اصيل و خوب شد،- جَوْدًا و جُؤُدًا تِ العينُ:
اشك چشم بسيار شد،- المَطَرُ: باران بسيار باريد.
يَجَادُ جَيَدًا [جيد] : قد بلند و زيبا گردن شد.
مُجَادَّةً [جدّ] هُ في الأمر: با او در آن كار دشمنى و خصومت كرد.
=الجَاد-
[جود] : باطل؛ «وَقَعوا في أبي جَاد» :
در كار باطل افتادند.
=الجَادّ-
[جدّ] : كوشا، جدّى، اين واژه ضد (الهازِل) است.
=الجَادَّة-
ج جَوَاد [جدّ] : بيشتر راه يا ميان راه، خيابان پهن كه اطراف آن را درختكارى كرده باشند، جاده.
=جادَعَ-
مُجَادَعَةً و جِدَاعًا [جدع] هُ: به او ناسزا گفت و با وى دشمنى كرد.
=جادَلَ-
جدَالًا و مُجادَلَةً [جدل] هُ: با او جدال و دشمنى كرد.
=الجَادِي-
[جدو] : سؤال كننده، گِدا، عَطا كننده.
=الجَادِيّ-
[جدو] (ن) : زعفران.
=جاذَبَ-
مُجَاذَبَةً و جِذَابًا [جذب] هُ الشي ءَ: آن چيز را از دست او كشيد؛ «جاذَبَهُ الحَبْلَ» : با ريسمان او را كشيد،- هُ الكلامَ أَو أَطرافَ الحديثِ: با او سخنان گوناگون گفت.
=الجَاذِب-
فا، مرد گُمراه، نيروى جاذبه (آهن رُبا) .
=الجَاذِبِيَّة-
(ف) : نيروى مغناطيسى يا جاذبه؛ «جاذبيَّةُ الأَرْض» : نيروى جاذبه زمين؛ «جاذِبيَّةُ الجَمَال» : زيبايي دل رُبا و فريبنده، «قانونُ الجاذِبِيَّةِ» : نيروى جاذبه عمومى كه آن را قانون نيوتن در جاذبه دو جسم نيز گويند.
=جارَ-
-جَوْرًا [جور] عن الشي ءِ: از وى روى گردان شد؛ «جارَ عن الطريق» : از راه برگشت و صرفِ نظر كرد،- عليهِ: بر او ستم كرد،- جِوَارًا: آن مَرد زنهار خواست.
=الجَار-
ج جِيران و جِيرَة و جِوَار و أَجْوَار [جور] :
پناه دهنده، پناه خواهنده، همسايه؛ «جارُ النَّهْرِ» (ن) : گياهى است بسان نيلوفر كه معمولًا در آب زندگى مى كند.
=جارَى-
مُجَاراةً و جِرَاءً [جري] هُ: با او رفت، با او همراه شد،- فلانًا في الأَمرِ: با فلانى در آن كار موافقت كرد.
=الجَارَة-
ج جَارَات [جور] : مؤنّث (الجَار) است، همسرِ مَرد، هَوُو يا زنِ دوّم مَرد.
=الجَارح-
فا: كسب كننده، اهانت كننده، موذى، سخت، دردناك.
=الجَارِحَة-
ج جَوَارِح: چاقو، عضوى از اعضاى بدن بويژه دست كه با آن كار كنند، جانوران شكارى از دَرَّنده ها و پرندگان و سگها؛ «مَا لَهُ جَارِحَةٌ» : فلانى كسب و كارى ندارد.
=جارَزَ-
جِرَازًا و مُجَارَزَةً [جرز] هُ: با او شوخى و مِزاح تُند كرد كه شبيه به دُشنام دادن بود.
=الجَارِزَة-
ج جَوَارِز من الأراضي: زمين خُشك و باير كه در آن گياه نَرويد.
=الجَارِف-
فا، بيمارى طاعون، مرگ عمومى، بلاى سخت كه مردم را فرا گيرد.
اين تعبير مجاز است.
=الجَارِنْك-
(ن) : گياهى است به معناى (الجَانِرِك) گوجه يا آلوچه.
=الجَارُود-
من السنين: سالِ سخت و قحْطى.
=الجَارُودة-
مترادف (الجَارُود) است.
=الجَارُور-
[جرّ] : صندوق كوچكى كه با كشيدن درب آن باز شود، رودخانه اى كه آبِ سيل آنرا با خود مى برد، مجراى آب.
=الجَارُورَة-
[جرّ] : چوبى كه آنرا در شخم زدن بكار برند.
=الجَارُوش-
ج جَوَارِيش (حي) : آسياب دستى.
=الجَارُوشَة-
ج جَوَارِيش (حي) : مترادف (الجَاروش) است.
=الجَارُوف-
پارو، بيل، ابزارى كه با آن روى زمين را پاك كنند،- م جَاروفَة: بسيار بَركَنَنده، بد فال، پُرخور.
=الجَارِي-
[جري] : فا، چشمه آبى كه خشك نشود؛ «نهرٌ جارٍ» : رودخانه روان و گذرنده، نوعى از خط تُركى است كه در سابق با آن خط فرمانهاى سلطان عُثمانى نوشته مى شده،- في المُكاتبات: نوشته هاى كنونى؛ «الشهر الجاري» : ماه فعلى؛ «الحِسَابُ الجَاري» (ت) :
حساب جارى كه معمولًا در بانكها براى مشتريان باز كنند.
=الجَارِيَة-
ج جارِيَات و جَوَارٍ [جري] : مؤنث (الجاري) است، دختر، كشتى، خورشيد كه از مشرق به سوى مغرب مى رود، كنيزك،- (ح) : مار.
=جازَ-
-جَوْزًا و جُؤُوزًا و جَوَزًا و مَجَازًا [جوز] المكانَ و بالمكان: از آن مكان گذشت، آن مكان را گذراند و پيمود،- البيعُ: معامله انجام شد،- جَوَازًا السهمُ الى الصيْد: تير به شكار نخورد،- عن الصيد: تير به شكار خورد و از پُشت آن گذشت،- الأَمرُ: آن كار جايز شد؛ «جازَ لهُ أَنْ يَفْعَلَ كَذا» : به او اجازه داده شد كه آن كار را بكند،- الدرْهَمُ: دِرْهَم به همان صورت كه بود پذيرفته شد،- تْ عليه الحيلةُ:
فريب خورد.
=الجَاز-
از ابزار موسيقى رقص است، جاز، اين واژه «آمريكايى» است.
=جازَى-
مُجَازَاةً و جِزَاءً [جزي] هُ: به او پاداش داد يا سِزاى نيكى و بدى او را داد.
=الجَازِع-
مترادف (الجَزِع) به معناى كم صبر و زارى كننده است.
=جازَفَ-
مُجَازَفَةً [جزف] بنفسه: خود را به خطر افكند؛ «جازَفَ بِهِ في كذا» : با او در امرى گزافه گويى كرد،- هُ في المبيع: در مُعامله خريد و فروش با او گزافه كرد،- في كلامِهِ:
بى تأمُّل سخن گفت، سخن ناسنجيده گفت.
=الجَازِم-
ج جَوَازِم: فا، يكى از حروف عاملِ جزم است مانند (لَم) و بالشي ءِ. آنكه درباره چيزى قطعيّت و تأكيد داشته باشد.
=الجَازِيَة-
ج جَوَازٍ [جزي] : پاداش يا مُكافات يا سزاى بر چيزى.
=جاسَ-
-جَوْسًا [جوس] الشي ءَ: درباره آن چيز با دقت تحقيق و پژوهش كرد،- جَوْسًا