فهرس الكتاب

الصفحة 472 من 1009

=زجِلَ-

-زَجَلًا: آن مزد به شادى و طرب پرداخت، صداى خود را بلند كرد،- الْقَومُ:

آن قوم با هم بازى كردند.

=الزَّجَل-

گونه اى از شعر نو؛ «سَحَابٌ ذو زَجَلٍ» : ابرى كه تندر دارد؛ «زَجَلُ الجِنِّ» :

آواز جن.

=الزَّجِل-

شادى كننده، آنكه با صداى خود شادى آفريند.

=الزُّجْلَة-

ج زُجَل: گروهى از مردم، پاره اى از چيزى، حالت، پوست ميان دو چشم.

=الزَّجْلَة-

ج زَجَلَات: سر و صداى مردم.

=الزَّجُور-

«ناقةٌ زَجُورٌ» : ماده شترى كه شير ندهد مگر آنكه زَجر شود.

=الزَّجُول-

«مسافةٌ زَجُولٌ» : مسافتى دور.

=الزُّحَار-

(طب) : بيمارى اسهال خونى كه باعث درد و رنج مى شود و به آن (دِيسِنْطاريا) يا دِزانترى گويند.

=الزَّحَّار-

بخيلى كه هرگاه چيزى از وى بخواهند ناله سر دهد.

=الزِّحَاف-

في العَروض: در علم عروض تغييرى است كه سبب خفيف يا ثقيل مى شود.

=الزَّحَّاف-

بسيار خزنده؛ «الجَرَادُ الزحَّاف» :

ملخى كه بر روى زمين راه رود مقابل اين كلمه (الطيَّار) است.

=الزَّحَّافَات-

(ح) : جانوران خزنده مانند لاك پشت و سقنقور كه گونه اى سوسمار است.

=الزَّحَّافَة-

مؤنث (الزَّحَّاف) است.

=الزَّحَالِف-

(ح) : حشرات ريزى است بسان مورچه.

=الزِّحَام-

مص؛ «يومُ الزِّحَامِ» : روز قيامت.

=زَحَرَ-

-زَحِيرًا و زُحَارًا و زُحَارَةً: بيمارى اسهال خونى گرفت، صدا يا نَفَسِ خود را با آه و ناله بر آورد،- تْ بهِ امُّهُ: مادرش او را زائيد،- هُ بِالرُّمح: با نيزه او را زخمى كرد.

=زُحِرَ-

به بيمارى اسهال خوني دچار شد.

=الزُّحَر-

بخيلى كه هرگاه از او چيزى بخواهند ناله سر دهد.

=الزَّحْرَان-

مترادف (الزحَر) است.

=زَحَطَ-

-زَحْطًا: از سراشيبى به سوى پائين سُر خورد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=زَحَفَ-

-زَحْفًا و زَحَفَانًا و زُحُوفًا: بر روى نشيمنگاه يا كاسه ى زانوى خود آهسته آهسته خزيد،- البَعِيرُ: شتر خسته شد،- السّهْمُ: تير رها شد و به هدف نخورد ولى لغزيد تا به نشانه رسيد،- اليه: بسوى او رفت؛ «زَحَفَ العَسْكَرُ الى العَدوّ» : لشكر بر دشمن حمله كرد،- الشي ءَ: آن چيز را آهسته كشيد.

=الزَّحْف-

مص،- ج زُحُوف: لشكرى انبوه كه به سوى دشمن روانه شود.

=الزُّحْفَة-

جهانگردى كه به شهرهاى نزديك سفر كند و به كشورهاى دور نرود.

=زَحَلَ-

-زُحُولًا عن مكانه: از جاى خود رفت، دور شد،- تِ الأرضُ: زمين از جاى خود تكان خورد و فاصله گرفت،- زَحْلًا: خسته و درمانده شد.

=زَحَّلَ-

تَزْحِيلًا هُ: او را دور كرد.

=زُحَلُ-

(فك) : ستاره ى زحل كه جزو مجموعه شمسى است. اين سيّاره ضرب المثل است در بزرگى و بلندى؛ «رَجُلٌ زُحَلٌ» : مردى كه از كار دورى مى گزيند چه آن كار خوب باشد و چه بد.

=الزَّحِل-

مترادف (الزَّاحِل) است.

=الزُّحَلَة-

مردى كه از امور يا كارها دورى گرفته باشد، جهانگردى كه به اماكن نزديك سفر كند و به كشورهاى دور نرود، جانورى كه از دُم و نشيمنگاه وارد سوراخ خود شود.

=زَحْلَفَ-

زَحْلَفَةً [زحلف] الشي ءَ: آن چيز را غلطانيد، دور كرد،- في الكَلَام: در سخن گفتن شتاب كرد،- الْإنَاءَ: ظرف را پر كرد.

=زَحْلَقَ-

زَحْلَقَةً [زحلق] : به معناى (زَحْلَفَ) است.

=زَحْلَكَ-

زَحْلَكَةً [زحلك] : به معناى (زَحْلَق) است.

=الزُّحْلُوفَة-

ج زَحَالِف و زَحَالِيف [زحلف] : جاى سراشيبى و صاف كه روى آن سُر خورند، سُرسُره.

=الزُّحْلُوقَة-

[زحلق] : ارجوحه ى چوبى كه بر دو طرف آن سوار شوند. و گاهى از يكسو و سپس از سوى ديگر بالا و پائين رود، الّاكُلَنگ.

=الزُّحْلُوكة-

[زحلك] : مترادف (الزحْلُوقة) است.

=زَحَمَ-

-زَحْمًا و زِحَامًا هُ: او را به تنگنا انداخت، وى را در سختى و مضيقه افكند.

=الزَّحْم-

مص، قومى كه گرد هم آمده و ازدحام كنند.

=الزَّحْمَة-

مترادف (الزحَام) است.

=الزَّحُوف-

ج زُحُف: «ناقةٌ زُحُوفٌ» : ماده شتر خسته و درمانده.

=الزَّحِير-

مترادف (الزُّحَار) است.

=زَخَّ-

-زَخًّا [زخّ] : خشمگين شد،- هُ: او را دور كرد، او را در بلا انداخت،- بِالابِل:

شتران را به سختى راند،-- زَخًّا وَ زَخِيخًا الْجَمْرُ: گُل آتش سخت برق زد،- المَطَرُ:

باران سخت باريد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الزَّخّ-

مص، كينه و خشم:

الزَّخَّار-

صيغه ى مبالغه است از (زَخَرَ) .

=الزَّخَارِف-

[زخرف] : جمع (الزخْرُف) است، كشتيها،- (ح) : حشراتى است از تيره ى نيم بالان كه مانند مگس بر روى آب مى پرند؛ «زَخَارِفُ المَاءِ» : راههاى آب، آبراهه ها؛ «زَخَارِفُ الدُّنيا» : چيزهاى پوچ و باطل دنيا.

=الزُّخَارِيّ-

«نباتٌ زُخَارِيٌّ» : گياه سبز و تازه؛ «زُخَارِيُّ النَّبَاتِ» : سبزى و تازگي گياه بهنگام بر آمدن شكوفه هاى آن.

=الزَّخَّة-

[زخّ] : حقد و كينه و خشم،- و در زبان متداول بمعناى يكبار بارِش تند و سخت است.

=زَخَرَ-

-زَخْرًا و زُخُورًا و تَزْخَارًا البحُر: دريا فراخ و پر آب شد،- الوَادِي: دره فراخ و پر آب

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت