چيز شكسته و كوبيده شده.
[هضم] : عطرى كه از مخلوط مشك و بان ساخته مى شود؛ «قَصَبَةٌ مَهْضُومَةٌ» : ني كه با آن بنوازند.
=المُهَفَّفَة-
[هفّ] : «جاريةٌ مُهَفَّفَةٌ» : دختر لاغر و كمر باريك.
=المُهَفَّك-
[هفك] : مرد بسيار خطا كار.
=المُهَفْهَف-
[هفهف] : مرد لاغر و كمر باريك.
=المُهَفْهَفَة-
[هفهف] : مؤنث (المُهَفْهَف) است.
=المَهْفُوت-
سرگردان.
=مَهَكَ-
-مَهْكًا هُ: آنرا نرم كرد،- الشي ءَ:
چيزى را سخت سابيد،- في السير: در راه رفتن شتاب كرد.
=مَهَّكَ-
تَمْهِيكًا [مهك] الشي ءَ: آن چيز را سخت سابيد.
=مَهَلَ-
-مَهْلًا و مُهْلَةً في العمل: به نرمى با او رفتار كرد و شتاب ننمود.
=مَهَّلَ-
-تَمْهِيلًا [مهل] هُ الديْنَ: بدهى او را تمديد كرد،- الرَّجُلَ: به او ارفاق كرد،- الأمرَ: در آن مبالغه نمود و معذرت خواست.
=المُهْل-
اسمى است جامع براى فلزاتى مانند نقره و آهن و مس،- فلزهاى گداخته، قطران مايع، روغن زيتون رقيق، زهر، قيح و چركى زخم مرده، آنچه از ريزه هاى نان كه در آتش و خاكستر ريخته مى شود، آنچه از هسته و پوسته زيتون كه پس از فشار و روغن گرفتن از آن باقى مى ماند.
=المَهْل-
مص، آرامش و ملاطفت و مهلت؛ «مَهْلًا» و «على مَهْلٍ» : آهسته. اين كلمه مصدرى است كه بجاى فعل از آن استفاده مى شود و كاربرد آن در مذكر و مؤنث و مفرد و مثنى و جمع يكسان است، چرك و قيح و زرد آب كه از مرده بيرون آيد.
=المَهَل-
پيشينيان و گذشته گان مرد، پيشرفت، راهنمائي به كارى قبل از اقدام، نرمش و ملاطفت؛ «على مَهَلٍ» : آهسته، چرك و قيح شخص مرده.
=المُهَلَّب-
[هلب] : مفع، هجو شده.
=المُهَلِّب-
- [هلب] : فا، روزهاى سرد دى ماه.
=المُهَلَّبِيَّة-
[هلب] (ط) : شيرينى كه از شير و برنج كوبيده و شكر بسازند، نان برنجى.
=المُهْلَة-
مص، نرمش و ملاطفت، مدت مقرر براى انجام كارى، عدّه زن، باقيمانده آتش در خاكستر، قطران رقيق، قيح و چركى كه از مرده برآيد.
=المَهْلَة-
قيح و چركى كه از مرده برآيد.
=المِهْلَة-
مرادف (المَهْلة) است.
=المَهَلَة-
مرادف (المَهْلة) است.
=المُهْلِس-
[هلس] : فا؛ «ظلامٌ مُهْلِسٌ» :
تاريكى كم و ضعيف.
=المَهْلُكَة-
ج مَهَالِك [هلك] : مرادف (المَهْلَكَة) است.
=المَهْلَكَة-
ج مَهَالِك [هلك] : جاى هلاك و نابودى، بيابان بى آب و علف؛ «المَهَالِك» : جنگها.
=المَهْلِكَة-
ج مَهَالِك [هلك] : مرادف (المَهْلَكَة) است.
=المُهَلَّل-
[هلّ] : چيزى كج و خميده.
=المُهَلِّل-
[هلّ] : فا، آنكه بر حريف خود حمله كند و سپس بترسد و برگردد.
=المُهَلِّلَة-
[هلّ] : «إبلٌ مُهَلِّلَةٌ» : شتران لاغر و خميده.
=المَهْلُوب-
[هلب] : «فرسٌ مَهْلُوبٌ» : اسبى كه يال و يا موى دم آن كنده يا چيده شده باشد.
=المَهْلُوس-
[هلس] : مفع، مرد كه خرد خود را از دست داده باشد.
=المُهِمّ-
ج مَهَامّ [همّ] : فا، كار سخت و دشوار، آنچه كه در آن اهتمام لازم باشد.
=مَهْما-
اسم شرط است كه دو فعل را مجزوم مى نمايد و براى غير عاقل بكار برده مى شود، اين كلمه گاهى ظرف زمان است مانند «مَهْمَا يَزُرنِي زيدٌ أكْرِمهُ» : هر گاه زيد بديدنم بيايد باو عطا خواهم بخشيد. و گاهى غير ظرف است مانند: «مَهْمَا تَفْعَلْ افْعَلْ» : هر كارى كه بكنى منهم مى كنم؛ «مَهْمَا يَكُنْ مِنْ امْرٍ» : بهر حال.
=المِهْمَاد-
[همد] (ا ع) : دستگاهى كه با آن صدا را كم مى كنند.
=المِهْمَار-
[همر] : آنكه بسيار مهمانى دهد، پرگوى و ياوه گوى.
=المِهْمَاز-
ج مَهَامِيز [همز] : آنچه كه با آن فشار دهند، آهنى كه در پشت پاشنه ى كفش ورزشكار و تربيت كننده ى اسب باشد.
=المُهِمَّة-
ج مُهِمَّات [همّ] : مؤنث (المُهِمّ) است؛ «المُهِمَّات من الأمور» كارهاى سخت و طاقت فرسا؛ «مُهِمَّاتُ العساكِر» : ساز و برگ نظامى.
=المَهَمَّة-
[همّ] : يقال «لا مَهَمَّةَ لي بذلك» :
اهميت بدان نمى دهم و انجام نخواهم داد.
=المِهْمَر-
[همر] : پُر گوى و ياوه گوى.
=المِهْمَز-
ج مَهَامِز [همز] : مرادف (المِهْماز) است.
=المِهْمَزَة-
[همز] : تازيانه، عصا يا چوبى كه در نوك آن آهنى باشد كه با آن ستور را برانند.
=المُهْمَل-
[همل] : مفع،- مِن الكَلَام:
كلام مهمل بر خلاف مستعمل،- من الحروف: حرف بى نقطه.
=المُهْمَلَات-
[همل] : چيزهاى بى فايده؛ «سَلَّة المُهْمَلَات» : سطل آشغال.
=مَهْمَهَ-
مَهْمَهَةً [مهمه] هُ عن السفر: او را از مسافرت باز داشت،- فلانًا: او را نهيب داد و به او گفت «مَهْ مَهْ» : دور شو و دست بردار.
=المَهْمَه-
ج مَهَامِه [مهمه] : بيابان دور و بى آب و گياه، شهر ويران و بى جمعيت.
=المَهْمَهَة-
ج مَهَامِه [مهمه] : مص، مرادف (المَهْمَه) است.
=المَهْمُوس-
[همس] : مفع،- من الكلام: سخن آهسته و پنهان،- من الحروف، حروف بى صدا كه تعداد آن ده حرف است و در