فهرس الكتاب

الصفحة 786 من 1009

حرف بيست و چهارم از حروف مبانى است و از حروف شفوى مى باشد. ميم در حساب جُمَّل عبارت از عدد چهل است، حرفى است كه دلالت بر جمع مذكر دارد مانند «ذَلِكُم بمَا كُنْتم تسْتكبرونَ في الأرضِ» ، و گاهى حرف قسم است ويژه لفظ جلالة مانند: ما لِلّهِ لأَفعَلَنَّ، و گاهى اسم استفهام است كه بعد از حرف جرّ واقع مى شود مانند «بِمَ و عَلامَ» كه اصل آن ماى استفهاميه است.

حرف نفى است مانند «مَا هَذَا بشرًا» و حرف زائد است مانند «فَبِمَا رحمةٍ من اللّه لِنْتَ لهم» و حرف كافه از عمل است مانند «كَانَّما يُساقون الى الموتِ» و گاهى ماى مصدريه است مانند «و ضَاقَتْ عليهم الأرضُ بِمَا رحبت» يعنى (بِرُحْبها) و اين ماى مصدريه گاهى معناى زمانى بخود مى گيرد كه به آن (ماى مصدريّه ظرفيه) گويند مانند «و اوْصانى بالصّلاة و الزّكاة مادمتُ حَيًّا» : و مرا سفارش به نماز و زكاة كرد تا مدتى كه زنده ام، و گاهى اسم استفهام است از غير عاقل مانند «ما عندك» و از عاقل مانند «ما زيدٌ» كه جواب داده مى شود مثلًا «عَاقِلٌ اوْ احْمَقٌ» . اين ماى استفهاميه گاهى الف آن حذف مى شود و آن موقعى است كه مجرور به حرف جر شود كه در اين صورت فتحه بر روى ميم ثابت مى ماند مانند «بِمَ و عَلَامَ» : به چه چيز و براى چه چيز؟ كه در مواردى ميم ساكن مى شود، و گاهى اسم موصول است مانند «ما عِنْدكم يَنْفَدُ و ما عِند اللَّهِ باقٍ» : آنچه كه شما داريد از بين مى رود و يا تمام مى شود ولى آنچه كه نزد خداست براى هميشه باقى است، اسم شرط است مانند «ما يَفْعَلْ افْعَلْ» : آنچه كه بكند من هم مى كنم. كه در اين صورت دو فعل را مجزوم مى كند، اسم تعجب است مانند «مَا احْسَنَ زيدًا» چقدر زيد خوب است، ماى اسميه است با فعل بتأويل مصدر ميرود مانند: «بَلَغَنَى ما صَنَعْتَ» يعنى «صنِيعَكَ» : صنعت و ساخته تو را دانستم، ماى اسميه است كه گاهى نكره با صفت مىيد مانند «مروتُ بما مُعْجبٍ لَكَ» : به چيزى كه براى تو شگفت آور است مرور كردم، و گاهى اسمى است كه معناى ابهام را مى دهد مانند «اعْطِنِي كِتّابًا ما» : هر كتابى كه باشد بمن بده و «جَاءَ لأمر ما» : براى كارى از كارها آمده است و اين ما را (ابهاميّه) نامند و اما عبارت «غَسلْتُهُ غَسْلًا نِعِمَّا» به تقدير «غَسَلْتُهُ نِعَمَ الْغَسْلِ» است يعنى آنرا به بهترين وجه شستم.

=ماءَ-

-مُؤَاءًا [موأ] السنَّورُ: گربه صدا كرد.

[موه] : آب و اصل اين كلمه (مَوَهٌ) مى باشد؛ «مَاءُ الْوَرد و مَاءُ الزَّهْر» : گلاب؛ «مَاءُ الْوَجْهِ» : درخشانى چهره، حياء؛ «بَذَلَ ماءَ وَجهِهِ» : آبروى خود را ريخت؛ «مَاءُ الشباب» شكوفائى جوانى؛ «ماءُ السيفِ» :

درخشندگى شمشير؛ «الماءُ الأزرق» : آب سياه عارضه اى كه در وسط حدقه چشم پديد مىيد و بينائى آنرا مى گيرد؛ «الماءُ الأُكْسيجينى» : آب اكسيژن، «بَنَاتُ الْمَاء» آنچه از پرندگان كه با آب انس مى گيرند، مفرد اين تعبير (ابن الماء) است.

=الماءَة-

[موه] : آب، مرادف (الماء) است.

=المِائة-

ج مِئَات و مِئُون و مُؤُون و مِأًى بأَلف خطًّا لا لفظًا [مأي] : يكصد (ده ده تا) .

=المائِت-

[موت] : كسى كه نزديك است بميرد.

=المائِح-

ج ماحَة [ميح] : كسى كه با كف دست آب مى نوشد.

=المائِد-

ج مَيْدَى [ميد] : كج، كسى كه در اثر مستى يا مسافرت دريا و مانند آن سرگيجه بگيرد؛ «غُصْنٌ مائِدٌ» : شاخه كج.

=المائِدَة-

ج مَوَائِد و مائِدَات [ميد] : مؤنث (المائِد) است، سفره كه بر آن خوراك گسترده باشند، خوراك گسترده، اطاق نهار خورى، دائره اى از زمين.

=المائِر-

[مور] : فا، مرد سبك مغز؛ «سَهْمٌ مائِرٌ» تير سبك و نافذ.

=المائِر-

ج مُيَّار و مَيَّارَة [مير] : فا.

=المائِرَة-

ج مائِرَات و مَوَائِر [مور] : مؤنث (المائِر) است.

=المائِس-

[ميس] : مرادف (الْمَيَّاس) است و بمعناى متكبر و مغرور مى باشد.

=المائِع-

[ميع] : فا، مايع، احمق.

=المائِعَة-

ج- مَوَائِع [ميع] : مؤنث «المائِع» است، پيشانى اسب موقعيكه بلند و كشيده مى شود.

=المائِق-

ج- مَوْقَى [موق] : احمق، نابود شده.

=المائِل-

ج مُيَّل و مالة [ميل] : فا.

=المائِلَة-

ج مَائِلات و مَوَائِل [ميل] : مؤنث (المائل) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت