فهرس الكتاب

الصفحة 550 من 1009

اين واژه ضدّ (السَّعِيد) است.

=الشَّقِيف-

سنگ بزرگ كه از كوه سرازير شود، و در زبان متداول بر سنگ كوچك اطلاق مى شود.

=الشُّقَيْفَات-

زنگ بشكن كه معمولًا از مس ساخته مى شود و رقص كننده يكى را در انگشت ابهام و ديگرى در انگشت وسطى درمىورد و بهنگام رقص آن دو را با هم مى نوازد و صداى موزونى از آن برمىيد.

اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشَّقِيق-

نيمى از چيزى كه بطور مساوى بريده شده باشد،- ج أَشِقَّاء: برادر از يك

الشَّك-

مص،- ج شُكُوك: گمان كه بر خلاف يقين است؛ «بِلَا شَكٍّ» : بى شك؛ «لَا شَكَّ» :

شكى نيست؛ «مِنْ دونِ شَكٍّ» : بى داشتن شك؛ «لَا سَبيلَ الى الشَّكِّ فيهِ» : بدون شك و ترديد در آن؛ «لا يَتَطَرَّق اليهِ الشَّكُّ» : شك و ترديد بخاطر او خطور نمى كند، شكاف كوچك كه در استخوان پديد آيد، داروى كشنده ى موش.

=الشِّك-

(ت) : چِك، حواله ى پولى. اين واژه انگليسى است.

=شَكَا-

-شَكْوَى و شَكْوًا و شَكَاةً و شَكَاوَةً و شِكَايَةً و شَكِيَّةً [شكو] إليه زَيْدًا: از زيد نزد او شكايت كرد،- الأَمْرَ اوِ الْعِلَّةَ: از آن امر يا بيمارى شكايت كرد،- مرضَهُ لِلطَبيب: بيمارى خود را براى پزشك شرح داد،- امْرَهُ الى اللّهِ: از امر خود نزد خدا شكايت نمود،- شَكْوًا وَ شَكْوى و پدر و مادر، برادر تنى، همسان، آنكه با ديگرى در رابطه اى نَسَبى يا زبان يا دين مشترك باشد؛ «الشَّعْبُ الشَّقِيقُ» : ملّت برادر يا هم كيش.

=الشَّقِيقَة-

ج شَقَائِق: خواهر،- (طِب) : دردى است كه در نيمى از سر پديد آيد، باران تند و سخت و بسيار،- مِن البَرْقِ: برق كه در افق آشكار شود؛ «شَقَائِقُ النعْمَان» (ن) :

گياهى است از تيره ى شقايقها كه به آن (گلِ شقايق نعمان) گويند و به رنگ زيباى سرخ است.

=شَكَّ-

-شَكًّا [شكّ] في الأمر: در آن امر شك كرد،- عَلَيهِ الْأَمْرُ: امر بر او مشتبه شد،- هُ بِالرّمْح: با نيزه او را زد و استخوان او را شكافت،- تِ الشَّوكةُ رِجْلَهُ: خار به پاى او فرو رفت،- اليهِ الْبِلادُ: كشور را به سوى او پيمود،- في السِّلاح: غرق در اسلحه شد،- الشي ءَ إِلى الشَّي ءِ: آن چيز را به چيز ديگرى پيوست كرد،- الخيَاطُ الثّوبَ: خياط جامه را با كوكهاى درشت دوخت،- القَومُ بُيُوتَهم: آن قوم خانه هاى خود را در يك رديف ساختند،- اللُؤْلُؤَ او الخِزَزَ: مهره يا مرواريد را به رشته كشيد.

شَكَا

المَرَضُ فلانًا: بيمارى فلانى را دردمند كرد.

=شَكَى-

-شَكْيًا [شكي] اليهِ: نزد او شكايت برد.

=شَكَّى-

تَشْكِيَةً [شكو] الشّاكيّ: دادخواست شاكى را پذيرفت.

=الشَّكَاء-

[شكو] : بيمارى.

=الشَّكَاة-

[شكو] : مص، بيمارى، عيب و نقص.

=الشَّكَارَة-

آنچه را كه مباشر زمين براى خود از زمين مالك كشت كند. اين واژه در زبان متداول رايج است، آن مقدار از پيله هاى كرم ابريشم كه وسيله ى نانوا يا افراد خانواده تربيت شود و برگهاى توت كه براى غذاى آنها گرد آورند.

=الشِّكَاك-

[شكّ] : «بيوتٌ شِكَاكٌ» : خانه هاى رديف باهم.

=الشَّكَاكَة-

[شكّ] : ناحيه اى از زمين.

=الشِّكَال-

ج شُكُل: بندى كه با آن پاهاى ستور را بندند، تسمه اى كه ميان دست و پاى ستور بندند، بند ميان تنگ پالان و زير شكم پالان ستور.

=الشُّكَّة-

[شكّ] : دورى و مسافت.

=الشَّكَّة-

[شكّ] : اسم مرّه از (شّكَّ) است، و در زبان متداول بمعناى درد شديدى است كه در سينه يا پهلو يا دوش انسان پديد آيد.

=الشِّكَّة-

ج شِكَك [شكّ] : اسم نوع است از (شَكَّ السِّلاح) ، پاره چوبى كه در سوراخ تيشه يا تبر گذارند تا دسته ى آن محكم شود.

=شَكَرَ-

-شُكْرًا و شُكُورًا و شُكْرَانًا الرجُلَ و له (باللام أفصح) : از آن مرد به خاطر محبتهائى كه كرده بود سپاسگزارى كرد.

=الشُّكْر-

مص؛ «شُكْرًا لَكَ» : سپاس و درود بر تو؛ «شَكَرَهُ شُكْرًا جَزِيلًا» : از او بى حد و حصر سپاسگزارى كرد.

=الشَّكْرَى-

مؤنث (الشَّكْرَان) است؛ «عينٌ شَكْرَى» : چشم پر از اشك.

=الشَّكْرَان-

ج شُكَارَى و شَكَارَى من الضروع:

پستان پر از شير.

=الشَّكْرَة-

اسم مرّه از (شَكَرَ) است، پستان پر از شير يا پر شدن پستان از شير.

=الشَّكَرِيَّة-

پُر شدن پستان از شير.

=شَكُسَ-

-شَكَاسَةً: خشن و بد اخلاق شد، بخيل شد.

=شَكِسَ-

-شَكَسًا: مترادف (شَكُسَ) است.

=الشَّكُس-

ج شُكَس: مترادف (الشَّكِس) است.

=الشَّكِس-

ج شُكْس: بد اخلاق، بخيل.

=شَكَّكَ-

تَشْكِيكًا هُ: او را به شك و ترديد انداخت.

=شَكَلَ-

-شَكْلًا الأمرُ: آن امر مشتبه شد،- العِنَبُ: انگور آغاز به رسيدن كرد،- تِ المرأَةُ شَعْرَها: آن زن موى سر خود را به چپ و راست بافت،- الكِتَابَ: بر روى كلمات كتاب اعراب گذارد،- الدَّابَةً بالشكَالِ: پاى ستور را با بند بست،- فلانٌ المَسْألةَ عِند العَامَّة:

مسأله يا موضوع را با اشكال دانست و حل نشد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=شَكِلَ-

-شَكَلًا: چشمانش مادرزادى سرخ شد،- الشي ءُ: در سفيدى آن چيز سرخى پديد آمد،- تِ الْمرأةُ: آن زن ناز و كرشمه كرد.

=شَكَّلَ-

تَشْكِيلًا الأمرُ: آن امر مشتبه شد، آن كار پوشيده شد،- العِنبُ: انگور آغاز به رسيدن كرد،- تِ الْمَرأةُ شَعْرَها: آن زن موى سر خود را به طرف چپ و راست بافت،-

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت