اسم است از (احْضَرَ الفرسُ) :
دويدن يا جهيدن اسب.
مترادف (الحَضِر) است بمعناى شهرى، مرد حاضر جواب و صاحب سخن.
ضدّ (الغَيْبَة) است، جاى حاضر شدن، نزديكى، كِنار، درون، روستاها و منازل مسكونى، اين واژه ضد (البَدْو و البَدَاوة و البَادية) : باديه نشينى و بيابان نشينى است؛ «اهْلُ الحَضَرِ» : شهرنشينان.
آنكه در انتظار ميهمان شدن است تا از سفره ى مردم غذا خورد، طفيلى، آنكه مسافرت نخواهد يا برايش خوب نباشد.
=الحُضْرَة-
حاضر شدن، نزديكى، كِنار، درون.
=الحَضْرَة-
اين واژه بر خلاف (الغَيبة) است؛ «بِحَضْرة فلان» : در حضور فلانى؛ «فى حضرة» : در برابر، جلو، جاى حاضر شدن، نزديكى، درون، و در اصطلاح نويسندگان بمعناى هر بزرگى است كه در اطراف وى مردم گرد آيند؛ «الحَضْرَةُ العَالِيَة تأْمُر بكذا» : حضرت عالى بچيزى امر ميفرمائيد.
=الحِضْرَة-
مترادف (الحُضْرَة) است.
=الحَضَرَة-
مترادف (الحُضْرَة) است؛ «جَمَعَ الحَضَرَةَ» : اين تعبير را هنگامى گويند كه براى ساختن ساختمان ابزار بنائى را از آجر و گچ و جز آنها آماده كنند.
=الحَضَريّ-
شهرى، اين واژه خلاف (البَدَوِيّ) است.
=حَضَّضَ-
تَحْضِيضًا [حضّ] هُ على الأمر: او را بر آن امر وادار كرد، تشويق و ترغيب كرد.
=حَضَنَ-
-حَضْنًا و حِضَانَةً الصبيَّ: كودك را در دامن خود قرار داد، او را به سينه ى خود چسبانيد، او را پرورش داد،- هُ عن كذا: او را از آن چيز دور كرد،- حَضنًا و حِضَانَةً و حِضَانًا و حُضُونًا الطيرُ بيضَهُ و على بَيضِهِ: پرنده روى تخمهاى خود قرار گرفت تا جوجه پديد آورد.
=حَضُنَ-
-حِضَانًا تِ المرأَةُ أو الشاةُ أو الناقةُ: يكى از دو پستان زن يا بز يا شتر بزرگتر از ديگرى شد.
=الحِضْن-
ج أَحْضَان و حُضُون: از زير بغل تا تهيگاه است و گفته مى شود سينه و دو بازو و ما بين آنهاست، كنار چيزى، ناحيه، آن مقدار چيزى كه در زير بغل بگنجد؛ «أعْطَاهُ حِضْنًا من التّمرِ» : به اندازه ى يك بغل خرما به او داد، پايه و دامنه ى كوه؛ «عَشَّشَ الطائِرُ في حِضْنِ الجبل» : پرنده در دامنه ى كوه لانه ساخت و در زبان متداول قسمت بالايى ميان دو ران نشسته كه بگونه ى چهار زانو نشسته است مى باشد.
=الحُضْنَة-
اسم است از (حَضَنَ الطّائِرُ بَيْضَهُ) .
=الحُضُور-
بينندگان، شنوندگان؛ «بحُضُوره» : در برابر ديد او.
=الحَضُون-
«امرأةٌ أو شاةٌ أو ناقةٌ حَضُونٌ» : زن يا بز يا ماده شتر كه يكى از دو پستانش بزرگتر از ديگرى باشد.
=الحَضِيرَة-
ج حَضَائِر و حَضِير: گروه مردم، چرك زخم، تعداد كمى از سربازان، پيشقراولان لشكر، و در زبان متداول بر ميدان شهر كه مردم در آن جمع مى شوند اطلاق مى گردد.
=الحَضِيض-
ج أَحِضَّة و حُضُض [حضّ] : پستى زمين در دامن كوه،- (فك) : نقطه ى مقابل اوج؛ «نَزَل الى الحَضيض» : به پايين افتاد؛ «دَكَّهُ الى الحَضِيضِ» : آنرا ويران كرد.
=حَطَّ-
-حَطًّا [حطّ] : به پايين فرود آمد،- الحِمْلَ: بار را از پشت ستور فرود آورد،- الشي ءَ: آن چيز را وضع كرد، آن را رها كرد،- الجلدَ: چرم را صيقل داد و برّاق كرد،- حَطًّا و حُطُوطًا رَحْلَهُ: اقامت كرد؛ «حَطَّ الرِّحَالَ» : به آن مكان درآمد، اقامت گزيد،- السعرُ: نرخ ارزان شد،- من قَدْرِهِ او من قيمته: او را تحقير كرد يا از ارزش آن كاست،- حَطَاطًا الوَجْهُ: بر اثر هيجان و فربهى در چهره ى او دانه هائى پديد آمد.
=الحَطّاب-
گردآورنده هيزم، فروشنده هيزم.
=الحَطَّابَة-
مؤنث (الحَطّاب) است، هيزم آورندگان.
=الحَطَاط-
[حطّ] : كف شير،- (طب) : دانه يا جوش كه در صورت پديد آيد.
=الحَطَاطَة-
[حطّ] : واحد (الحَطَاط) است.
=الحُطَام-
آنچه كه از چيزى خشك شكسته شده باشد؛ «حُطَامُ الدنيا» : مال دنيا كه فناپذير است و باقى نمى ماند؛ «حُطَامُ البَيْضِ» : پوست تخم مرغ.
=الحُطَامَة-
آنچه از چيز خشك كه شكسته شده باشد مانند گياه خشك.
=حَطَبَ-
-حَطْبًا: هيزم گردآورى كرد،- هُ: با هيزم نزد وى آمد،- المكانُ: در آن مكان هيزم بسيار شد،- بهِ و عليهِ: بر عليه او سعايت كرد و به وى افترا بست.
=الحَطَب-
ج أَحْطَاب: هيزم.
=الحَطَبَة-
يك پاره هيزم.
=حَطَمَ-
-حَطْمًا هُ: آن چيز را شكست.
=حَطِمَ-
-حَطَمًا: سالمند شد.
=حَطَّمَ-
تَحْطِيمًا هُ: آن را شكست و خرد كرد.
=الحُطُم-
مرد پرخور.
=الحُطَم-
چوپانى كه ستوران را ستم كند و بر آنها رحم نكند، مترادف (الحُطُم) است.
=الحُطْمَة-
آتش فروزان و سخت سوزان، سال سخت و قحطى، دوزخ، شتران و گوسفندان بسيار.
=الحَطْمَة-
سال سخت و بيحاصل.
=الحِطْمَة-
ج حِطَم: آنچه كه از چيزى خشك شكسته شده باشد.
=الحَطُوط-
[حطّ] : ماده شتر تندرو.
=الحَطُوم-
باد سخت؛ «ريحٌ حَطُومٌ» : بادى سخت كه هر چه در سر راهش باشد بشكند و به هم ريزد.
=الحُطَيْئَة-
[حطأَ] : مرد زشت و كوتاه قامت، لقب شاعر عبسي بنام (جَرْوَل) است. گفته مى شود بعلت زشتى كه داشت اين لقب را