمله كرد،- الغُلامُ: آن جوان پير شد،- القَوْمُ: جمع شدند و رفتند،- القَوْمُ عَنِ الدَّار: از خانه رفتند و دور شدند،- تِ الْبِئْرُ: چاه پر شد و سر رفت،- المَاءُ: آب بالا آمد و روان شد.

=قَلَّصَ-

تَقْلِيصًا [قلص] تِ الدرعُ: زره جمع و به هم پيوسته شد،- قميصَهُ: پيراهن را بالا كشيد و به كمر بست،- القَميصُ: جامه كشيده شد و بالا رفت،- القَوْمُ: آن قوم سوار بر ماده شتران جوان شدند،- تِ النَّاقَةُ بِرَاكِبِها: ماده شتر سوار خود را با شتاب برد.

=قَلَطَ-

-قَلْطًا هُ عند العامَّة: زباله را از آن چيز زدود. اين واژه سريانى است.

=القَلْط-

عند العامَّة: زدودن زباله و پاك كردن آن، اين واژه سريانى است.

=قَلَعَ-

قَلْعًا الشي ءَ: آن چيز را از بُن و ريشه كند، از جاى خود برداشت،- الوالي فُلانًا:

حاكم او را معزول كرد.

=قَلِعَ-

قَلْعًا و قَلَعَةً الراكبُ: سوار بر روى زين نتوانست بنشيند،- المُصَارِعُ: كُشتى گير در هنگام كُشتى نتوانست مقاومت كند.

=قُلِعَ-

قَلْعًا الرجُلُ: در حمله كردن يا بر روى زين نشستن نتوانست ثبات داشته باشد.

=قَلَّعَ-

تَقْلِيعًا [قلع] الشي ءَ: آن چيز را از بُن و ريشه برافكند.

=القَلْع-

ج أقْلُع و قُلُوع: تيشه كوچك بنّائى، ظرفى كه در آن لوازم و توشه چوپان باشد نام معدنى از بهترين نوع سُرب است؛ قَلْعُ الحُمّى»: روزى كه تب فرونشيند.

=القِلْع-

ج قِلَعَة: سينه بند يا جليقه مردانه،- ج قِلاعَ و قُلُوع: بادبان كشتى، روز بر طرف شدن تب، مردى كه نتواند اسب سوارى كند.

=القَلَع-

دانه هائى كه بر روى پوست بدن شخص در آيد، يك قطعه سنگ كوچك.

=قَلَّبَ-

تَقْلِيسًا [قلب] هُ: آن چيز را بسيار پشت و رو كرد؛ «قَلَّب الأُمورَ» : به عواقب كارها نگريست.

=القُلْب-

نام درخت گلى زينتى است كه به آن علف مرواريد گويند،- ج اقْلَاب و قُلُوب وَ قِلَبة مِنَ الشَّجَر: قسمتهاى نرم و نازك درخت.

=القَلْب-

مص،- ج قُلُوب (ع ا) : قلب (دل) ، خرد؛ «قَلْبُ الجَيش» : مركز لشكر؛ «قَلْبُ كُلِّ شَى ءٍ» : مغز و خالص هر چيزى؛ «قَلْبُ العقربِ» : يكى از منازل ماه (قمر) است،- «عَن ظَهْرِ القَلْب» : از بر خواندن؛ «مِنَ صَميم القَلْب» : از صميم قلب؛ «قَلْبًا و قالِبًا» : تمام و كمال،- ج اقْلاب وَ قُلُوب و قلَبَة مِنَ الشَّجَر:

قسمتهاى نرم و تازه از درختان.

=القِلْب-

مُرادف (القُلْب) است.

=القُلَّب-

شخص دو رو، آنكه بسيار تقلب كند.

=القَلْبَاء-

«شَفَةٌ قَلْبَاء» : آنكه لبى برگشته و آويزان داشته باشد.

=القُلْبَة-

(ط) : گندم پوست كنده، اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=القَلَبَة-

گونه اى بيمارى كه باعث غلطيدن بيمار در بستر مى گردد.

=القَلْبَق-

كلاه پوستى. اين كلمه تركى است.

=القُلَة-

ج قُلَاتِ و قِلُون و قُلُون [قلو] : چوبى است كه در ميان آن ريسمانى قرار داده و در خاك فرو مى نهند تا با آن شكار آهو كنند، دو چوبى كه كودكان با آن بازى كنند، الك دولك.

=القُلَة-

[قلي] : مفرد (القُلِى) است.

=القُلَّة-

ج قُلَل و قِلَال [قلّ] : بالاى سر و قلّه كوه و بالاى هر چيزى، كوزه بزرگ، كوزه كوچك، گروهى از مردم؛ «قُلَّةُ السَّيْفِ» : دو طرف قبضه شمشير كه معمولا از نقره يا آهن مى باشد.

=القَلَّة-

[قلّ] : رستن از بيمارى يا از فقيرى.

=القِلَّة-

ج قِلَل [قلّ] : كمى، رستن از بيمارى يا از نيازمندى، صداى رعد، اين كلمه ضد (الكَثْرة) است.

=قَلِحَ-

-- قَلَحًا: دندانهايش زرد شد،- تْ أَسنانُهُ: بر روى دندانهايش زردى پديد آمد.

=قَلَّحَ-

تَقْلِيحًا [قلح] هُ: دندانهايش را پاك و تميز كرد.

=القَلَح-

گونه اى زردى كه روى دندانها پديد مىيد.

=القَلِح-

آنكه دندانهايش زرد شده باشد.

=القَلِحَة-

مؤنّث (القَلِح) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت