[نشم] : دانه بلسان، عطرى كه بدشوارى سابيده مى شود.
=المَنْشُور-
[نشر] : مفع، آنچه از نامه و نوشته هاى شاهان و حكمرانان يا بزرگان دينى كه مهر نشده باشد.
=المِنْصال-
[نصل] : مرادف (المِنْصَل) است.
=المَنْصِب-
ج مَنَاصِب [نصب] : اصل و نژاد، جاى بازگشت، حسب و بزرگوارى، مقام و منزلت، كارى كه بر عهده كاركنان دولت قرار مى گيرد؛ «مَنَاصبُ البلادِ» : اين تعبير در كشور لبنان بمعناى حكمرانان و اعيان و اشراف كشور مى باشد.
=المِنْصَب-
ج مناصب [نصب] : ابزارى آهنين كه در زير ديگ طبخ قرار دهند، سه پايه آهنى.
=المُنَصَّب-
[نصب] : مفع.
=المَنْصَبَة-
[نصب] : كوشش و تلاش.
=المُنَصَّبَة-
[نصب] : مؤنث (المُنصَّب) است؛ «اسْنانٌ مُنَصَّبَةٌ» : دندانهاى يكنواخت و زيبا.
=المَنَصَّة-
[نصّ] : حجله عروس.
=المِنَصَّة-
ج مِنَاصّ [نصّ] : صندلى ويژه عروس كه بر آن نشيند، جايگاههاى بلند كه بر آن نشينند يا بايستند؛ «مِنَصَّة الخطابة» جاى سخنرانى و خطابه، جامه هاى وصله شده و فرشهاى پا خورده؛ «وُضِعَ فُلانٌ على المِنَصَّة» : بر سر زبانها افتاد و آبرويش ريخته شد.
=المِنْصَح-
[نصح] : سوزن دوزندگى.
=المِنْصَحَة-
[نصح] : مرادف (المِنْصَح) است.
=المُنْصَرِم-
[صرم] : گذشته؛ «العام المُنْصرم» : سال گذشته.
=المَنْصَع-
[نصع] : واحد (المَنَاصع) است.
=المُنْصِف-
[نصف] : فا؛ «مُنْصِفُ الزّاويةِ» : در علم هندسه عبارت است از نصف مستقيمى كه از نوك زاويه خارج مى شود و آنرا بدو زاويه متساوى تقسيم مى كند.
=المَنْصَف-
[نصف] : خدمتگزار ج مَنْصَفُون،- من الطّريق: نيمه راه؛ «مَنْصَفُ الشي ءِ» : ميان هر چيزى.
=المَنْصِف-
[نصف] من الطريق: نيمه راه.
=المِنْصَف-
ج مِنْصَفُون [نصف] : خدمتگزار.
=المُنَصَّف-
[نصف] : مفع، شرابى كه جوشيده و نيمى از آن بخار شده باشد.
=المَنْصَفَة-
ج مَنَاصِف [نصف] : خدمتگزار زن.
=المِنْصَفَة-
ج مَنَاصِف [نصف] : خدمتگزار زن.
=المُنْصُل-
ج مَنَاصِل [نصل] : شمشير.
=المُنْصَل-
ج مَنَاصِل [نصل] : مرادف (المُنْصُل) است.
=المِنْصَل-
[نصل] : سنگ مستطيلى كه با آن چيزى كوبند.
=المَنْصُوب-
[نصب] : اسم مفعول است، كلمه اى كه بر سر آن عامل نصب آمده باشد.
=المَنْصُوبَة-
[نصب] : مؤنث (المنصوب) است، چاره.
=المَنْصُوص-
[نصّ] : مفع،- عليهِ: تعيين شده، ظاهر و آشكار.
=المِنْضَاج-
[نضج] : سيخ كباب.
=المُنْضَج-
[نضج] مفع، «أَمْرٌ مُنْضَجٌ» : كار محكم.
=المُنْضَحَة-
[نضح] مرادف (المِنْضَحَة) است.
=المِنْضَحَة-
[نضح] : آب پاش، گلاب پاش، عطر افشان.
=المِنْضَخَة-
ج مَنَاضِخ [نضخ] : آب پاش كه در زبان متداول به آن (المرشَّة) يا (الرَّشَّاشة) گويند.
=المُنَضَّد-
[نضد] : اسم مفعول است.
=المِنْضَدَة-
[نضد] : ميز، ميز تحرير، ميز مطالعه.
=المُنْضَمّ-
[ضمّ] على كذا: محتوى بر، پيوست.
=المَنْضُود-
[نضد] : مفع.
=المُنْطَاد-
ج مَنَاطِيد و القياس مَطَاود [طود] :
بالُن هوائى.
=المَنْطَاد-
ج مَنَاطِيد و القياس مَطَاوِد [طود] : بلند؛ «بناءٌ مِنْطاد» : ساختمان بلند و مرتفع.
=المَنْطِق-
[نطق] : مص، كلام و سخن. و گاهى در غير انسان نيز بكار مى رود؛ «سَمِعْتُ مَنْطِقَ الطَّير» : منطق پرندگان را شنيدم؛ «عِلْمُ المنطق» : دانش منطق و آنرا نيز (الميزان) نامند كه ذهن را از انديشيدن خطا باز مى دارد.
=المِنْطَق-
ج مَنَاطِق [نطق] : كمر بند، پيش بند.
=المُنَطَّق-
[نطق] : مفع، كمر، جاى كمربند.
=المِنْطَقَة-
ج مَنَاطِق [نطق] : مرادف (المِنْطَق) است، اقليم و ناحيه، يك قسمت ادارى از كشور؛ «مِنْطَقة الشمال» : نواحى شمالى، يك قسمت محدودى از زمين؛ «المنطقة الحارَّة» : منطقه گرمسيرى؛ «مِنْطَقة حربيَّة» : منطقه جنگى؛ «المِنْطَقَة الكُرَوِيَّة» :
در علم هندسه جزئى از سطح كره است كه ميان دو خط مستوى و متوازى كره را قطع مى كنند؛ «مِنْطَقَةُ الجوزاء» : در علم ستاره شناسى عبارت از سه ستاره است، همچنين «مِنْطَقَةُ العَوَّاءِ» : نام ستاره ديگرى است.
=المَنْطِقِيّ-
[نطق] : دانشمند علم منطق.
=المَنْطُوق-
[نطق] عند الأُصوليِّين: خلاف مفهوم است و مجرد مدلول لفظ است.
=المُنْطَوي-
[طوي] على: مشتمل است بر؛ «مُنْطَوٍ على نَفسهِ» : او بخود مشغول است.
=المِنْطِيق-
[نطق] : بليغ و سخنور.
=المِنْظَار-
ج مَنَاظِير [نظر] : آئينه، دوربين.
=المَنْظَر-
ج مَنَاظِر [نظر] : منظره اعم از خوب يا بد؛ «المَنَاظِر» : برديف آن مراجعه شود.
=المَنْظَرَة-
[نظر] : مص، آنچه كه در موقع ديدن باعث خورسندى يا ناراحتى شود، قسمتهاى بلند و مرتفع از زمين يا ساختمان، چشم انداز و دور نما. گروهى كه به سوى چيزى نگاه كنند.