شعله ى آتش يا بخار. اين واژه در زبان متداول رايج است.
[هتر] : حماقت و نادانى.
=التَّهْتَان-
[هتن] : گونه اى فتنه و آشوب كه همه جا را فرا گيرد.
=التَّهَتُّر-
[هتر] : مترادف (التَّهْتَار) است.
=تَهَتَّكَ-
تَهَتُّكًا [هتك] السترُ و نحوُهُ: اين واژه مطاوع (هَتَكَ) است،- فلانٌ: آبروى فلانى ريخته شد، مفتضح شد،- في البِطَالةِ: با تنبلى و بيكارى زندگى كرد.
=تَهَتَّمَ-
تَهَتُّمًا [هتم] الشي ءُ: آن چيز شكسته شد.
=تَهَجَّىَ-
تَهَجِّيًا [هجو] الحروفَ: حروف را با نامهاى آن شمرد.
=تَهَجَّأَ-
تَهَجُّؤًا [هجأ] الحرفُ: اين واژه لغتى است در (تَهَجَّاهُ) .
=تَهَجَّدَ-
تَهَجُّدًا [هجد] الرجُلُ: آن مرد شبانگاه خوابيد، بيدارى كشيد يا بيدار ماند.
=التَّهَجُّد-
[هجد] : مص نماز شب.
=تَهَجَّرَ-
تَهَجُّرًا [هجر] فلانٌ: آن مرد بسان مهاجران در آمد،- القَومُ: آن قوم در گرما و نيمه ى روز به راه افتادند.
=تَهَجَّمَ-
تَهَجُّمًا [هجم] على الشي ء: وادار به حمله بر آن شد.
=تَهَدَّى-
تَهَدِّيًا [هدي] : راهنمائى و هدايت خواست.
=التَّهْدَاد-
[هدّ] : تهديد و ترسانيدن به كيفر.
=تَهَدَّبَ-
تَهَدُّبًا [هدب] السحابُ: ابر نزديك به زمين شد،- تِ الأَغْصَانُ: شاخه هاى درخت آويزان شدند.
=تَهَدَّجَ-
تَهَدُّجًا [هدج] الصوتُ: آن صدا با لرزش قطع شد،- تِ النَّاقَةُ: ماده شتر بر فرزند خود مهربان شد،- القَومُ على فُلانٍ:
آن قوم لطف و مهربانى فلانى را آشكار كردند.
=تَهَدَّدَ-
تَهَدُّدًا [هدّ] هُ: او را تهديد كرد.
=تَهَدَّكَ-
تَهَدُّكًا [هدك] : خود را به حماقت زد،- عَلَيهِ بِالْكَلَامِ: آن مرد را با سخن خود تهديد كرد.
=تَهَدَّلَ-
تَهَدُّلًا [هدل] تِ الشفةُ: لب سست شد،- تْ اغْصَانُ الشَّجَرةِ اوْ ثِمَارُهَا: شاخه هاى درخت يا ميوه هاى آن آويزان شد،- الثَّوبُ:
جامه فراخ و روان شد.
=تَهَدَّمَ-
تَهَدُّمًا [هدم] البناءُ: آن ساختمان بتدريج فرو ريخت،- الثَّوبُ: آن پيراهن كهنه شد.
=تَهَذَّأَ-
تَهَذُّؤًا [هذأ] تِ القرحةُ: آن قرحه فاسد و بريده شد.
=تَهَذَّبَ-
تَهَذُّبًا [هذب] : مطاوع (هَذَّبَ) است،- الرّجُلُ: آن مرد پاك و پيراسته شد.
=تَهَرَّى-
تَهَرِّيًا [هرو] هُ: او را با چوبدستى زد.
=تَهَرَّأَ-
تَهَرُّؤًا [هرأ] تِ الماشيةُ: ستوران از سرماى سخت از پاى در آمدند،- اللَّحمُ: آن گوشت پخته و از هم باز شد؛ «تَهَرَّأَ الثَوبُ» :
جامه كهنه و پاره شد.
=تَهَرَّشَ-
تَهَرُّشًا [هرش] الغيمُ: ابر باز و پراكنده شد.
=تَهَرْطَقَ-
تَهَرْطُقًا [هرطق] : بدعتگذار در دين شد. اين واژه در اصطلاح مسيحيان بكار برده مى شود.
=تَهَرَّعَ-
تَهَرُّعًا [هرع] اليهِ: بسوى او شتاب كرد،- تِ الرِّمَاحُ: نيزه ها برافراشته آمدند.
=تَهَرْهَرَ-
تَهَرْهُرًا [هرهر] تِ الريحُ: وزش باد صدا كرد.
=التَّهْرِيب-
[هرب] : مص، اسم است از (هَرَّبَ الأَشْيَاءَ الْمَمْنُوعَة) : قاچاق مواد ممنوعة.
=تَهَزَّأَ-
تَهَزُّؤًا [هزأ] : مترادف (هَزَأَ) است.
=تَهَزَّجَ-
تَهَزُّجًا [هزج] الصوتُ: صدا پياپي آمد،- تِ القَوْسُ: كمان بهنگام انداختن تير صدا كرد،- الرَّعْدُ: رعد صدا كرد.
=تَهَزَّزَ-
تَهَزُّزًا [هزّ] : آن چيز لرزيد و جنبيد.
=تَهَزَّعَ-
تَهَزُّعًا [هزع] الرجُلُ: آن مرد شتاب كرد، اخمو و ترشروى شد،- تِ المَرْأَةُ في مِشْيَتِها: آن زن با سرگردانى راه رفت،- تِ الْإِبلُ فِي سَيْرِهَا: شتران جنبيدند و راه رفتند،- لَهُ: براى او ناشناس و بيگانه شد.
=تَهَزَّمَ-
تَهَزُّمًا [هزم] تِ القِرْبةُ: مشك خشك و پاره شد،- البِنَاءُ: آن ساختمان ويران شد،- تِ الْقَوسُ: كمان صدا داد. و همينگونه است در (الرّعد و العَصَا) ،- تِ السُّحُبُ بِالْمَاءِ:
ابرها با صدا از هم پاشيده و پراكنده شدند.
=تَهَزْهزَ-
تَهَزْهُزًا [هزهز] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد،- الَيهِ قَلْبِي: دلم بسوى او شادمان شد و تكان خورد.
=تَهَسْهَسَ-
تَهَسْهُسًا [هسهس] الدرعُ أو الحَلْيُ: زره يا زيور آلات صدا دادند.
=تَهَشَّمَ-
تَهَشُّمًا [هشم] الشي ءُ: مطاوع (هَشَّمَ) است،- الشجَرُ: آن درخت از خشكى شكسته شد،- فُلانٌ الشيْ ءَ: فلانى آن چيز را شكست،- الأَرْضُ: زمين بعلت نيامدن باران خشك و بى حاصل شد،- النَّاقَةَ:
ماده شتر را دوشيد،- تِ الإبِلُ: شتران سُست و ناتوان شدند،- الرَّجُلَ: آن مرد را گرامى و بزرگ داشت،- زَيدًا: زيد را خشنود و راضى كرد،- على فُلانٍ: بر فلانى مهربانى كرد.
=تَهَصَّرَ-
تَهَصُّرًا [هصر] تْ أَغصانُ الشجرةِ:
شاخه هاى درخت آويزان شد.
=تَهَضَّمَ-
تَهَضُّمًا [هضم] هُ: به او ستم كرد، حق او را نداد، او را خوار و زبون كرد،- لِلْقَومِ: فرمانبردار آن شد؛ «تَهَضَّمْتُ لهُ نَفْسِي» :
از وى با هر وضعى راضى و خشنودم.
=تَهَطْرَسَ-
تَهَطْرُسًا [هطرس] الرجُلُ: آن مرد در راه رفتن ناز و تكبر كرد.
=تَهَطَّلَ-
تَهَطُّلًا [هطل] المَطَرُ: باران با دانه هاى درشت پياپى باريد.
=تَهَفَّكَ-
تَهَفُّكًا [هفك] : در راه رفتن سرگردان و سست شد.
=تَهَفْهَفَ-
تَهَفْهُفًا [هفهف] الرجُلُ: مترادف (هَفْهَفَ) است.
=تَهَكَّكَ-
تَهَكُّكًا [هكّ] الرجُلُ: آن مرد سرگشته و سرگردان شد.
=تَهَكَّمَ-
تَهَكُّمًا [هكم] فلانًا و بفلانٍ: فلانى را مسخره كرد،- على فلانٍ: خشم او بر فلانى سخت شد،- على الأَمْرِ الفَائِت: از آن كار