ج خَزَائِن: خزانه، انبار، و در زبان متداول بمعناى گنجه و صندوق چوبى است كه در آن متاع خود را نهند؛ «خِزانة الكُتُب» : مخزن كتاب، كتابخانه؛ «خِزَانَةُ الدولة» : خزانه ى دولت، بيت المال.
=خَزَرَ-
-خَزْرًا: با گوشه ى چشم خود نگريست،- الرَّجُلُ: آن مرد گريخت.
=خَزِرَ-
-خَزَرًا تْ عينُهُ: چشم او تنگ شد.
=خَزَّرَ-
تَخْزِيرًا الشي ءَ: آن چيز را تنگ كرد.
=الخَزَر-
تنگى و گودى چشم، نژادى از مردم كه داراى چشمهاى ريز و تنگ مى باشند.
=الخَزْرَاء-
مؤنَّث (الأَخزر) است.
=الخُزْرَة-
بدترين گونه ى كج بينى، لوچى.
=الخُزَز-
ج خِزَّان و أَخِزَّة [خزّ] (ح) : خرگوش نر.
=الخُزَعْبِل-
سخنان بيهوده و باطل و خنده آور.
=الخَزَعْبَل-
مترادف (الخُزَعْبِل) است.
=الخُزَعْبَلَة-
ج خُزَعْبَلَات: شوخى و مزاح.
=الخُزَعْبِيل-
مترادف (الخُزَعْبِل) است.
=الخَزَف-
سفال، آنچه از ظرف و كوزه گلى كه در كوره ى آتش پخته شده باشد.
=الخَزَفَة-
واحد (الخَزَف) است.
=الخَزَفِيّ-
مترادف (الخَزّاف) است.
=خَزَقَ-
خَزْقًا الثوبَ: جامه را شكافت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=خَزَلَ-
-خَزْلًا الشي ءَ: آن چيز را بريد،- هُ عن حاجتِهِ: نيازمندى او را به تعويق انداخت.
=خَزِلَ-
-خَزَلًا: كمر او شكست.
=خَزَمَ-
-خَزْمًا اللآلئَ: مرواريدها را به رشته در آورد،- البَعِيرَ: بر گوشه ى بينى شتر خزّامه (حلقه ى بينى) بست.
=خَزَّمَ-
تَخْزِيمًا البعيرَ: مترادف (خَزَمَهُ) است.
=الخَزَم-
(ن) : گياهى كه از ريشه هاى آن طناب بافند.
=خَزَنَ-
-خَزْنًا المالَ: مال را اندوخته كرد، راز را پنهان كرد،- اللّسَانَ: جلوى زبان را از گفتن گرفت،- خَزْنًا و خُزُونًا اللحمُ: گوشت گنديد و بد بوى شد.
=خَزِنَ-
-خَزَنًا اللحُم: گوشت گنديد.
=خَزُنَ-
-خَزَانَةً اللحمُ: گوشت گنديد.
=الخَزْنَة-
مال ذخيره شده، كنار گذارده شد. اندوخته شد.
=خَزِيَ-
-خِزْيًا و خَزًى [خزي] : خوار و زبون شد، در بلا و سختى افتاد و با آن خوار و زبون شد،- خَزَايَةً و خَزًى هُ و منهُ: از او حيا كرد، او را شرمگين كرد.
=الخِزْي-
[خزي] : خوارى و زبونى، دورى.
=الخَزْيَة-
[خزي] : مترادف (الخِزْية) است.
=الخِزْيَة-
[خزي] : بلا، خوى بد كه انسانرا به خوارى كشاند.
=الخَزِين-
گوشت فاسد و گنديده.
=الخَزِينَة-
ج خَزَائِن: جاى اندوختن، خزينه؛ «خَزِينةُ الدوْلة» : بيت المال، خزينه ى دولت.
=خَسَّ-
-خَسَاسَةً و خُسُوسَةً و خِسَّةً [خسّ] : رذل و پست شد، از قدر و منزلت وى كاسته شد،- خَسًّا نصيبَهُ: سهم او را كم و بىرزش كرد.
=الخَسّ-
(ن) : كاهو؛ «خَسُّ الحِمار» : نام گياهى است بيابانى؛ «خَسُّ البَقَر» : نام گياهى است بيابانى.
=الخَسَارة-
ج خَسَائِر: زيان، خسارت. اين واژه ضد (الرِّبح) است، فقدان، گم شدن؛ «يا خَسَارة» : چه بسيار زيان، چقدر زيان بار است؛ «خَسَائِرُ فادِحةٌ» : زيانهاى بسيار.
=الخُسَاس-
[خسّ] من الأشياء: هر چيز بىرزش.
=الخُسَالَة-
گونه ى بد و نامرغوب از هر چيزى.
=الخِسَالَة-
مترادف (الخُسَالة) است.
=الخُسَّان-
[خسّ] (فك) : ستاره هائى كه هيچگاه غروب نكند مانند ستاره هاى دُبّ اكبر يا هفت اورنگ.
=خَسَأَ-
-خَسْأَ و خُسُوءًا [خسأ] الكلبَ: سگ را راند و دور كرد،- الكلبُ: سگ دور شد،- البَصَرُ: چشم خسته شد.
=خَسِئَ-
-خَسَأً [خسأ] الكلبُ: سگ دور و خسته شد.
=خَسَرَ-
-خَسْرًا و خُسْرَانًا الميزانَ: ترازو را كاهش داد،- المالَ: مال را از دست داد.
=خَسِرَ-
-خَسْرًا و خُسْرًا و خَسَرًا و خُسُرًا و خَسَارًا و خَسَارَةً و خُسْرَانًا: زيان كرد. ضد (ربح) است، گمراه و تباه شد.
=خَسَّرَ-
تَخْسِيرًا هُ: او را به زيان كشانيد، وى را گمراه و تباه كرد.
=خَسَّسَ-
تَخْسِيسًا [خسّ] نصيبَهُ: سهم او را كم و ناچيز كرد.
=خَسَفَ-
-خُسُوفًا القمرُ: ماه گرفت و خسوف كرد،- المكانُ: آن مكان فرو رفت و غرق شد،- فلانٌ في الأرض: فلانى رفت و از او خبرى نشد،- تِ العينُ: حدقه ى چشم در سر فرو رفت،- السقْفُ: سقف فرو ريخت،- الشي ءُ: آن چيز كم شد،- الرجُلُ: آن مرد لاغر شد و گوشت تنش آب گرديد،- خَسْفًا الشي ءُ: آن چيز بريده شد، كنده شد، فرو رفت،- الشي ءَ:
در آن چيز فرو رفت، آنرا بريد،- البِئرَ: چاه را در زمين سنگ كند و آب پياپى از آن بيرون شد،- فلانًا: فلانى را خوار و وادار به آنچه كه نميخواهد كرد،- خُسُوفًا و خَسْفًا العينَ: چشم را كند و بيرون كشيد،- اللّهُ الأرضَ: خداوند آن زمين با هر چه كه بر آن بود فرو برد و ناپديد كرد،- اللّهُ الأرض بِفلانٍ: خداوند فلانى را از زمين برداشت و ناپديد كرد.
=الخُسْف-
تحقير و تحميل انسان به آنچه كه نخواهد، نارگيل خوراكى.
=الخَسْف-
نقصان، كمبود، خوارى، زبون كردن و تحميل انسان بر كارى كه نخواهد؛ «سامَهُ خَسْفًا» : كارى بر او تحميل كرد، نارگيل خوراكى.
=الخَسْفَة-
من الأَرض عند العامَّة: زمين گود و فرو رفته. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=خَسَلَ-
-خَسْلًا هُ: او را زشت و فرو مايه