[قيس] : آنچه كه بر مبناى مقايسه و به مقتضاى آن عمل مى شود؛ «الرَّقْمُ القِياسِىّ» : بالاترين رقم.
=القِيَاض-
[قيض] : مساوى و برابر با چيزى.
=القِيَام-
[قوم] : «قِيَامُ الأَمرِ» : قوام امر.
=القَيَّام-
[قوم] : قائِم به ذات كه از نامهاى خداوند متعال است.
=القِيَامَة-
[قوم] : زندگى پس از مرگ؛ «يَوْمُ القِيامة» : روز قيامت.
=قَيَّأَ-
تَقْيِئَةً [قيأ] فلانًا ما أَكلهُ: آنچه كه خورده بود باعث قي و استفراغ او شد.
=القِيت-
[قوت] : مرادف (القوت) است.
=القِيتَار-
ج قَيَاتِير (مو) : گيتار (از ابزار موسيقى) - اين كلمه يونانى است.
=القِيتَارَة-
ج قَيَاتِير (مو) : مُرادف (القيتار) است.
=القِيتَة-
[قوت] : مُرادف (القُوت) است.
=القِيثَار-
ج قَياثِير (مو) : مُرادف (القيتار) است.
=القِيثَارَة-
ج قَياثِير (مو) : مُرادف (القيتار) است.
=قَيَّحَ-
تَقْيِيحًا [قيح] الجرحُ (طب) : زخم چرك كرد يا از زخم ماده چركى بيرون آمد.
=القَيْح-
[قيح] : ماده سفيد رنگ چركى است و بدون خون.
=قَيَّدَ-
تَقْيِيدًا [قيد] هُ: پاى او را با پاى بند بست، او را از كار بازداشت،- هُ بِالإحسان:
دل او را به خود معطوف كرد،- الكِتابَ:
كتاب را براى رفع اشكال اعراب گذارى كرد،- الخطّ: نوشته را اعراب گذارى و نقطه گذارى كرد،- الحِسابَ: حساب را يادداشت كرد،- اسمَهُ في الدَّفتر: نام وى را در دفتر ثبت نمود،- الكاتِبُ وَ المُتكلّم:
نويسنده و گوينده تا حدودى خواسته خود را سر بسته بيان كردند.
=القَيْد-
[قود] : «فَرَسٌ قَيْدٌ» : اسب زبون و منقاد.
=القَيْد-
[قيد] : مقدار و اندازه،- ج قُيُود وَ اقْياد: ريسمانى كه با آن پاى ستور را بندند، ثبت كردن، محاصره و فشار، «قَيْدُ الأَسْنان» : لثه دندان؛ «على قيدِ الحَياة» : او هنوز زنده است؛ «قَيْدَ» : به معناى تحت است؛ «المَشْروعُ اوِ الْمَسْأَلَة قَيْدَ البَحْثِ» : موضوع تحت بررسى و مطالعه است.
=القِيد-
[قود و قيد] : مقدار و مسافت و يا اندازه.
=القَيِّد-
[قود] من الخيل أو الإبل: اسب يا شتر رام و منقاد.
=قَيَّرَ-
تَفْيِيرًا [قير] الشي ءَ: آن چيز را قيراندود كرد.
=القِير-
[قير] : قير يا ماده آسفالت كه آن را (الزّفت) نيز گويند.
=القِيرَاط-
ج قَرَارِيط [قرط] : يك قسمت از بيست و چهار قسمت چيزى (24/ 1) ، نيم دانگ و يا يك چهارم از يك ششم دينار است و گفته مى شود كه عبارت از نصف يك دهم دينار است، و در نزد يونانيان عبارت است از يك حبّه خرنوب (نوعى سيب بد مزه) و نيم دانگ است، و درهم نزد آنها دوازده حبه است،- و در مساحت عبارت از پهناى يك انگشت است.
=القَيْرَوَان-
ج قَيْرَوَانَات: گروه اسبان، بيشترين افراد لشكر، كاروان، اين كلمه فارسى است.
=القِيرِيُوس-
(ن) : نام گياهى است از نوعى صبّاريات كه داراى شاخه هاى اسطوانى مانند شمع است. اصل اين گياه از آمريكا مى باشد.
=القِيس-
[قيس] : مقدار و اندازه.
=القَيْسَاريَّة-
بازار دردار.
=قَيْصَر-
ج قَيَاصِرة: لقب پادشاهان روم و روس است.
=القَيْصَرِيَّة-
«العَمَليَّة القَيْصَرِيَّة» : عمل جراحى سزاريان زن در زايشگاهها.
=القَيْصُوم-
(ن) : گياهى است خوشبو كه با آن درمان كنند.
=قَيَّض-
تَقْيِيضًا [قيض] اللّهُ لهُ كذا: خداوند براى او چيزى مقدر كرده است،- اللّهُ فُلانًا لِفُلانٍ: خداوند فلانى را براى فلان مقرر ساخت.
=القَيْض-
[قيض] : مص،- پوسته سفت تخم مرغ، مساوى و برابر.
=القِيضَة-
ج قِيض [قيض] : يك پاره استخوان ريز.
=القِيطان-
ج قَيَاطِين: ريسمان بافته شده از ابريشم. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=القِيطانَة-
واحد (القِيطان) است.
=قَيَّظَ-
تَقْيِيظًا [قيظ] القومُ: باران تابستانى بر آنها باريد،- القَوْمُ بِالمكان: آن قوم در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند،- هُ الشَّى ءُ: آن چيز براى فصل تابستان او كافى شد.
=القَيْظ-
ج أَقْيَاظ و قُيُوظ: سختى گرما، چلّه تابستان.
=القَيِّظ-
بسيار گرم.
=القَيْظِيّ-
آنچه كه در تابستان بدست آيد.
=القِيق-
[قوق] من الرجال: مرد بسيار بلند قامت.
=القِيق-
[قيق] : احمق و سبك مغز، نام پرنده اى است به اندازه كبوتر كه داراى بالهاى راه راه و دُمِ سياه و پُر آوازه است، نام ديگر آن (ابو زُرَيق) است.
=القَيْقَب-
[قيقب] : آهن لگام كه در دهان اسب قرار مى گيرد، چوبى كه از آن زين ساخته مى شود، زين،- (ن) : نام گياهى است زينتى كه در باغچه ها و پاركهاى عمومى كاشته مى شود، نوعى از آن در كانادا مى رويد كه از آن مواد قندى استخراج مى شود.
=القَيْقَبَان-
[قيقب] : چوبى كه از آن زين مى سازند، زين.
=قَيَّلَ-
تَقْيِيلًا [قيل] هُ: هنگام ظهر به او آب داد،- فُلانٌ: استراحت نمود.
=القَيْل-
ج أَقْوَال و أَقْيَال و قُيُول [قول و قيل] :
رئيس، نام يكى از پادشاهان حِمْيَر (قومى از عرب) .
=القِيل-
[قول] : مص، پاسخ، آنچه كه مردم