ج هُلُك من النساءِ: زن تبهكار و شهواني.
=الهَلِيب-
روزهاى بسيار سرد در ماه اول زمستان.
=الهِليكُوپتِر-
هليكوپتر.
=الهِلْيُوت-
«الهِلْيوت المُسَلَّح» (ح) : گونه اى حشره كه در شب بپرواز در آيد، شب پره.
=الهِلْيُوسْكوب-
دوربين كه شيشه آن سياه يا رنگى است و براى ديدن خورشيد بكار مى رود.
=الهِلْيُوم-
(ك) : گاز هليوم كه از منابع طبيعى نفت بدست آيد.- اين كلمه يونانى است.-
الهِلْيَوْن-
(ن) : گياه مارچوبه.
=الهِلْيَوْنَة-
(ن) : يك دانه هليون.
=هَمَّ-
-هَمًّا و مَهَمَّةً [همّ] الأَمرُ فلانًا: آن كار فلانى را پريشان و آشفته كرد،- السقمُ جسمَهُ: بيمارى گوشت تن او را آب كرد و لاغر شد،- فلانٌ الشّحمَ: پيه را گداخت و آب كرد،- تِ الشّمسُ الثلجَ: آفتاب يخ را آب كرد،- اللّبنَ: شير را دوشيد،- بالشّي ء: آنرا خواست و دوست داشت، بسوى او رفت؛ «وَقَعَتِ السّوسة فِى الطَّعام فَهمَّتْهُ» : كرم در دانه افتاد و مغز آنرا خورد و آن را خالى كرد،- هُمُومَةً و هَمَامَةً الرّجُلُ: آن مرد پير و فرتوت شد،- هَمًّا و هميمًا تِ خِشاشُ الأَرْضِ: حشرات بر روى زمين خزيدند.
=الهَمّ-
[همّ] : مص،- ج هُمُوم: غم و اندوه، آنچه كه مرد به آن آهنگ كند يا فكرش براى انجام آن دور زند؛ «هَذَا رجُل هَمٌّ» : اين مردى است با همت كه امور والا را همواره طلب كند.
=الهِمّ-
[همّ] : باريك و لاغر،- ج اهْمام:
پيرمرد مردنى؛ «قَدَحٌ هِمٌّ» : قدح شكسته و قديمى.
=هَمَا-
-هَمْوًا [همو] الماءُ أو الدمعُ: اشك يا آب روان شد، لغتى است در (هَمَى يَهْمِي) .
=هَمَى-
-هَمْيًا [همي] الشي ءُ: آن چيز ضايع شد، فرو افتاد،- هَمْيًا و هُمِيًّا و هَمَيَانًا المَاءُ او الدّمعُ: آب يا اشك روان شد،- تِ العينُ:
چشم اشك ريخت،- تِ الْمَاشِيَةُ: ستوران براى چرا پراكنده شدند.
=الهَمَّار-
من السحاب: ابر بسيار روان،- مِنَ الرِّجَال: مرد ياوه گوى و پُر حرف.
=الهَمَّاز-
آنكه عيبجوئى و بدگوئى كسى را كند.
=الهَمَّاس-
بر وزن فعّال (صيغه مبالغه است) ، شيرى كه شكار خود را درهم بشكند.
=الهُمَّال-
زمينى كه كسى آنرا آباد نكند، نرم و سست از هر چيزى.
=الهَمَالِيل-
[همل] : بازمانده گياه و علف، جامه پاره و كهنه.
=الهُمَام-
ج هِمَام [همّ] : مرد بزرگوار و دلير و بخشنده، پادشاه بلند همت،- (ح) : شير بيشه،- من الثَّلج او الشّحْم: آنچه از يخ يا پيه كه آب شده باشد.
=الهَمَّام-
[همّ] : آنكه چون آهنگ كارى بكند انجام دهد، سخن چين.
=هُمَايُونُ-
اين كلمه فارسى است و بمعناى پرنده ايست كه مى پندارند اگر سايه آن بر سر كسى افتد به مرتبه بلند مى رسد، از اينرو اين كلمه بر پادشاه يا صاحب عزت اطلاق مى شود. اما تعبير (بابُ هُمَايُون) بمعناى باب همايون يا آستانه پادشاهى است.
=هَمَتَ-
-هَمْتًا الثريدُ: تريد در روغن فرو رفت.
=الهَمَّة-
ج هِمَم [همّ] : كارى كه در انجام دادن آن تصميم گرفته شود.
=الهِمَّة-
ج هِمَّات و هَمَائِم [همّ] : پير مرد يا پير زن فرتوت و مردنى،- ج هِمَم: كارى كه آهنگ انجام دادن آن كنند، آغاز آهنگ و عزم كار، تصميم قاطع؛ «له هِمَّةٌ عَالِيَةٌ» : او همتى بلند دارد.؛ «هو بعيد الهمّة» : او همتى سست دارد، آرزو و هوس.
=هَمَجَ-
-هَمَجًا: گرسنه شد،- تِ الإِبلُ منَ الْمَاء: شتران يك بار آب نوشيدند و سيراب شدند.
=الهَمَج-
مص، گرسنگى، گوسفند لاغر، تدبير بد در امر زندگى،- (ح) : گونه اى پشه،- (ح) : مگس ريز كه بر صورت و چشمان خر نشيند،- ج أهماج: مردان گول و نادان؛ «رجُلٌ هَمَجٌ و رِجَالُ هَمَجٌ» : مرد يا مردان گول و نادان؛ «قومٌ هَمَجٌ» : مردمى نادان كه در آنها خيرى نباشد.
=الهَمَجَة-
(ح) : واحد (الهَمَج) است؛ «رجُلٌ هَمَجَةٌ و امرأة هَمَجَةٌ» : مرد يا زنى كه جزو نادانان و افراد بى سر و پا باشند.
=هَمَدَ-
-هُمُودًا تِ النارُ: گرمى آتش سرد شد، شعله آتش فرو نشست، خاموش شد،- القومُ: آن قوم مردند؛ «كاد يهمُدُ من الجوعِ» :
نزديك بود كه از گرسنگى بميرد،- ت اصْواتُهم: صداى آنها خاموش شد،- شجر الارضِ: گياه و درخت خشك شد،- الثوبُ:
جامه از موضع تا خوردگى چنان پاره شد كه بيننده آنرا سالم بيند ولى چون بدان دست زند از فرط پوسيدگى پاره پاره شود،- هَمْدًا و هُمُودًا تِ الأرضُ: در زمين از زندگى و درخت و گياه و باران اثرى وجود نداشت.
=هَمَّدَ-
تَهْمِيدًا [همد] هُ: آنرا آرام و خاموش كرد.
=الهَمِد-
«رُجلٌ هَمِدٌ» : آنكه از فرط گرسنگى مشرف به مرگ است.
=الهُمَّد-
«ثِيَابٌ هُمَّدٌ» : جامه هائى كه از موضع تا خوردگى پاره شده بطوريكه بيننده آنرا سالم بيند ولى چون به آن دست زند از پوسيدگى پاره پاره شود.
=الهَمْدَة-
سكته.
=الهَمَذَانِيّ-
منسوب به شهر همدان در ايران، پرگوى،- مِن المشي: به گونه هاى مختلف راه رفتن.
=هَمَرَ-
-هَمْرًا الماءَ: آب را ريخت،- الماءُ:
آب ريخته شد،- ما في الضّرع: آنچه از شير كه در پستان بود دوشيد،- لِفُلانٍ من مالِهِ: از مال خود به او بخشيد،- الكلامَ او في الكلامِ:
پر حرفى كرد،- البنَاءَ: ساختمان را خراب