چوبى است كه چرخ چاه يا قرقره را گيرد، آنچه از زيور آلات آهنى يا طلائى كه بر ساعد دست پوشانند، واحد (السَّواعِد) است.
=ساعَرَ-
مُسَاعَرَةً [سعر] هُ: براى متاع او نرخ و بها تعيين كرد.
=ساعَفَ-
مُسَاعَفَةً [سعف] هُ: او را كمك و يارى نمود.
=السَّاعِل-
فا، گلو يا جاى سرفه در گلو.
=السَّاعُور-
آتش، تنور، و در زبان متداول بر بچه ى كوچك بز اطلاق مى شود.
=السَّاعُورة-
آتش.
=السَّاعِي-
ج سُعَاة [سعي] : فا، كارگر و كارفرما در هر كارى و بيشتر بر مأمور دريافت ماليات اطلاق مى شود، نماينده يا فرستاده ى كسى از جائي به جائي ديگر، نامه بر، پُست.
=ساغَ-
-سَوْغًا و سَوَاغًا و سَوَغَانًا [سوغ] الأَمْرُ: آن كار مُجاز شد،- الشَّرَابُ: مي گوارا شد و به آسانى در گلو فرو رفت،- سَوْغًا الشرابَ:
نوشيدن مي را آسان كرد. بهتر است در اين باره گفته شود (أَسَاغَةُ) ،- تْ بِهِ الْأَرضُ: زمين او را فرو برد.
=ساغَ-
-سَيْغًا [سيغ] الشرابَ: نوشيدن مي آسان شد.
=السَّاغِب-
گرسنه.
=سافَ-
-سَوْفًا [سوف] المالُ: آن مال يا دارائي تباه شد، در مواشى و چهار پايان بيمارى افتاد،-- سَوْفًا عَلَيهِ: بر آن كار يا امر صبر و شكيبائى كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را بوئيد.
=سافَ-
-سَيْفًا [سيف] هُ: با شمشير او را زد،- تِ الْيَدُ: دور ناخنهاى او شكاف برداشت و ريشه كرد.
=السَّاف-
[سوف] (ح) : نام پرنده ايست شكارى،- ج آسُف و سَافَات: صف يا رده ى خِشت يا سنگهاى گِلى؛ «بَنَى سَافَين وَ ثَلَاثَة آسُف» : دو صف يا سه صف رديف هم سنگ چيد و ساخت.
=السَّافَة-
ج آسُف و سَافَات: رده ى سنگ يا خشت كه رديف هم چيده و ساخته شده باشد، زمينى كه ميان شنزار و سنگهاى سخت باشد.
=السَّافِح-
سَوَافِح من الدموع: اشكِ ريزان يا روان.
=سافَرَ-
سِفَارًا و مُسَافَرَةً [سفر] الى بلدِ كذا: به فلان شهر رفت،- تْ عَنهُ الحُمىَّ: تب او را رها كرد،- فُلانٌ: فلانى مرد.
=السَّافِر-
فا، مسافر،- ج أَسْفَار و سَفْر و سَفَرَة و سُفَّار و جج اسَافِر، نويسنده،- ج سَفَرَة،- مِن النسباءِ:
زنِ چهره گشوده، بى حجاب.
=السَّافِرَة-
مؤنث (السَّافِر) است،- ج سَوَافِر:
مسافران.
=سافَعَ-
مُسَافَعَةً [سفع] هُ: او را كُتك و سيلى زد، او را راند و كُشت، دست برگردن يكديگر كرده و با هم معانقه نمودند.
=السَّافِعَة-
مفرد (السَّوَافِع) است.
=سافَلَ-
مُسَافَلَةً [سفل] هُ: در كارهاى پست با وى مسابقه داد و پيشى گرفت.
=السَّافِل-
ج سافِلُون و سَفَلَة و سُفَّل و سُفَّال و سُفْلان:
مرد پست و فرومايه.
=السَّافِلَة-
مؤنث (السافِل) است،- مِن الرُّمح:
نيمى از نيزه كه به آهنِ بُن آن پيوست است؛ «سَافِلَةُ النهرِ» : پايين رودخانه؛ «مررتُ بِعَالِيَة النّهرِ و سَافِلَتِهِ» : از بالاى رودخانه و پايين آن گذشتم.
=سافَهَ-
مُسَافَهَةً [سفه] هُ: به او ناسزا گفت،- الدَّنَّ: نزد خُم شراب نشست و ساعت به ساعت و پياپي از آن نوشيد،- الشرَابَ: در نوشيدن مى زياده روى كرد.
=السَّافِه-
فا، نادان، احمق.
=السَّافِيَاء-
[سفي] : گرد و غبار.
=السَّافِية-
ج سَافِيات و سَوَافٍ [سفي] من الرِّياح:
باد كه همراه خود خاك برانگيزد.
=السَّافِين-
[سفن] (ع ا) : رگى است در باطن درازى دل كه به رگِ دل پيوسته است.
=ساقَ-
-سَوْقًا و سِيَاقًا و سِيَاقَةً و مَسَاقًا [سوق] الماشيةَ: ستوران و چهارپايان را از پشت راند. اين واژه عكس (قَادَهَا) مى باشد،- السيَّارةَ: بر پشت فرمانِ اتومبيل نشست و رانندگى كرد،- هُ الى كَذَا: او را بر آن كار واداشت،- الَيهِ الْمَالَ: پول براى او فرستاد يا به وى تقديم كرد،- الحَدِيثَ:
حديث را بيان كرد،- المَريضُ نَفْسَهُ عِنْدَ الْمَوتِ: بيمار آغاز به جان كندن كرد،- سَوْقًا و سِيَاقًا هُ: بر ساق پاى او زد.
=السَّاق-
ج سُوق و سِيقان و أَسْوُق (ع ا) : آن قسمت از پاى كه ميان كعب و زانو است. اين واژه كاربرد مؤنث دارد،- (ز) : ساقه ى درخت و گياه؛ «سَاقُ الشَّجَرةِ» : تنه يا ساقه ى درخت؛ «سَاقُ البُنْدُقِيَّة» : قسمت چوبي و پايين قنداقه ى تفنگ؛ «رَبْطَة او رِبَاطُ السَّاقِ» :
بندِ جوراب؛ «اطْلَقَ سَاقَهُ لِلرِّيح» : با شتاب گريخت؛ «على قَدَمٍ وَ سَاق» : با حركت و يا تحرّك و تكان بيشتر؛ «سَاقُ حُرّ» (ح) : قُمريِ نر.
=ساقَى-
مُسَاقَاةً [سقي] هُ: يكديگر را نوشانيدند،- هُ في أرْضِهِ: او را در زمين خود بكار گمارد تا آنرا براى كشت اصلاح و آماده كند بشرط آنكه سهمى از غله ى آن زمين بوى تعلق گيرد.
=السَّاقَة-
[سوق] : موكب، هيأت، دنباله ى لشكر؛ «فلانٌ في سَاقَةِ الجَيْش» : فلانى در پشت سپاه يا لشكر است. اين واژه ضد (المُقَدَّمَة) است.
=ساقَطَ-
سِقَاطًا و مُسَاقَطَةً [سقط] هُ: آن را به عقب انداخت يا پياپى افكند،- هُ الْحَدِيثَ:
بطور متناوب با هم سخن گفتند بدين ترتيب كه يكى سخن گفت و ديگرى سكوت كرد و سپس ديگرى سخن گفت و اولى سكوت كرد.
=السَّاقِط-
ج سُقَّاط و سِقَاط: فا، پست و فرومايه.
=السَّاقِطَة-
ج سَوَاقِط و ساقِطَات: مؤنث (السَّاقِط) است، ميوه هاى نارس كه از درخت فرو افتند، پَست، كم خرد.