فهرس الكتاب

الصفحة 287 من 1009

شعله ى آتش يا بخار. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=التَّهْتَار-

[هتر] : حماقت و نادانى.

=التَّهْتَان-

[هتن] : گونه اى فتنه و آشوب كه همه جا را فرا گيرد.

=التَّهَتُّر-

[هتر] : مترادف (التَّهْتَار) است.

=تَهَتَّكَ-

تَهَتُّكًا [هتك] السترُ و نحوُهُ: اين واژه مطاوع (هَتَكَ) است،- فلانٌ: آبروى فلانى ريخته شد، مفتضح شد،- في البِطَالةِ: با تنبلى و بيكارى زندگى كرد.

=تَهَتَّمَ-

تَهَتُّمًا [هتم] الشي ءُ: آن چيز شكسته شد.

=تَهَجَّىَ-

تَهَجِّيًا [هجو] الحروفَ: حروف را با نامهاى آن شمرد.

=تَهَجَّأَ-

تَهَجُّؤًا [هجأ] الحرفُ: اين واژه لغتى است در (تَهَجَّاهُ) .

=تَهَجَّدَ-

تَهَجُّدًا [هجد] الرجُلُ: آن مرد شبانگاه خوابيد، بيدارى كشيد يا بيدار ماند.

=التَّهَجُّد-

[هجد] : مص نماز شب.

=تَهَجَّرَ-

تَهَجُّرًا [هجر] فلانٌ: آن مرد بسان مهاجران در آمد،- القَومُ: آن قوم در گرما و نيمه ى روز به راه افتادند.

=تَهَجَّمَ-

تَهَجُّمًا [هجم] على الشي ء: وادار به حمله بر آن شد.

=تَهَدَّى-

تَهَدِّيًا [هدي] : راهنمائى و هدايت خواست.

=التَّهْدَاد-

[هدّ] : تهديد و ترسانيدن به كيفر.

=تَهَدَّبَ-

تَهَدُّبًا [هدب] السحابُ: ابر نزديك به زمين شد،- تِ الأَغْصَانُ: شاخه هاى درخت آويزان شدند.

=تَهَدَّجَ-

تَهَدُّجًا [هدج] الصوتُ: آن صدا با لرزش قطع شد،- تِ النَّاقَةُ: ماده شتر بر فرزند خود مهربان شد،- القَومُ على فُلانٍ:

آن قوم لطف و مهربانى فلانى را آشكار كردند.

=تَهَدَّدَ-

تَهَدُّدًا [هدّ] هُ: او را تهديد كرد.

=تَهَدَّكَ-

تَهَدُّكًا [هدك] : خود را به حماقت زد،- عَلَيهِ بِالْكَلَامِ: آن مرد را با سخن خود تهديد كرد.

=تَهَدَّلَ-

تَهَدُّلًا [هدل] تِ الشفةُ: لب سست شد،- تْ اغْصَانُ الشَّجَرةِ اوْ ثِمَارُهَا: شاخه هاى درخت يا ميوه هاى آن آويزان شد،- الثَّوبُ:

جامه فراخ و روان شد.

=تَهَدَّمَ-

تَهَدُّمًا [هدم] البناءُ: آن ساختمان بتدريج فرو ريخت،- الثَّوبُ: آن پيراهن كهنه شد.

=تَهَذَّأَ-

تَهَذُّؤًا [هذأ] تِ القرحةُ: آن قرحه فاسد و بريده شد.

=تَهَذَّبَ-

تَهَذُّبًا [هذب] : مطاوع (هَذَّبَ) است،- الرّجُلُ: آن مرد پاك و پيراسته شد.

=تَهَرَّى-

تَهَرِّيًا [هرو] هُ: او را با چوبدستى زد.

=تَهَرَّأَ-

تَهَرُّؤًا [هرأ] تِ الماشيةُ: ستوران از سرماى سخت از پاى در آمدند،- اللَّحمُ: آن گوشت پخته و از هم باز شد؛ «تَهَرَّأَ الثَوبُ» :

جامه كهنه و پاره شد.

=تَهَرَّشَ-

تَهَرُّشًا [هرش] الغيمُ: ابر باز و پراكنده شد.

=تَهَرْطَقَ-

تَهَرْطُقًا [هرطق] : بدعتگذار در دين شد. اين واژه در اصطلاح مسيحيان بكار برده مى شود.

=تَهَرَّعَ-

تَهَرُّعًا [هرع] اليهِ: بسوى او شتاب كرد،- تِ الرِّمَاحُ: نيزه ها برافراشته آمدند.

=تَهَرْهَرَ-

تَهَرْهُرًا [هرهر] تِ الريحُ: وزش باد صدا كرد.

=التَّهْرِيب-

[هرب] : مص، اسم است از (هَرَّبَ الأَشْيَاءَ الْمَمْنُوعَة) : قاچاق مواد ممنوعة.

=تَهَزَّأَ-

تَهَزُّؤًا [هزأ] : مترادف (هَزَأَ) است.

=تَهَزَّجَ-

تَهَزُّجًا [هزج] الصوتُ: صدا پياپي آمد،- تِ القَوْسُ: كمان بهنگام انداختن تير صدا كرد،- الرَّعْدُ: رعد صدا كرد.

=تَهَزَّزَ-

تَهَزُّزًا [هزّ] : آن چيز لرزيد و جنبيد.

=تَهَزَّعَ-

تَهَزُّعًا [هزع] الرجُلُ: آن مرد شتاب كرد، اخمو و ترشروى شد،- تِ المَرْأَةُ في مِشْيَتِها: آن زن با سرگردانى راه رفت،- تِ الْإِبلُ فِي سَيْرِهَا: شتران جنبيدند و راه رفتند،- لَهُ: براى او ناشناس و بيگانه شد.

=تَهَزَّمَ-

تَهَزُّمًا [هزم] تِ القِرْبةُ: مشك خشك و پاره شد،- البِنَاءُ: آن ساختمان ويران شد،- تِ الْقَوسُ: كمان صدا داد. و همينگونه است در (الرّعد و العَصَا) ،- تِ السُّحُبُ بِالْمَاءِ:

ابرها با صدا از هم پاشيده و پراكنده شدند.

=تَهَزْهزَ-

تَهَزْهُزًا [هزهز] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد،- الَيهِ قَلْبِي: دلم بسوى او شادمان شد و تكان خورد.

=تَهَسْهَسَ-

تَهَسْهُسًا [هسهس] الدرعُ أو الحَلْيُ: زره يا زيور آلات صدا دادند.

=تَهَشَّمَ-

تَهَشُّمًا [هشم] الشي ءُ: مطاوع (هَشَّمَ) است،- الشجَرُ: آن درخت از خشكى شكسته شد،- فُلانٌ الشيْ ءَ: فلانى آن چيز را شكست،- الأَرْضُ: زمين بعلت نيامدن باران خشك و بى حاصل شد،- النَّاقَةَ:

ماده شتر را دوشيد،- تِ الإبِلُ: شتران سُست و ناتوان شدند،- الرَّجُلَ: آن مرد را گرامى و بزرگ داشت،- زَيدًا: زيد را خشنود و راضى كرد،- على فُلانٍ: بر فلانى مهربانى كرد.

=تَهَصَّرَ-

تَهَصُّرًا [هصر] تْ أَغصانُ الشجرةِ:

شاخه هاى درخت آويزان شد.

=تَهَضَّمَ-

تَهَضُّمًا [هضم] هُ: به او ستم كرد، حق او را نداد، او را خوار و زبون كرد،- لِلْقَومِ: فرمانبردار آن شد؛ «تَهَضَّمْتُ لهُ نَفْسِي» :

از وى با هر وضعى راضى و خشنودم.

=تَهَطْرَسَ-

تَهَطْرُسًا [هطرس] الرجُلُ: آن مرد در راه رفتن ناز و تكبر كرد.

=تَهَطَّلَ-

تَهَطُّلًا [هطل] المَطَرُ: باران با دانه هاى درشت پياپى باريد.

=تَهَفَّكَ-

تَهَفُّكًا [هفك] : در راه رفتن سرگردان و سست شد.

=تَهَفْهَفَ-

تَهَفْهُفًا [هفهف] الرجُلُ: مترادف (هَفْهَفَ) است.

=تَهَكَّكَ-

تَهَكُّكًا [هكّ] الرجُلُ: آن مرد سرگشته و سرگردان شد.

=تَهَكَّمَ-

تَهَكُّمًا [هكم] فلانًا و بفلانٍ: فلانى را مسخره كرد،- على فلانٍ: خشم او بر فلانى سخت شد،- على الأَمْرِ الفَائِت: از آن كار

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت