فهرس الكتاب

الصفحة 889 من 1009

=المَنْشِم-

[نشم] : دانه بلسان، عطرى كه بدشوارى سابيده مى شود.

=المَنْشُور-

[نشر] : مفع، آنچه از نامه و نوشته هاى شاهان و حكمرانان يا بزرگان دينى كه مهر نشده باشد.

=المِنْصال-

[نصل] : مرادف (المِنْصَل) است.

=المَنْصِب-

ج مَنَاصِب [نصب] : اصل و نژاد، جاى بازگشت، حسب و بزرگوارى، مقام و منزلت، كارى كه بر عهده كاركنان دولت قرار مى گيرد؛ «مَنَاصبُ البلادِ» : اين تعبير در كشور لبنان بمعناى حكمرانان و اعيان و اشراف كشور مى باشد.

=المِنْصَب-

ج مناصب [نصب] : ابزارى آهنين كه در زير ديگ طبخ قرار دهند، سه پايه آهنى.

=المُنَصَّب-

[نصب] : مفع.

=المَنْصَبَة-

[نصب] : كوشش و تلاش.

=المُنَصَّبَة-

[نصب] : مؤنث (المُنصَّب) است؛ «اسْنانٌ مُنَصَّبَةٌ» : دندانهاى يكنواخت و زيبا.

=المَنَصَّة-

[نصّ] : حجله عروس.

=المِنَصَّة-

ج مِنَاصّ [نصّ] : صندلى ويژه عروس كه بر آن نشيند، جايگاههاى بلند كه بر آن نشينند يا بايستند؛ «مِنَصَّة الخطابة» جاى سخنرانى و خطابه، جامه هاى وصله شده و فرشهاى پا خورده؛ «وُضِعَ فُلانٌ على المِنَصَّة» : بر سر زبانها افتاد و آبرويش ريخته شد.

=المِنْصَح-

[نصح] : سوزن دوزندگى.

=المِنْصَحَة-

[نصح] : مرادف (المِنْصَح) است.

=المُنْصَرِم-

[صرم] : گذشته؛ «العام المُنْصرم» : سال گذشته.

=المَنْصَع-

[نصع] : واحد (المَنَاصع) است.

=المُنْصِف-

[نصف] : فا؛ «مُنْصِفُ الزّاويةِ» : در علم هندسه عبارت است از نصف مستقيمى كه از نوك زاويه خارج مى شود و آنرا بدو زاويه متساوى تقسيم مى كند.

=المَنْصَف-

[نصف] : خدمتگزار ج مَنْصَفُون،- من الطّريق: نيمه راه؛ «مَنْصَفُ الشي ءِ» : ميان هر چيزى.

=المَنْصِف-

[نصف] من الطريق: نيمه راه.

=المِنْصَف-

ج مِنْصَفُون [نصف] : خدمتگزار.

=المُنَصَّف-

[نصف] : مفع، شرابى كه جوشيده و نيمى از آن بخار شده باشد.

=المَنْصَفَة-

ج مَنَاصِف [نصف] : خدمتگزار زن.

=المِنْصَفَة-

ج مَنَاصِف [نصف] : خدمتگزار زن.

=المُنْصُل-

ج مَنَاصِل [نصل] : شمشير.

=المُنْصَل-

ج مَنَاصِل [نصل] : مرادف (المُنْصُل) است.

=المِنْصَل-

[نصل] : سنگ مستطيلى كه با آن چيزى كوبند.

=المَنْصُوب-

[نصب] : اسم مفعول است، كلمه اى كه بر سر آن عامل نصب آمده باشد.

=المَنْصُوبَة-

[نصب] : مؤنث (المنصوب) است، چاره.

=المَنْصُوص-

[نصّ] : مفع،- عليهِ: تعيين شده، ظاهر و آشكار.

=المِنْضَاج-

[نضج] : سيخ كباب.

=المُنْضَج-

[نضج] مفع، «أَمْرٌ مُنْضَجٌ» : كار محكم.

=المُنْضَحَة-

[نضح] مرادف (المِنْضَحَة) است.

=المِنْضَحَة-

[نضح] : آب پاش، گلاب پاش، عطر افشان.

=المِنْضَخَة-

ج مَنَاضِخ [نضخ] : آب پاش كه در زبان متداول به آن (المرشَّة) يا (الرَّشَّاشة) گويند.

=المُنَضَّد-

[نضد] : اسم مفعول است.

=المِنْضَدَة-

[نضد] : ميز، ميز تحرير، ميز مطالعه.

=المُنْضَمّ-

[ضمّ] على كذا: محتوى بر، پيوست.

=المَنْضُود-

[نضد] : مفع.

=المُنْطَاد-

ج مَنَاطِيد و القياس مَطَاود [طود] :

بالُن هوائى.

=المَنْطَاد-

ج مَنَاطِيد و القياس مَطَاوِد [طود] : بلند؛ «بناءٌ مِنْطاد» : ساختمان بلند و مرتفع.

=المَنْطِق-

[نطق] : مص، كلام و سخن. و گاهى در غير انسان نيز بكار مى رود؛ «سَمِعْتُ مَنْطِقَ الطَّير» : منطق پرندگان را شنيدم؛ «عِلْمُ المنطق» : دانش منطق و آنرا نيز (الميزان) نامند كه ذهن را از انديشيدن خطا باز مى دارد.

=المِنْطَق-

ج مَنَاطِق [نطق] : كمر بند، پيش بند.

=المُنَطَّق-

[نطق] : مفع، كمر، جاى كمربند.

=المِنْطَقَة-

ج مَنَاطِق [نطق] : مرادف (المِنْطَق) است، اقليم و ناحيه، يك قسمت ادارى از كشور؛ «مِنْطَقة الشمال» : نواحى شمالى، يك قسمت محدودى از زمين؛ «المنطقة الحارَّة» : منطقه گرمسيرى؛ «مِنْطَقة حربيَّة» : منطقه جنگى؛ «المِنْطَقَة الكُرَوِيَّة» :

در علم هندسه جزئى از سطح كره است كه ميان دو خط مستوى و متوازى كره را قطع مى كنند؛ «مِنْطَقَةُ الجوزاء» : در علم ستاره شناسى عبارت از سه ستاره است، همچنين «مِنْطَقَةُ العَوَّاءِ» : نام ستاره ديگرى است.

=المَنْطِقِيّ-

[نطق] : دانشمند علم منطق.

=المَنْطُوق-

[نطق] عند الأُصوليِّين: خلاف مفهوم است و مجرد مدلول لفظ است.

=المُنْطَوي-

[طوي] على: مشتمل است بر؛ «مُنْطَوٍ على نَفسهِ» : او بخود مشغول است.

=المِنْطِيق-

[نطق] : بليغ و سخنور.

=المِنْظَار-

ج مَنَاظِير [نظر] : آئينه، دوربين.

=المَنْظَر-

ج مَنَاظِر [نظر] : منظره اعم از خوب يا بد؛ «المَنَاظِر» : برديف آن مراجعه شود.

=المَنْظَرَة-

[نظر] : مص، آنچه كه در موقع ديدن باعث خورسندى يا ناراحتى شود، قسمتهاى بلند و مرتفع از زمين يا ساختمان، چشم انداز و دور نما. گروهى كه به سوى چيزى نگاه كنند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت