لباس بارانى كه در زمستان معمولًا مى پوشند.
=المَشْمَعَة-
[شمع] : جاى ساختن شمع يا فروش آن.
=المِشْمَل-
[شمل] : شمشير كوتاه، خنجر، ملافه، جامه وسيع كه بر خود پيچند.
=المِشْمَلَة-
[شمل] : جامه پهن كه با آن خود را مى پيچند.
=المَشْمُول-
[شمل] : مفع، كسيكه باد شمال بر او وزيده باشد، خوش اخلاق.
=المَشْمُولَة-
[شمل] : مؤنث (المَشْمول) است مي يا مي سرد؛ «لَيلةٌ مَشْمُولَةٌ» : شب سرد؛ «اخلاقٌ مشمولةٌ» : اخلاقي بد و مذموم.
=المَشْمُوم-
[شمّ] : مفع، آنچه با حس شامه درك مى شود، مُشك.
=المِشْنَاق-
[شنق] : بلند همت.
=المَشْنَأ-
[شنأ] : كار ناپسنديده كه مردم را بشوراند (اين كلمه در مذكر و مؤنث و مفرد و جمع كاربرد يكسان دارد) .
=المِشنَب-
[شنب] : مرد سپيد دندان و زيبا.
=المُشَنَّع-
[شنع] : كار ناپسند، كسيكه خبرهاى دروغ پخش كند.
=المَشْنَقَة-
[شنق] : چوبه دار، جائيكه در آن گناهكاران را بدار مىويزند و اعدام مى كنند.
=المَشْنُوء-
[شنأ] : مرد بد اخلاق كه مورد تنفر ديگران باشد.
=المُشْهَد-
[شهد] : مفع، كسيكه در راه خدا كشته مى شود.
=المَشْهَد-
ج مَشَاهِد [شهد] : ديدگاه، مجتمع مردم، محضر مردم، جاى شهادت شهيد، فصلى از نمايش؛ «مسرحيَّة ذات ثلاثة مَشَاهِد» : نمايش در سه پرده نمايشى.
=المَشْهُدَة-
[شهد] : مرادف (المَشْهَدة) است.
=المَشْهَدَة-
[شهد] : محضر و ديدگاه مردم.
=المَشْهُود-
[شهد] : مفع، روز قيامت، روز جمعه؛ «الجُرْمُ المَشْهُود» : بزه كه در حين ارتكاب از طرف مردم ديده شود، «وُجِدَ في حالة الجُرم المشهود» : در حين ارتكاب جرم ديده شد.
=المَشْهُور-
[شهر] : بلند آوازه، معروف.
=المَشْهُورَة-
[شهر] : مؤنث (المَشْهُور) است.
=المَشْو-
[مشو] : داروئى است مُسْهل.
=المَشُّوّ-
[مشو] : مرادف (المَشْو) است.
=المِشْوَاة-
ج مَشَاوٍ [شوي] : كباب پز، گوشت كباب كن.
=المِشْوَار-
ج مَشَاوِير [شور] : چوبى كه با آن عسل گيرند، ظاهر و باطن، جاى فروش ستوران و چهار پايان، زه كمان ندافى.
=المَشُوب-
[شوب] : درهم آميخته، مخلوط.
=المُشَوِّب-
[شوب] : گرما زده. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=المُشَوِّبَة-
[شوب] : مؤنث (المُشَوِّب) است.
=المِشْوَر-
ج مَشَاور [شور] : چوبى كه با آن عسل گيرند يا چينند.
=المَشُور-
[شور] : مفع، موى تراشيده شده، آرايش شده،- من العسل: عسل بدست آورده و آماده شده.
=المَشْوَرَة-
[شور] : مرادف (المَشُورة) است.
=المَشُورَة-
ج مَشُورَات [شور] : پند و اندرز و نصيحت.
=المَشُوش-
[مشّ] : دستمال و مانند آن.
=المُشَوْشِط-
[شوشط] من الطعام: غذاى سوخته در ديگ و دود زده. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=المَشُوق-
[شوق] : آنكه عشق او را مشتاق كرده باشد.
=المُشَوِّق-
[شوق] : فا، تشويق كننده.
=المُشْوِكَة-
[شوك] : «شجرةٌ مُشْوِكَة» : درخت خاردار يا درختى كه خار بسيار دارد.
=المَشُوم-
[شأم] : آنچه كه باعث بدبختى باشد و در زبان متداول (مَيْشُوم) گفته مى شود.
=المُشَوَّه-
[شوه] : بد قيافه، زشت، نامتناسب؛ «مُشَوَّهُ الحربِ» كسيكه در اثر جنگ عضوى يا بيشتر از اعضاى خود را از دست داده باشد.
=المَشُوك-
[شوك] : «جسدٌ مَشُوكٌ» : جسدى كه بر روى آن خار باشد.
=المَشْوِيّ-
[شوي] : «لَحْمٌ مَشْوِيٌّ» : گوشتى كه بر روى آتش پخته شده باشد.
=المَشِيّ-
[مشو] : مرادف (المَشْو) است.
=المِشْيَاع-
[شيع] : ميله مخصوص بهم زدن آتش تنور؛ «رَجُلُ مِشْياعٌ» : مرديكه نتواند راز نگاهدارد و آنرا فاش كند.
=المَشِي ء-
[شيأ] من الأَشياء: چيز خواسته و مراد.
=المَشِيئَة-
[شيأ] : اراده؛ «كلُّ شي ءٍ بِمَشِيئَةِ اللّه» هر چيزى به خواسته و اراده خداست.
=المَشِيب-
[شوب] : مخلوط و آميخته بهم.
=المَشِيب-
[شيب] : مصدر است، پيرى و سالمندى.
=المِشْيَة-
[مشي] : نحوه راه رفتن، اسم است از (مَشَى الرَّجُلُ) يعنى هدايت شد.
=المَشِيَّة-
[شيأ] : مشيت، خواسته.
=المَشِيج-
ج أَمْشاج [مشج] : دو چيز كه با دو رنگ بهم آميخته شده باشد.
=المَشْيَخَة-
[شيخ] : مقام يا رتبه شخص بزرگ يا رئيس قبيله.
=المَشِيد-
[شيد] : مفع، بلند، آنچه كه بر آن گچ يا رنگ سفيد ماليده باشند.
=المُشَيَّد-
[شيد] : بلند.
=المُشِير-
[شور] : فا، و در سياست بمعناى كسى است كه مقام او بالاتر از وزير باشد، بالاترين درجه نظامى (مارشال) ، ارتشبد.
=المُشِيرَة-
[شور] : انگشت سبابه.
=المُشِيريَّة-
[شور] : رتبه و مقام (المُشير) ، ارتشبد.
=المَشِيط-
[مشط] : شانه شده.
=المُشَيَّط-
[شيط] : گوشت بريانى شده.
=المَشِيع-
[شيع] : كينه توز، ظرف پُر.
=المُشَيَّع-
[شيع] : مفع، شتابگر، قهرمان.
=المَشِيعَه-
[مشع] : مرادف (المِشْعَة) است.
=المِشْيَعَة-
[شيع] : سبدى كه زنان در آن پنبه و مانند آن گذارند.