فهرس الكتاب

الصفحة 492 من 1009

=السَّبْتَة-

پاره اى از زمان.

=سَبَحَ-

-سَبْحًا: به راهى دور رفت،- في الْكَلامِ: بسيار سخن گفت،- في الأَرضِ:

زمين را كند،- الْقَومُ: آن قوم در زمين پراكنده شدند،- الرجُلُ: آن مرد در امر معاش خود تصرف كرد، خوابيد و آرامش گرفت،- عن الأَمرِ: از آن كار فارغ شد،- سَبْحًا و سِبَاحَةً في الْمَاءِ و بِالْمَاءِ: در آب شنا كرد. از اين تعبير در حركت ستارگان و دويدن اسب و مانند آنها استعاره مى شود،- سُبْحانًا: «سُبْحَانَ اللّه» گفت.

=سَبَّحَ-

تسْبِيحًا: دعا كرد، نماز خواند، «سُبْحَانَ اللّه» گفت،- اللّهَ و لِلّهِ: خداوند را به پاكى و نيكى ياد كرد.

=السُّبْحَان-

مص؛ «سُبْحَانَ اللّهِ» : خداوند را به نيكى ياد مى كنم؛ «سُبْحَانَ مِنْ كذا» : از فلان چيز در شگفتم. اين واژه بعلت مفعوليت مطلق منصوب است.

=السُّبْحَة-

ج سُبَح و سُبُحَات: تسبيح كه از دانه ها يا مهره ها سازند، نماز نافله، دُعا؛ «قضيتُ سُبْحَتِي» : دعايم را خواندم؛ «سُبْحَةُ اللّهِ» : جلال و بزرگى خدا؛ «سُبُحَاتُ وجهِ اللّهِ» : انوار و جلال و عظمت خدا.

=السَّبْحَة-

اسم مره از (سَبَحَ) است، جامه هاى چرمي.

=سَبْحَلَ-

سَبْحَلَةً [سبحل] : «سُبْحانَ اللّه» گفت.

=سَبْحَنَ-

سَبْحَنَةً [سبحن] : «سُبْحَانَ اللّه» گفت.

=سَبِخَ-

-سَبَخًا المكانُ: آن جاى شوره زار شد.

=السَّبِخ-

«مكانٌ سَبِخٌ» : شوره زار.

=السَّبْخَة-

ج سِبَاخ: جاى نمناك و شوره زار؛ «ارْضٌ سَبْخَة» : زمين شوره زار، آنچه كه بر روى آب مانند خزه نشيند.

=السَّبَخَة-

ج سِبَاخ: زمين نمناك و شوره زار، آنچه كه بر روى آب مانند خزه نشيند.

=السَّبِخَة-

ج سَبِخَات: «أرضٌ سَبِخَةٌ» : زمين شوره زار.

=سَبَدَ-

-سَبْدًا شاربُهُ: شارب يا سبيل او دراز شد و روى لب را گرفت،- الشَّعْرَ: موى را تراشيد.

=سَبَّدَ-

تَسْبِيدًا الشَّعرُ: موى پس از تراشيدن روئيد،- شَعْرَهُ: موى خود را از بيخ تراشيد،- الرجُلُ: آن مرد موى سر خود را بدون روغن مالى رها كرد،- رَأْسَهُ: موى سر خود را فروهشته و مرطوب ساخت و آنرا رها كرد،- الفَرْخُ: جوجه پر در آورد،- العشبُ: در ميان گياهان كهنه گياه نو روئيده شد.

=السِّبْد-

ج أَسْبَاد: مرد زيرك و هوشمند،- (ح) : گرگ.

=السُّبَد-

ج سِبْدَان: بدبختى، آنچه كه با آن سوراخ حوض را بندند،- (ح) : نام پرنده ايست كه پرهاى آن راه راه و دهانش فراخ و سرى تو رفته دارد.

=السَّبَد-

ج أَسْبَاد: مرد كم موى؛ «ما لهُ سَبَدٌ و لَا لَبَدٌ» : نه موى و نه پشمى دارد. اين مثل را درباره ى كسى گويند كه چيزى ندارد.

=سَبَرَ-

-سَبْرًا الجرح أو البئرَ أو الماءَ: گودى زخم يا چاه يا آب را آزمود تا اندازه ى آنرا بداند،- الأَمْرَ: آن چيز را آزمايش كرد.

=السِّبْر-

خوى و نهاد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=السُّبَر-

(ح) : پرنده ايست شكارى و داراى دو بال دراز و اندامى بزرگتر از باشه.

=السُّبْرَة-

(ح) : مترادف (السُّبَر) است.

=سَبْسَبَ-

سَبْسَبَةً [سبسب] الرجُلُ: آن مرد ناسزا و دشنام قبيح گفت، آرام راه رفت،- الماءَ: آب را ريخت.

=السَّبْسَب-

ج سَبَاسِب [سبسب] : غار، زمين دور و هموار.

=سَبِطَ-

-سَبْطًا و سَبَطًا و سُبُوطًا الشعرُ: موى سر نرم و فروهشته شد. اين واژه ضد (جَعُدَ) است.

=سَبُطَ-

-سُبُوطَةً و سَبَاطَةً الشعرُ: مترادف (سَبِطَ) است،- سَبَاطَةً المَطَرُ: باران بسيار و فراخ شد.

=السَّبْط-

ج سِبَاط من الشعر: موى نرم و فروهشته.

=متناقض (الجَعْد) است،- مِن المَطَرِ: باران بسيار.

=السَّبْط-

ج أَسْبَاط: نوه و بيشتر بر فرزند دختر اطلاق مى شود در مقابل واژه ى (الحَفِيد) كه بر فرزند پسر گفته مى شود،- مِنَ اليَهُود: و در اصطلاح يهود بسان ايل و قبيله در عرب مى باشد.

=السَّبَط-

درختى كه شاخه هاى بسيار در يك ريشه داشته باشد، خيزران نرم و تازه؛ «شَعْرٌ سَبَطٌ» : موى نرم.

=السَّبِط-

سِبَاط من الشعْر: متناقض (الجَعْد) است.

=السَّبَطَانة-

[سبط] : لوله ايست مانند ني كه با ريختن ريگ در ميان آن و دميدن در آن پرندگان را شكار مى كنند.

=سَبَعَ-

-سَبْعًا القومَ: هفتمين نفر آن قوم شد، يك هفتم دارائى آنها را گرفت،- الْحَبْلَ:

طناب را هفتلايه كرد،- الشي ءَ: آن چيز را هفت شماره كرد، آن چيز را دزديد،- الرجُلَ: آن مرد را غيبت كرد، به او ناسزا گفت،- الذئْبُ الْغَنَمَ: گرگ گوسفند را شكار كرد،- هُ عند العَامَّة: و در زبان متداول بمعناى او را از ترس مبهوت كرد مى باشد.

=سُبِعَ-

تِ الوحشيَّةُ: شير بچه ى جانور درنده را خورد.

=سَبَّعَ-

تَسْبِيعًا هُ: آن چيز را هفت قسمت كرد،- القَومُ: آن قوم هفتصد نفر شدند،- اللّهُ لَكَ: خداوند اجر و مزد تو را هفت بار يا هفت برابر پاداش دهد يا اينكه هفت فرزند بتو عطا كند،- تِ المَرْأةُ: آن زن هفتماهه زائيد،- الإنَاءَ: ظرف را هفت بار شست.

=السُّبْع-

يك هفتم،- ج أسْبَاع؛ «حُمَّى السُّبْع» : تب كه هفت روز در ميان پديد آيد.

=السَّبْع-

مؤنث (السَّبْعَة) است؛ «طافَ بِالبَيتِ سَبْعًا» : هفت بار دور خانه را طواف كرد.

=كه معمولًا درباره خانه ى كعبه گفته مى شود،- المَثَانِى: سوره ى فاتحه از قرآن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت