حلقه اى.
مص، تتابع، پياپى.
=السِّرْدَاب-
ج سرادِيب: سرداب، ساختمان زيرزمينى، راهرو زيرزمينى،- (ا ع) : دژ يا قلعه يا پناهگاه كه براى جلوگيرى از بمبها سازند.
=سَرْدَق-
سَرْدَقَةً البيتَ: در خانه سراپرده ساخت و نصب كرد.
=السَّرْدِين-
(ح) : گونه اى ماهى ريز است از تيره ى صابوغيها كه با نمك و روغن زيتون تهيه مى شود، ساردين. اين واژه فرانسه است.
=سَرَّرَ-
تَسْرِيرًا [سرّ] هُ: او را شادمان كرد.
=السُّرُر-
[سرّ] : آن قسمت از ناف كودك كه وسيله ى قابله بريده مى شود، خطهاى كف دست و پيشاني.
=السَّرَر-
مترادف (السرُر) است، ميان تهى يا تو خالى بودن چيزى، آخرين شب ماه كه ديده مى شود.
=السَّرْسَام-
بيمارى سرسام كه بر اثر آن تب و سرگيجه پديد آيد. مننژيت. اين واژه فارسى است.
=سَرَطَ-
-سَرَطًا و سَرَطَانًا الشي ءَ: آن چيز را بلعيد.
=سَرِطَ-
-سَرَطًا و سَرَطَانًا الشي ءَ: مترادف (سَرَطَهُ) است.
=السُّرَط-
مرد پُرخور، آنكه با شتاب چيز خورد يا بلعد.
=السَّرَطَان-
[سرط] : اسب تندرو،- (ح) :
جانورى است از تيره ى قِشريها به گونه هاى متعدد و اغلب در كناره هاى دريا و بعضى از آن در آبهاى شيرين زندگى مى كنند و بسيارى از آنها را ميخورند و در زبان متداول بر آن (السلْطَعُون) اطلاق مى شود.
=خرچنگ،- النَّهْرِيّ (ح) : گونه ى ديگرى از جانوران قشرى است و تفاوت آن با خرچنگ داشتن دم دراز است. اين جانور را بعلت داشتن گوشت لذيذ شكار مى كنند،- (فك) : نام برج سرطان است در آسمان،- (طب) : گونه اى بيمارى است كه در بدن انسان بسان خرچنگ ريشه مى دواند. سرطان.
=السُّرَطَة-
مترادف (السُّرَط) است.
=السِّرْطِيط-
مترادف (السُّرَط) است.
=سَرعَ-
-سُرْعَةً و سِرَعًا و سَرَعًا و سِرْعًا و سَرْعًا و سَرَاعَةً:
شتاب كرد، با شتاب رفت. اين واژه ضد (بَطُؤَ) است.
=سَرُعَ-
-سُرْعَةً و سِرْعًا و سَرَعًا و سِرْعًا و سَرْعًا و سَرَاعةً:
شتابان شد، سرعت بخرج داد. اين واژه متناقض (بَطُؤَ) است.
=السَّرْع-
ج سُرُوع: شاخه ى نرم و تازه ى درخت انگور يا هر شاخه و چوب نرم و مرطوب است.
=السِّرْع-
چرم زين.
=سُرْعَانَ-
[سرع] : اسم فعل و مبنى بر فتح است بمعناى (اسْرِعْ) : شتاب كن؛ «سُرْعَانَ القومُ» : اى قوم سرعت بخرج دهيد. و گاهى معناى تعجب را ميرساند مانند (لَسُرْعَانَ مَا فَعَلْتَ) : چقدر با سرعت كار را انجام دادى.
=سَرْعَانَ-
مترادف (سُرْعانَ) است؛ «سَرْعانُ القومِ او الخيلِ» : پيشقراولان قوم يا اسبان.
=سِرْعَانَ-
مترادف (سُرْعانَ) است.
=السَّرَعَان-
«سَرَعَانُ القومِ أو الخيلِ» : آغازگران يا پيشقراولان قوم يا اسبان.
=السُّرْعَة-
عجله، شتاب، سرعت.
=السُّرْعُونَة-
(ح) : حشره ايست سبز رنگ به گونه اى عجيب از تيره ى راستبالان. اين حشره در مناطق معتدل و گرم زندگى مى كند و بر روى شاخه هاى درختان بدون جنبيدن مى نشيند تا حشرات ديگر را شكار كند.
=السَّرْغَاسُو-
(ن) : سبزه ها و خزه هاى تيره رنگ از تيره ى (فَوْقَسِيّات) است كه در كناره هاى درياهاى گرم بويژه استراليا مى رويد. و نيز مجموعه اى از اين گياهها با حركت موجهاى دريا به سواحل درياى اتلانتيك كشانيده شده و بر روى آبها مى رويد.
=السُّرْغُوس-
(ح) . گونه اى ماهى است از رسته ى (قَرْحِيّات) كه در سواحل درياى مديترانه وجود دارد.
=سَرَفَ-
-سَرْفًا تِ السرْفَةُ الشجرةَ: كرم برگ درخت را خورد،- تِ الأُمُّ وَلَدَهَا: مادر با شير دادن بسيار به كودكش باعث ناراحتى معده ى او شد.
=سَرِفَ-
-سَرَفًا الطعامُ: غذا به گونه اى كه در آن كرم افتاده باشد خورده شد،- الأَمْرَ: در آن كار غفلت ورزيد، نادانى كرد، اشتباه كرد،- الْقَومَ: آن قوم را بهنگام عطا فراموش كرد.
=السَّرَف-
خطا، اشتباه، ضدّ (القَصْد) است، تجاوز از حد و اعتدال، زياده روى.
=السَّرِف-
«سَرِفُ الفؤَادِ» : غافل و بى خبر؛ «سَرِفُ العَقْلِ» : كم خرد و نادان.
=السُّرْفَة-
(ح) : حشره ايست سرخ رنگ با سري سياه كه در داخل چوب يا شاخه رخنه مى كند و در آن مى ميرد؛ «السُّرْفة او الأُسْرُوع» (ح) : كِرم يا كرم ابريشم كه از برگهاى درختان و ميوه ها تغذيه مى كند و اغلب زيان آورند. بجز آن رسته كه سازنده ى ابريشم است.
=السَّرِفَة-
«أَرضٌ سَرِفَةٌ» : زمينى كه در آن كرم و حشرات فراوان باشد.
=سَرَقَ-
-سَرَقًا و سَرِقًا و سَرَقَةً و سَرِقَةً و سَرْقَانًا منه الشي ءَ و سَرَقَهُ الشي ءَ: آن چيز را پنهانى ربود يا دزديد.
=سَرِقَ-
-سَرَقًا الشي ءُ: آن چيز پنهان شد،- تْ مَفَاصِلُهُ: بندهاى استخوان بدنش سست و ناتوان شد.
=سُرِقَ-
الرجُلُ: در خانه ى آن مرد دزدى شد،- صَوتُهُ: صداى او گرفته شد.
=سَرَّقَ-
تَسْرِيقًا هُ: نسبت دزدى به او داد،- الشي ءَ: آن چيز را دزديد.
=السَّرَقَة-
ج سَرَق: طاقه ى حرير يا ابريشم.
اين واژه فارسى است.
=السَّرِقَة-
مص، چيز ربوده شده، مال دزدى.