را آشكار كرد،- الأَرْضَ لِلزّراعَة: زمين را شخم زد،- الأَمرَ ظَهْرًا لِبَطْنٍ: آن چيز را آزمايش كرد،- القَوْمَ: آن قوم را مُرخَص كرد،- تِ الْبسرةُ: غوره خرما سرخ شد،- المَجْنونُ عَيْنَهُ: ديوانه خشمگين شد،-- قَلْبًا هُ: بر دل او زد،- اللّهُ فُلانًا اليه: خدا او را نابود كند.
-قَلَبًا: لب آن مرد برگشته شد،- تِ الشَّفَةُ: لب برگشته شد.
البعيرُ: شتر دچار بيمارى قلب شد،
القَلْحَوْن-
شاخه تازه درخت توت. اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است.
=قَلَخَ-
-قَلْخًا و قَلِيخًا الشجرةَ: درخت را كَند.
=قَلَّخَ-
تَقْلِيخًا [قلخ] هُ بالسوطِ: با تازيانه او را زد.
=قَلَّدَ-
تَقْلِيدًا، قلّدهُ السيفَ: بند شمشير را بر گردن او انداخت،- هُ القَلّادَةَ: گردن بند را بر گردن او آويخت،- هُ الْعَمَلَ: اختيار كار را به او واگذار كرد،- هُ الديْنَ: بدهى را به او پرداخت،- فُلانًا القَضَاءَ في بَلَدِ كَذا: او را بعنوان قاضى در آن شهر تعيين نمود،- البَعيرَ: بر گردن شتر ريسمانى بست تا او را راه برد.
=القَلْس-
ج قُلُوس و أَقْلَاس: طناب محكم كشتى- يونانى است-.
=القَلْشِينَ-
ج قَلَاشِين: جوراب. اين كلمه در زبان متداول رايج است- اين كلمه لاتينى است.
=قَلَصَ-
-قُلُوصًا الظِّلُّ عن كذا: سايه از چيزى كوتاه شد،- الثَّوبُ بَعْدَ الْغَسْل: لباس پس از شسته شدن كوتاه شد،- تِ الشّفَةُ: لب طرف بالا چروكيده و منقبض شد،- الرَّجُلُ:
آن مرد جهيد و حمله كرد،- الغُلامُ: آن جوان پير شد،- القَوْمُ: جمع شدند و رفتند،- القَوْمُ عَنِ الدَّار: از خانه رفتند و دور شدند،- تِ الْبِئْرُ: چاه پر شد و سر رفت،- المَاءُ: آب بالا آمد و روان شد.
=قَلَّصَ-
تَقْلِيصًا [قلص] تِ الدرعُ: زره جمع و به هم پيوسته شد،- قميصَهُ: پيراهن را بالا كشيد و به كمر بست،- القَميصُ: جامه كشيده شد و بالا رفت،- القَوْمُ: آن قوم سوار بر ماده شتران جوان شدند،- تِ النَّاقَةُ بِرَاكِبِها: ماده شتر سوار خود را با شتاب برد.
=قَلَطَ-
-قَلْطًا هُ عند العامَّة: زباله را از آن چيز زدود. اين واژه سريانى است.
=القَلْط-
عند العامَّة: زدودن زباله و پاك كردن آن، اين واژه سريانى است.
=قَلَعَ-
قَلْعًا الشي ءَ: آن چيز را از بُن و ريشه كند، از جاى خود برداشت،- الوالي فُلانًا:
حاكم او را معزول كرد.
=قَلِعَ-
قَلْعًا و قَلَعَةً الراكبُ: سوار بر روى زين نتوانست بنشيند،- المُصَارِعُ: كُشتى گير در هنگام كُشتى نتوانست مقاومت كند.
=قُلِعَ-
قَلْعًا الرجُلُ: در حمله كردن يا بر روى زين نشستن نتوانست ثبات داشته باشد.
=قَلَّعَ-
تَقْلِيعًا [قلع] الشي ءَ: آن چيز را از بُن و ريشه برافكند.
=القَلْع-
ج أقْلُع و قُلُوع: تيشه كوچك بنّائى، ظرفى كه در آن لوازم و توشه چوپان باشد نام معدنى از بهترين نوع سُرب است؛ قَلْعُ الحُمّى»: روزى كه تب فرونشيند.
=القِلْع-
ج قِلَعَة: سينه بند يا جليقه مردانه،- ج قِلاعَ و قُلُوع: بادبان كشتى، روز بر طرف شدن تب، مردى كه نتواند اسب سوارى كند.
=القَلَع-
دانه هائى كه بر روى پوست بدن شخص در آيد، يك قطعه سنگ كوچك.
تَقْلِيسًا [قلب] هُ: آن چيز را بسيار پشت و رو كرد؛ «قَلَّب الأُمورَ» : به عواقب كارها نگريست.
=القُلْب-
نام درخت گلى زينتى است كه به آن علف مرواريد گويند،- ج اقْلَاب و قُلُوب وَ قِلَبة مِنَ الشَّجَر: قسمتهاى نرم و نازك درخت.
=القَلْب-
مص،- ج قُلُوب (ع ا) : قلب (دل) ، خرد؛ «قَلْبُ الجَيش» : مركز لشكر؛ «قَلْبُ كُلِّ شَى ءٍ» : مغز و خالص هر چيزى؛ «قَلْبُ العقربِ» : يكى از منازل ماه (قمر) است،- «عَن ظَهْرِ القَلْب» : از بر خواندن؛ «مِنَ صَميم القَلْب» : از صميم قلب؛ «قَلْبًا و قالِبًا» : تمام و كمال،- ج اقْلاب وَ قُلُوب و قلَبَة مِنَ الشَّجَر:
قسمتهاى نرم و تازه از درختان.
=القِلْب-
مُرادف (القُلْب) است.
=القُلَّب-
شخص دو رو، آنكه بسيار تقلب كند.
=القَلْبَاء-
«شَفَةٌ قَلْبَاء» : آنكه لبى برگشته و آويزان داشته باشد.
=القُلْبَة-
(ط) : گندم پوست كنده، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القَلَبَة-
گونه اى بيمارى كه باعث غلطيدن بيمار در بستر مى گردد.
=القَلْبَق-
كلاه پوستى. اين كلمه تركى است.
=القُلَة-
ج قُلَاتِ و قِلُون و قُلُون [قلو] : چوبى است كه در ميان آن ريسمانى قرار داده و در خاك فرو مى نهند تا با آن شكار آهو كنند، دو چوبى كه كودكان با آن بازى كنند، الك دولك.
=القُلَة-
[قلي] : مفرد (القُلِى) است.
=القُلَّة-
ج قُلَل و قِلَال [قلّ] : بالاى سر و قلّه كوه و بالاى هر چيزى، كوزه بزرگ، كوزه كوچك، گروهى از مردم؛ «قُلَّةُ السَّيْفِ» : دو طرف قبضه شمشير كه معمولا از نقره يا آهن مى باشد.
=القَلَّة-
[قلّ] : رستن از بيمارى يا از فقيرى.
=القِلَّة-
ج قِلَل [قلّ] : كمى، رستن از بيمارى يا از نيازمندى، صداى رعد، اين كلمه ضد (الكَثْرة) است.
=قَلِحَ-
-- قَلَحًا: دندانهايش زرد شد،- تْ أَسنانُهُ: بر روى دندانهايش زردى پديد آمد.
=قَلَّحَ-
تَقْلِيحًا [قلح] هُ: دندانهايش را پاك و تميز كرد.
=القَلَح-
گونه اى زردى كه روى دندانها پديد مىيد.
=القَلِح-
آنكه دندانهايش زرد شده باشد.
=القَلِحَة-
مؤنّث (القَلِح) است.