إصَابَةً [صوب] الرجُل: كارهاى آن مرد درست بود،- السَّهمُ: آن تير به خطا نرفت،- الشي ءَ: آن چيز را درست دانست، به آن چيز رسيد، آن چيز را از بيخ كند، آن چيز را پائين آورد،- من الشّي ءِ: آن چيز را بدست گرفت،- ت المصيبةُ فلانًا: بر او مصيبت وارد شد،- الدهر القومَ بِامْوالِهم او نفُوسِهم: روزگار دارائى يا جان آن قوم را گرفت.
=الإصَابَة-
[صوب] : مص هدف و نقطه بازى در مسابقات ورزشى، ضرر و زيان زدن، پديد آمدن وبا.
=أَصَاتَ-
إصَاتَةً [صوت] : صدا در داد، آواز داد،- الطَّسْتَ: طشت را به صدا در آورد،- بِفُلانٍ: فلانى را رسوا كرد.
=أَصَاخَ-
إصَاخَةً [صوخ] لهُ و اليه: به گفته او گوش داد.
=أَصَادَ-
إصَادَةً [صيد] هُ: او را به شكار واداشت.
=أَصَارَ-
إصَارَةً [صور] هُ: آن را مايل و خم كرد، آنرا ويران كرد.
=أَصَارَ-
إصَارَةً [صير] هُ: آن را از گونه اى به گونه ديگر در آورد.
=أَصَافَ-
إصَافَةً [صيف] القومُ: آن قوم به فصل تابستان در آمدند،- تِ الدَّابَّةُ: ماده ستور در تابستان زائيد و بچه دار شد.
=الأَصَالة-
[أصل] : مص؛ «أصَالةُ الرّأي» :
استوارى رأى و انديشه.
=الإصَالة-
[أصل] : «إصَالةُ الرأْي» : استوارى رأى و انديشه.
=أَصْأَى-
إصْآءً [صأي] الفرخَ: جوجه را به صدا در آورد.
=أَصْأَبَ-
إصْآبًا [صأب] الرَّأْسُ: در موى سر او شپش افتاد يا سر او پر از شپش شد.
=أَصَبَّ-
إصْبَابًا [صبب] القومُ: آن قوم به زمين گود سرازير شدند.
=أَصْبَى-
إصْبَاءً [صبو] الشي ءُ فلانًا: آن چيز فلانى را هوا خواه كرد و بخود گرايش داد،- الرَّجُلُ: آن مرد داراى فرزند پسر شد،- القَومُ: باد صبا بر آن قوم وزيد.
=أَصْبَأَ-
إصْبَاءً [صبأ] القومَ: بر آن قوم حمله كرد،- النّابُ او النَّبَاتُ: دندان نيش يا گياه بر آمد.
=أَصْبَحَ-
إصْبَاحًا [صبح] : به بامداد در آمد، در نيمه شب بيدار شد،- الحقُّ: حق آشكار شد،- المِصْبَاحَ: چراغ را روشن كرد،- زيدٌ عالمًا: زيد دانشمند شد (در اينجا از افعال ناقصه و نواسخ است) ،- أثرًا بعد عين: از او اثرى بجز نام نماند؛ «أَصْبِحْ يا رَجُلُ» : اي مرد از خواب غفلت بيدار شو.
=الأَصْبَح-
م صَبْحَاء، ج صُبْح [صبح] : آنكه سفيد مايل به سرخى است، موى كه آميخته به رنگ سفيد و سرخ باشد، شير.
=أَصْبَرَ-
إصْبَارًا [صبر] : سر شيشه را با در پوش بست،- هُ: او را دعوت به صبر و شكيبائى كرد،- الشي ءُ: آن چيز مانند گياه صبر تلخ شد،- اللبنُ: شير بسيار ترش شد بحدّيكه تلخ گرديد،- الرّجُلُ: آن مرد به بلاى سخت دچار شد،- القاضي فلانًا: قاضى با صدور حكم قصاص از دشمن فلانى انتقام گرفت.
=اصَّبَرَ-
اصِّبَارًا [صبر] عليه: بر آن امر شكيبائى كرد،- منهُ: از خصم خود قصاص گرفت.
=الأُصْبُع-
ج أَصَابع [صبع] (ع ا) : انگشت.
(اين واژه معمولًا مؤنث بكار مى رود و گاهى مذكر آورده مى شود) انگشتان دست عبارتند از: (ابهام، سبابة، الإصبع الوسطى، البنصِر و الخِنْصِر) .
=الأُصْبَع-
-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.
=الأُصْبِع-
-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.
=الأَصْبُع-
ج أَصَابع: [صبع] مترادف (الأُصْبُع) است.
=الأَصْبَع-
-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.
=الأَصْبِع-
-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.
=الإصْبُع-
-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.
=الإصْبَع-
-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.
=الإصْبِع-
-ج أَصَابِع [صبع] : مترادف (الأُصْبُع) است.
=الأَصْبَغ-
[صبغ] : بزرگترين سيلها،- م صَبْغَاء ج صُبْغ من الطّير و الشّاءِ: پرنده يا گوسفند دم سفيد،- مِنَ الْخَيلِ: اسب پيشانى سفيد يا اسبى كه دور گوشهاى آن سفيد باشد.
=الأُصْبُوحَة-
[صبح] : بامداد، صبح.
=الأُصْبُوع-
ج أَصَابيع [صبع] : مترادف (الأُصْبُع) است.
=أَصَحَّ-
إصْحَاحًا [صحّ] هُ: بيمارى او را بر طرف كرد، او را سالم يافت،- الرَّجُلُ:
خانواده و ستوران آن مرد در سلامت بسر مى برند.
=أَصْحَى-
إصْحَاءً [صحو] اليومُ: روز روشن و صاف شد،- القومُ: آسمان براى آن قوم صاف و بى ابر شد،- السكْرَانُ: آن مرد مست هشيار شد،- الرَّجُلُ: آن مرد بيدار شد،- هُ: او را بيدار و هشيار كرد.
=الأَصْحَاح-
[صحّ] من التوراة و الإنجيل: فصلى از كتابهاى تورات و انجيل است، مترادف (الإصْحاح) است.
=الإصْحَاح-
[صحّ] : مص؛- من التّوراةِ وَ الإنْجيل: سوره اى از سوره هاى تورات يا انجيل است.
=أَصْحَبَ-
إصْحَابًا [صحب] الرجُلُ: آن مرد داراى دوست و همنشين شد، آن مرد پس از تحمّل سختى فرمانبردار شد، فرزند آن مرد بالغ و همانند او شد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را با خود گرفت،- فلانًا: از فلانى نگهدارى كرد،- هُ عن كذا: از چيزى او را باز داشت.
=أَصْحرَ-
إصْحارًا: بسوى بيابان شتافت،- المكانُ: آن مكان فراخ مانند بيابان شد،- الأمرَ و بالأمرِ: آن امر را آشكار كرد.
=الأَصْحَر-
م صحْرَاء، ج صُحْر [صحر] : رنگ تيره و گرفته كه به سرخى مايل باشد.
=أَصْحَفَ-
إصْحَافًا [صحف] الكتابَ: كتاب را در صحيفه ها فراهم و آنرا صحافى كرد.
=الأَصْحَل-
م صَحْلَاء، ج صُحْل [صحل] : آنكه صدايش گرفته و خشن شده باشد.
=أَصْخَرَ-
اصْخَارًا [صخر] المكانُ: در آن مكان