فهرس الكتاب

الصفحة 92 من 1009

=أَصَابَ-

إصَابَةً [صوب] الرجُل: كارهاى آن مرد درست بود،- السَّهمُ: آن تير به خطا نرفت،- الشي ءَ: آن چيز را درست دانست، به آن چيز رسيد، آن چيز را از بيخ كند، آن چيز را پائين آورد،- من الشّي ءِ: آن چيز را بدست گرفت،- ت المصيبةُ فلانًا: بر او مصيبت وارد شد،- الدهر القومَ بِامْوالِهم او نفُوسِهم: روزگار دارائى يا جان آن قوم را گرفت.

=الإصَابَة-

[صوب] : مص هدف و نقطه بازى در مسابقات ورزشى، ضرر و زيان زدن، پديد آمدن وبا.

=أَصَاتَ-

إصَاتَةً [صوت] : صدا در داد، آواز داد،- الطَّسْتَ: طشت را به صدا در آورد،- بِفُلانٍ: فلانى را رسوا كرد.

=أَصَاخَ-

إصَاخَةً [صوخ] لهُ و اليه: به گفته او گوش داد.

=أَصَادَ-

إصَادَةً [صيد] هُ: او را به شكار واداشت.

=أَصَارَ-

إصَارَةً [صور] هُ: آن را مايل و خم كرد، آنرا ويران كرد.

=أَصَارَ-

إصَارَةً [صير] هُ: آن را از گونه اى به گونه ديگر در آورد.

=أَصَافَ-

إصَافَةً [صيف] القومُ: آن قوم به فصل تابستان در آمدند،- تِ الدَّابَّةُ: ماده ستور در تابستان زائيد و بچه دار شد.

=الأَصَالة-

[أصل] : مص؛ «أصَالةُ الرّأي» :

استوارى رأى و انديشه.

=الإصَالة-

[أصل] : «إصَالةُ الرأْي» : استوارى رأى و انديشه.

=أَصْأَى-

إصْآءً [صأي] الفرخَ: جوجه را به صدا در آورد.

=أَصْأَبَ-

إصْآبًا [صأب] الرَّأْسُ: در موى سر او شپش افتاد يا سر او پر از شپش شد.

=أَصَبَّ-

إصْبَابًا [صبب] القومُ: آن قوم به زمين گود سرازير شدند.

=أَصْبَى-

إصْبَاءً [صبو] الشي ءُ فلانًا: آن چيز فلانى را هوا خواه كرد و بخود گرايش داد،- الرَّجُلُ: آن مرد داراى فرزند پسر شد،- القَومُ: باد صبا بر آن قوم وزيد.

=أَصْبَأَ-

إصْبَاءً [صبأ] القومَ: بر آن قوم حمله كرد،- النّابُ او النَّبَاتُ: دندان نيش يا گياه بر آمد.

=أَصْبَحَ-

إصْبَاحًا [صبح] : به بامداد در آمد، در نيمه شب بيدار شد،- الحقُّ: حق آشكار شد،- المِصْبَاحَ: چراغ را روشن كرد،- زيدٌ عالمًا: زيد دانشمند شد (در اينجا از افعال ناقصه و نواسخ است) ،- أثرًا بعد عين: از او اثرى بجز نام نماند؛ «أَصْبِحْ يا رَجُلُ» : اي مرد از خواب غفلت بيدار شو.

=الأَصْبَح-

م صَبْحَاء، ج صُبْح [صبح] : آنكه سفيد مايل به سرخى است، موى كه آميخته به رنگ سفيد و سرخ باشد، شير.

=أَصْبَرَ-

إصْبَارًا [صبر] : سر شيشه را با در پوش بست،- هُ: او را دعوت به صبر و شكيبائى كرد،- الشي ءُ: آن چيز مانند گياه صبر تلخ شد،- اللبنُ: شير بسيار ترش شد بحدّيكه تلخ گرديد،- الرّجُلُ: آن مرد به بلاى سخت دچار شد،- القاضي فلانًا: قاضى با صدور حكم قصاص از دشمن فلانى انتقام گرفت.

=اصَّبَرَ-

اصِّبَارًا [صبر] عليه: بر آن امر شكيبائى كرد،- منهُ: از خصم خود قصاص گرفت.

=الأُصْبُع-

ج أَصَابع [صبع] (ع ا) : انگشت.

(اين واژه معمولًا مؤنث بكار مى رود و گاهى مذكر آورده مى شود) انگشتان دست عبارتند از: (ابهام، سبابة، الإصبع الوسطى، البنصِر و الخِنْصِر) .

=الأُصْبَع-

-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.

=الأُصْبِع-

-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.

=الأَصْبُع-

ج أَصَابع: [صبع] مترادف (الأُصْبُع) است.

=الأَصْبَع-

-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.

=الأَصْبِع-

-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.

=الإصْبُع-

-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.

=الإصْبَع-

-ج أَصَابع: مترادف (الأُصْبُع) است.

=الإصْبِع-

-ج أَصَابِع [صبع] : مترادف (الأُصْبُع) است.

=الأَصْبَغ-

[صبغ] : بزرگترين سيلها،- م صَبْغَاء ج صُبْغ من الطّير و الشّاءِ: پرنده يا گوسفند دم سفيد،- مِنَ الْخَيلِ: اسب پيشانى سفيد يا اسبى كه دور گوشهاى آن سفيد باشد.

=الأُصْبُوحَة-

[صبح] : بامداد، صبح.

=الأُصْبُوع-

ج أَصَابيع [صبع] : مترادف (الأُصْبُع) است.

=أَصَحَّ-

إصْحَاحًا [صحّ] هُ: بيمارى او را بر طرف كرد، او را سالم يافت،- الرَّجُلُ:

خانواده و ستوران آن مرد در سلامت بسر مى برند.

=أَصْحَى-

إصْحَاءً [صحو] اليومُ: روز روشن و صاف شد،- القومُ: آسمان براى آن قوم صاف و بى ابر شد،- السكْرَانُ: آن مرد مست هشيار شد،- الرَّجُلُ: آن مرد بيدار شد،- هُ: او را بيدار و هشيار كرد.

=الأَصْحَاح-

[صحّ] من التوراة و الإنجيل: فصلى از كتابهاى تورات و انجيل است، مترادف (الإصْحاح) است.

=الإصْحَاح-

[صحّ] : مص؛- من التّوراةِ وَ الإنْجيل: سوره اى از سوره هاى تورات يا انجيل است.

=أَصْحَبَ-

إصْحَابًا [صحب] الرجُلُ: آن مرد داراى دوست و همنشين شد، آن مرد پس از تحمّل سختى فرمانبردار شد، فرزند آن مرد بالغ و همانند او شد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را با خود گرفت،- فلانًا: از فلانى نگهدارى كرد،- هُ عن كذا: از چيزى او را باز داشت.

=أَصْحرَ-

إصْحارًا: بسوى بيابان شتافت،- المكانُ: آن مكان فراخ مانند بيابان شد،- الأمرَ و بالأمرِ: آن امر را آشكار كرد.

=الأَصْحَر-

م صحْرَاء، ج صُحْر [صحر] : رنگ تيره و گرفته كه به سرخى مايل باشد.

=أَصْحَفَ-

إصْحَافًا [صحف] الكتابَ: كتاب را در صحيفه ها فراهم و آنرا صحافى كرد.

=الأَصْحَل-

م صَحْلَاء، ج صُحْل [صحل] : آنكه صدايش گرفته و خشن شده باشد.

=أَصْخَرَ-

اصْخَارًا [صخر] المكانُ: در آن مكان

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت