-زَجَلًا: آن مزد به شادى و طرب پرداخت، صداى خود را بلند كرد،- الْقَومُ:
آن قوم با هم بازى كردند.
=الزَّجَل-
گونه اى از شعر نو؛ «سَحَابٌ ذو زَجَلٍ» : ابرى كه تندر دارد؛ «زَجَلُ الجِنِّ» :
آواز جن.
=الزَّجِل-
شادى كننده، آنكه با صداى خود شادى آفريند.
=الزُّجْلَة-
ج زُجَل: گروهى از مردم، پاره اى از چيزى، حالت، پوست ميان دو چشم.
=الزَّجْلَة-
ج زَجَلَات: سر و صداى مردم.
=الزَّجُور-
«ناقةٌ زَجُورٌ» : ماده شترى كه شير ندهد مگر آنكه زَجر شود.
=الزَّجُول-
«مسافةٌ زَجُولٌ» : مسافتى دور.
=الزُّحَار-
(طب) : بيمارى اسهال خونى كه باعث درد و رنج مى شود و به آن (دِيسِنْطاريا) يا دِزانترى گويند.
=الزَّحَّار-
بخيلى كه هرگاه چيزى از وى بخواهند ناله سر دهد.
=الزِّحَاف-
في العَروض: در علم عروض تغييرى است كه سبب خفيف يا ثقيل مى شود.
=الزَّحَّاف-
بسيار خزنده؛ «الجَرَادُ الزحَّاف» :
ملخى كه بر روى زمين راه رود مقابل اين كلمه (الطيَّار) است.
=الزَّحَّافَات-
(ح) : جانوران خزنده مانند لاك پشت و سقنقور كه گونه اى سوسمار است.
=الزَّحَّافَة-
مؤنث (الزَّحَّاف) است.
=الزَّحَالِف-
(ح) : حشرات ريزى است بسان مورچه.
=الزِّحَام-
مص؛ «يومُ الزِّحَامِ» : روز قيامت.
=زَحَرَ-
-زَحِيرًا و زُحَارًا و زُحَارَةً: بيمارى اسهال خونى گرفت، صدا يا نَفَسِ خود را با آه و ناله بر آورد،- تْ بهِ امُّهُ: مادرش او را زائيد،- هُ بِالرُّمح: با نيزه او را زخمى كرد.
=زُحِرَ-
به بيمارى اسهال خوني دچار شد.
=الزُّحَر-
بخيلى كه هرگاه از او چيزى بخواهند ناله سر دهد.
=الزَّحْرَان-
مترادف (الزحَر) است.
=زَحَطَ-
-زَحْطًا: از سراشيبى به سوى پائين سُر خورد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=زَحَفَ-
-زَحْفًا و زَحَفَانًا و زُحُوفًا: بر روى نشيمنگاه يا كاسه ى زانوى خود آهسته آهسته خزيد،- البَعِيرُ: شتر خسته شد،- السّهْمُ: تير رها شد و به هدف نخورد ولى لغزيد تا به نشانه رسيد،- اليه: بسوى او رفت؛ «زَحَفَ العَسْكَرُ الى العَدوّ» : لشكر بر دشمن حمله كرد،- الشي ءَ: آن چيز را آهسته كشيد.
=الزَّحْف-
مص،- ج زُحُوف: لشكرى انبوه كه به سوى دشمن روانه شود.
=الزُّحْفَة-
جهانگردى كه به شهرهاى نزديك سفر كند و به كشورهاى دور نرود.
=زَحَلَ-
-زُحُولًا عن مكانه: از جاى خود رفت، دور شد،- تِ الأرضُ: زمين از جاى خود تكان خورد و فاصله گرفت،- زَحْلًا: خسته و درمانده شد.
=زَحَّلَ-
تَزْحِيلًا هُ: او را دور كرد.
=زُحَلُ-
(فك) : ستاره ى زحل كه جزو مجموعه شمسى است. اين سيّاره ضرب المثل است در بزرگى و بلندى؛ «رَجُلٌ زُحَلٌ» : مردى كه از كار دورى مى گزيند چه آن كار خوب باشد و چه بد.
=الزَّحِل-
مترادف (الزَّاحِل) است.
=الزُّحَلَة-
مردى كه از امور يا كارها دورى گرفته باشد، جهانگردى كه به اماكن نزديك سفر كند و به كشورهاى دور نرود، جانورى كه از دُم و نشيمنگاه وارد سوراخ خود شود.
=زَحْلَفَ-
زَحْلَفَةً [زحلف] الشي ءَ: آن چيز را غلطانيد، دور كرد،- في الكَلَام: در سخن گفتن شتاب كرد،- الْإنَاءَ: ظرف را پر كرد.
=زَحْلَقَ-
زَحْلَقَةً [زحلق] : به معناى (زَحْلَفَ) است.
=زَحْلَكَ-
زَحْلَكَةً [زحلك] : به معناى (زَحْلَق) است.
=الزُّحْلُوفَة-
ج زَحَالِف و زَحَالِيف [زحلف] : جاى سراشيبى و صاف كه روى آن سُر خورند، سُرسُره.
=الزُّحْلُوقَة-
[زحلق] : ارجوحه ى چوبى كه بر دو طرف آن سوار شوند. و گاهى از يكسو و سپس از سوى ديگر بالا و پائين رود، الّاكُلَنگ.
=الزُّحْلُوكة-
[زحلك] : مترادف (الزحْلُوقة) است.
=زَحَمَ-
-زَحْمًا و زِحَامًا هُ: او را به تنگنا انداخت، وى را در سختى و مضيقه افكند.
=الزَّحْم-
مص، قومى كه گرد هم آمده و ازدحام كنند.
=الزَّحْمَة-
مترادف (الزحَام) است.
=الزَّحُوف-
ج زُحُف: «ناقةٌ زُحُوفٌ» : ماده شتر خسته و درمانده.
=الزَّحِير-
مترادف (الزُّحَار) است.
=زَخَّ-
-زَخًّا [زخّ] : خشمگين شد،- هُ: او را دور كرد، او را در بلا انداخت،- بِالابِل:
شتران را به سختى راند،-- زَخًّا وَ زَخِيخًا الْجَمْرُ: گُل آتش سخت برق زد،- المَطَرُ:
باران سخت باريد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الزَّخّ-
مص، كينه و خشم:
الزَّخَّار-
صيغه ى مبالغه است از (زَخَرَ) .
=الزَّخَارِف-
[زخرف] : جمع (الزخْرُف) است، كشتيها،- (ح) : حشراتى است از تيره ى نيم بالان كه مانند مگس بر روى آب مى پرند؛ «زَخَارِفُ المَاءِ» : راههاى آب، آبراهه ها؛ «زَخَارِفُ الدُّنيا» : چيزهاى پوچ و باطل دنيا.
=الزُّخَارِيّ-
«نباتٌ زُخَارِيٌّ» : گياه سبز و تازه؛ «زُخَارِيُّ النَّبَاتِ» : سبزى و تازگي گياه بهنگام بر آمدن شكوفه هاى آن.
=الزَّخَّة-
[زخّ] : حقد و كينه و خشم،- و در زبان متداول بمعناى يكبار بارِش تند و سخت است.
=زَخَرَ-
-زَخْرًا و زُخُورًا و تَزْخَارًا البحُر: دريا فراخ و پر آب شد،- الوَادِي: دره فراخ و پر آب