است.
(ح) : حلزون دريائى.
=اللُّزَّيْقَى-
مرادف (اللُّزَيْقَاء) است.
=اللُّزَيْقَاء-
آنچه كه در كناره سنگها در روزهاى بارانى روئيده مى شود.
=لَسَّ-
-لَسًّا [لسّ] القصعةَ: ظرف غذا را ليسيد و زبان زد،- الطعامَ: غذا را خورد،- تِ الدَّابَّةُ الْكَلاء: ستور علف را به گوشه زبان خود گرفت.
=اللَّسَّابَة-
«رجُلٌ لَسَّابَةُ للناس» : كسيكه نسبت به مردم طعنه مى زند و بد زبانى مى كند.
=اللُّسَاس-
[لسّ] : دانه هاى بقولات موقعى كه ريز و خورد هستند و قابل خوردن نمى باشند،- نام گياهى است زبر.
=اللُّسَّاس-
مرادف (اللُّسَاس) است.
=اللَسَّاع-
مرادف (اللُّسَعَة) است و بمعناى كسى است كه با زبان خود بمردم نيش مى زند.
=اللِّسَان-
ج أَلْسِنَة و أَلْسُن و لُسْنٌ و لِسَانَات: زبان كه وسيله خوردن و سخن گفتن است؛ اين كلمه كار برد مذكر و مؤنث دارد ولى بيشتر مذكر است، لغت، پيام آورى،- و در علم جغرافيا بمعناى برآمدگيهائى از زمين بداخل درياست كه آنرا دماغه نيز گويند؛ «لِسَانُ الْعَرَبِ» : زبان عربى؛ «لِسَانُ الْقَومِ» :
سخنگوى مردم؛ «المتحدِّث بِلِسَانِ الْحُكُومَة» :
سخنگوى دولت؛ «لِسَانُ الْحَالِ» : زبان حال؛ «لِسَانُ الصّدقِ» : ياد و نام نيك؛ «لِسَان الميزانِ» : زبانه ترازو؛ «لِسَانُ النّار» : زبانه و شعله آتش؛ «لسانُ الحَمَل» : گياه بارتنگ كه آنرا بارهنگ نيز گويند و خواص طبى دارد؛ «لسانُ الثَّور» : گل گاو زبان كه نيز خواص طبى دارد؛ «لِسَانُ الكلبِ» : سگ زبان، گياهى است كه تخمه هاى ريز و سفيد دارد؛ «لِسان السبع» : گياهى است كه برگهاى آن زبر و تيز مانند دندانه هاى اره مى باشد و بسيار تلخ است؛ «لِسَانُ الشُّعَلِ» :
گياهى است پر شاخه و چهار گوش و داراى برگهاى دراز و زبر است؛ «لِسَانُ العَصَافِير» : ميوه درخت در دار؛ «فُلانٌ ذُو لِسَانين» : فريبكار و غيبت كننده و گول زن؛ «الْسِنَةُ النّاسِ عليه حَسَنَةً» : مردم به خوبى از او ياد مى كنند؛ «قِيل عَلَى لِسَانِهِ» : از او روايت شده است؛ «دَارَ عَلَى الْسِنَةِ الخاصِّ وَ العَامَ» : آن چيز زبان زد مردم شد.
=اللَّسَانيَّة-
«الحروف اللِّسَانيَّة» : حروف لسانى شش حرف است: (ر، ز، س، ش، ص، ض) .
=لَسَبَ-
-لَسْبًا تِ الحيَّةُ فلانًا: مار او را گزيد،- هُ بِالسَّوط: با شلاق او را زد،- هُ بِلِسَانِهِ: زخم زبان و حرف زشت به او زد.
=لَسَع-
-لَسْعًا هُ: او را گزيد، گفته مى شود كه (اللَّسْع) ويژه جانوران نيش زن است مانند عقرب، و (اللَّدْغ) ويژه جانوران گاز زن است مانند مار،- هُ بلسانه: سخن زشت و ناروا به او گفت،- في الأرض: به سفر رفت.
=اللُّسَعَة-
كسيكه بسيار مردم را با زبان خود طعن و مذمت مى كند.
=لَسَن-
-لَسْنًا فلانًا: از او خوشزبانتر بود، به گفته او ايراد گرفت و او را به بدى نام برد، در گفتگو بر او چيره شد،- تْهُ الْعَقْربُ: گژدم او را نيش زد،- الشَّي ءَ: نوك چيزى را مانند نوك زبان يا آنكه چيزى را بشكل زبان در آورد.
=لَسِنَ-
-لَسَنًا فلانٌ: فصيح شد و در فصاحت و بلاغت پيشرفت كرد.
=لَسَّنَ-
تَلْسِينًا [لسن] الشي ءَ: چيزى را بشكل زبان در آورد.
=اللِّسْن-
زبان، لغت، گفتار.
=اللَّسَن-
فصاحت و بلاغت.
=اللَّسِن-
چيزى كه يك طرف آن بشكل زبان باشد، فصيح و بليغ.
=اللَّسْنَاء-
مؤنث (الْألْسَن) است.
=اللَّسِيع-
ج لَسْعَى و لُسَعَاء: گزيده شده.
=لَصَّ-
-لَصًّا [لصّ] الشي ءَ: آنرا دزديد، در پنهان انجام داد،- البابَ: درب را بست،-،- لَصَصًا و لَصَاصًا و لُصُوصِيَّةَ: دزد بود.
=اللُّصّ-
ج لُصُوص و أَلْصَاص و لِصَصَة و لِصَاص [لصّ] : دزد.
=اللَّصّ-
ج لُصُوص و أَلْصَاص و لِصَصَة و لِصَاص [لصّ] : دزد.
=اللَّصَّاء-
ج لُصّ [لصّ] : مؤنث (الأَلَص) است، پيشانى كوچك و تنگ، گوسفندى كه يك شاخ آن به جلو و شاخ ديگر به عقب در آمده باشد.
=لَصِبَ-
-لَصَبًا الجلدُ باللحم: از لاغرى پوست و استخوان شد،- الخاتمُ في الإصبع: انگشتر در انگشت او گير كرده و بسختى در آمد،- السيفُ في الغِمْدِ: شمشير در غلاف گير كرد و بيرون نيامد.
=اللِّصْب-
ج لُصُوب و لِصَاب: تنگه ى دشت، جايگاه كوچك در كوهستان.
=اللَّصِب-
بخيل و بد اخلاق.
=اللُّصَّة-
ج لُصَّات و لَصَائِص [لصّ] : مؤنث (اللُّصّ) است.
=اللَّصَّة-
ج لَصَّات و لَصَائِص [لصّ] : مؤنث (اللَّصّ) است.
=اللِّصَّة-
ج لِصَّات و لَصَائِص [لصّ] : مؤنث (اللِّصّ) است.
=اللَّصَص-
[لصّ] : مصدر است، نزديكى دو كتف بهم، نزديكى و فشردگى دندانها به يكديگر كه از معايب دندان است.
=لَصِقَ-
-لَصْقًا و لُصُوقًا بالشي ءِ: به آن چسبيد.
=اللِّصْق-
كسى يا چيزى كه نزديك كسى يا چيزى باشد؛ «هو لِصْقِى و بِلِصقِي» : او نزديك و پهلوى من است.
=لَصْلَصَ-
لَصْلَصَةً [لصلص] الوتَدَ و نحوَهُ: ستون يا عمود را تكان داد تا از جا بر كند.
=اللَّصُوق-
داروئى كه بر روى زخم مى چسبانند، باند جرّاحى.
=اللَّصِيق-
مرادف (اللِّصْق) است؛ «هو لَصِيقى» : او در كنار من است.