ج مَقَالِد [قلد] : كليد، عصاى سر كج، ظرف، توبره كاه بزرگ، پيمانه.
[قلد] : مفع، آنكه امور قوم را عهده دار باشد، جاى گردن بند، جاى بند شمشير بر روى دوشها، اسب برنده مسابقه كه مورد نظر قرار گرفته باشد.
=المُقَلَّدات-
[قلد] : «مُقَلَّدات الشعْر» :
شعرهاى نفيس و خوب كه همواره در روزگار نگهدارى مى شود.
=المَقْلَع-
ج مَقَالِع [قلع] : جائى كه از آن سنگ بر كنند؛ «مَقْلَعُ الحُمَّى» : برطرف شدن تب.
=المُقَلْعَط-
مرد كثيف و بخيل (اين كلمه سريانى است) .
=المَقْلَمَة-
ج مَقَالِم [قلم] : جاى قلمى كه در آن قلمهاى نوشتن را قرار دهند.
=المَقْلُوّ-
[قلو] : غذاى سرخ كرده شده.
=المَقْلِيّ-
[قلي] : غذاى سرخ كرده شده، شخص مورد بغض و كينه.
=المِقَمّ-
[قمّ] : آنكه هر چه در سفره از غذا باشد بخورد.
=المَقَمَّة-
[قمّ] : لب چار پايان سُم دار.
=المِقَمَّة-
ج مَقَامّ [قمّ] : جاروب، مرادف (المَقَمَّة) است.
=المُقْمِر-
[قمر] : «ليلةٌ مُقْمِرٌ» : شبى كه در آن ماه نمايان باشد.
=المُقْمِرَة-
[قمر] : «لَيْلَةٌ مُقْمِرَةٌ» : شب مهتابى.
=المُقَمَّش-
[قمش] : «ثوبٌ مُقَمَّشٌ» :
جامه اى كه بافت محكم دارد.
=المِقْمَعَة-
ج مَقَامِع [قمع] : چوب يا ميله آهنى كه با آن شخص را بزنند تا تسليم شود.
=المَقْمُور-
[قمر] : مفع، شرّ و بدى و نابسامانى.
=المَقْمُوع-
[قمع] : مفع، مغلوب و شكست خورده،- مِنَ المال: آنچه از مال كه بهترين آنرا گرفته باشند.
=المِقْنَاب-
[قنب] : چنگال شير.
=المِقْنَب-
[قنب] : ظرفى كه شكارچى در آن شكار خود را قرار مى دهد، پنجه شير، چنگال شير، گروهى اسب كه براى غارت و يورش آماده شده باشند.
=المُقَنَّد-
[قند] : «سَويقٌ مُقَنَّدٌ» : شيرينى كه از قند ساخته شده باشد؛ «كلامٌ مُقَنَّد» :
گفتارى شيرين و نغز.
=المُقَنْطَرَة-
[قنطر] : «قَنَاطيرٌ مُقَنْطَرة» :
پل بزرگى كه داراى اطاقهاى بسيار باشد.
=المُقْنَع-
[قنع] : مفع، آنكه همواره سر خود را بالا نگهدارد؛ «فَمٌ مُقْنَع» : دهانى كه دندانهايش به داخل كج شده باشد.
=المَقْنَع-
[قنع] : «شاهدٌ مَقْنَعٌ» ج مَقَانِع: آنكه گواهى و شهادت او مورد قبول باشد.
=المِقْنَع-
[قنع] : مرادف (المِقْنَعَة) است.
=المُقَنَّع-
[قنع] : مفع، آنكه كلاه خود بر سر داشته باشد، آنكه سر خود را پوشانيده باشد، كسيكه با جامه خود را پوشانيده باشد.
=المِقْنَعَة-
[قنع] : مقنعه، روسرى زنان.
=المَقْنُود-
[قند] : «سَوِيقٌ مَقْنُودٌ» : آردى كه با قند آميخته شده باشد.
=المُقْنِيّ-
[قنو] : مرد نيزه دار.
=المَقْهَى-
ج مَقَاهِ [قهو] : قهوه خانه.
=مَقِهَ-
-مَقَهًا: پلكهاى چشم او سرخ بود.
=المَقَه-
سفيدى همراه با كبودى كه مذموم است.
=المَقْهَاء-
مؤنّث (الأَمْقَه) است.
=المُقَوَّى-
[قوي] : مقوّى، كارتن.
=المِقْوَال-
ج مَقَاوِل و مَقَاوِلَة [قول] : خوش بيان و نغز زبان؛ «امرأَةٌ مِقْوالٌ» : زن خوش بيان و صحبت.
=المِقْوَالَة-
[قول] : «امرأَةٌ مِقْوالةٌ» : مرادف (مِقْوال) است.
=المِقْوَد-
ج مَقَاوِد [قود] : رسن كه با آن ستوران را راه برند، افسار، فرمان ماشين.
=المَقُود-
[قود] : مفع؛ گاهى اين كلمه را (مَقْوُود) تلفظ كنند.
=المُقَوَّد-
[قود] : كوه بلند.
=المُقَوَّر-
[قور] : اسبان لاغر اندام، آنچه كه بر آن ماده قير پاشيده باشند.
=المِقْوَس-
ج مَقَاوِس [قوس] : ميدان، رسنى كه با آن اسبان را هنگام مسابقه در يك صف قرار دهند. جاى حركت اسبان، ظرفى كه در آن كمان را قرار مى دهند.
=المُقَوْفِع-
[قفع] : «رَجُلٌ مُقَوْفِعُ اليَدَيْن» :
مردى كه دو دستش بيحسّ و حركت باشد (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=المِقْوَل-
ج مَقَاول و مَقَاولَة [قول] : زبان، مرد فصيح و خوش زبان؛ «امْرأةٌ مِقْوَلٌ» : زن خوش زبان و سخنور.
=المَقُول-
[قول] : مفع.
=المُقَوَّلَة-
[قول] : «كلمةٌ مُقَوَّلَةٌ» : كلمه اى كه پى در پى تكرار شود.
=المِقْوَم-
[قوم] : چوب شخم زنى.
=المُقَوِّمَات-
[قوم] : عوامل و عناصر اساسى؛ «مُقَوِّمات الحياةِ» : عناصر زندگى؛ «مُقَوِّماتُ العمرانِ» : ابزار و وسائل آبادى.
=المَقْوُول-
[قول] : مفع.
=المُقْوِي-
[قوي] : فا؛ «الفرسُ المُقْوِي» : اسب نيرومند.
=المِقْيَاس-
ج مَقَايِيس [قيس] : مقدار، اندازه، آنچه كه با آن اندازه گيرى كنند.
=المُقَيِّئ-
[قيأ] : داروى قي آور.
=المُقِيت-
[قوت] : فا، توانا، نگهدار و گواه چيزى.
=المَقِيت-
[مقت] : بدنام و مردود.
=المُقَيَّد-
ج مَقَاييد [قيد] : مفع، شتر دست و پا بسته و مانند آن، جاى خلخال (پا بند) در پاى زن، جاى بستن پاى اسب،- من الشّعْر:
شعر مقيد بر خلاف مطلق؛ «كتابٌ مُقَيَّدٌ» :
نامه كوتاه و شكل يافته.
=المَقْيَظ-
[قيظ] : ييلاق.
=المَقِيظ-
[قيظ] : مرادف (المَقْيَظ) است.
=المَقِيظَة-
[قيظ] (ن) : گياهى كه همواره سبز و خرم است حتى در تابستان.
=المَقِيل-
[قيل] : مص، جاى خواب نيمروزى، خواب يا استراحت قبل از ظهر.