شده گامهاى نزديك به هم نهاد،- الفَرسُ فِى جَرْيه: اسب در دويدن پاهاى خود را بر جاى دستهاى خود نهاد.
ج طَوَابِق و طَوَابِيق: ظرفى كه در آن غذا پخت شود، نيمى از گوسفند، مرادف (الطَّاباق) است.
ج طَوَابِق: يك طبقه خانه؛ «بنايةٌ ذات طابقٍ او طوابق» : خانه يك طبقه يا چند طبقه، مرادف (الطّابَق) است و- (ت) :
موجودى تاجرى كه ورشكست شده باشد.
=الطَّابُور-
ج طَوَابير: گروه سربازان؛ «الطَّابُورُ الخَامِس» : ستون پنجم جاسوسى.
=الطَّابيَّة-
عند الموارنة: نوعى كلاه كه ويژه كشيشان مارونى است، اين واژه ايتاليائي است.
=الطَّاجِن-
ج طَيَاجِن و طَوَاجِن: ماهيتابه (يونانى است) .
=طاحَ-
-طَوْحًا [طوح] : آن مَرد آواره و گُم شد، مشرف به مرگ شد،- السَّهْمُ: تير خارج شد ولى به هدف اصابت نكرد.
=طاحَ-
طَيْحًا [طيح] : به معناى طاحَ طوحًا مى باشد.
=الطَّاحِن-
فا، سازنده آرد.
=الطَّاحِنَة-
ج طَوَاحِن: مؤنث (الطّاحِن) است، دندان آسيابى.
=الطَّاحُون-
ج طَوَاحِين: آسياب، كارخانه آردسازى.
=الطَّاحُونَة-
ج طَوَاحِين: مرادف (الطّاحُون) است.
=الطَّاحِي-
[طحو] : فا، دامنه دار و پهن، بلند، جمع بسيار.
=طارَ-
-طَوْرًا و طَوَرَانًا [طور] بفلان: به او نزديك شد.
-طَيْرًا و طَيَرانًا و طَيْرُورَةً [طير] :
سبك بال شد و شتاب كرد،- الطَّائرُ: پرنده با دو بال خود پريد.،- الَى كَذا: به سوى آن شتاب كرد،- بِكَذا: براى آن چيز رفت،- صِيتُهُ: بلند آوازه شد،- بِخَيالِه الى: انديشه او را به سوى چيزى كشانيد،- فَرَحًا: بسيار خُرسند شد،- طَائِرُهُ: خشمگين شد،- الشَّعَرُ: موى بلند شد.
=الطَّار-
[طور] (مو) : دايره زنگى، تار.
=الطَّارُّ-
[طرّ] : «غلامٌ طَارٌّ» : آنكه موى پشت لب او درآمده باشد.
=الطَّارِئ-
ج طُرَّاء و طُرَاء [طرأ] : فا، خلاف اصل، بيگانه، غير منتظر، آنچه كه به حساب نمىيد، ج طوارِئ: پيشامد ناگهانى.
=الطَّارِئَة-
ج طَوَارِئ و طارِئات: مؤنث (الطَّارئ) است، مردم غير اصلى كشور، بلاى سخت؛ «حالةُ الطّوارِئ» : وضعيت استثنايى كشور.
=الطَّارَة-
[طور] (مو) : گونه اى ابزار موسيقى، دايره زنگى؛ «طَارَةُ المنْخُل» :
اطراف چوبىِ الك.
=طارَحَ-
مُطَارَحَة [طرح] هُ الكلامَ أو الشعْرَ أو الغناءَ: در مباحث ادبى كلامى يا شعر يا آواز مناظره كرد.
=طارَدَ-
مُطَارَدَةً و طِرَادًا [طرد] هُ: به دنبال او رفت، در پى او كوشيد،- الأَقرانُ: بر يكديگر حمله بردند.
=الطَّارف-
فا، دارائى كه تازه بدست آمده، آنچه كه به چشم مى خورد.
=الطَّارِفَة-
ج طَوَارِف: مؤنّث (الطَّارف) است.
=طارَقَ-
مُطَارَقَةً و طِرَاقًا [طرق] الظلامُ أو الغمامُ:
تاريكى و يا ابرها زياد شد و روى هم انباشته شدند،- بَيْنَ الثّوبين: دو جامه را بر روى هم پوشيد.
=الطَّارِق-
ج طُرَّاق و أَطْرَاق: فا، آنكه شبانگاه بر كسى وارد شود، ستاره صبحگاهى.
=الطَّارِقَة-
ج طَوَارِق و طارِقَات: مؤنث (الطَّارِق) است، فاميل مرد، تخت كوچك، حادثه سخت، بلاى ناگهانى.
=الطَّارَج-
هر چيز تازه، اين كلمه فارسى است.
=الطَّاس-
ج طاسَات [طوس] : ظرفى كه در آن آب نوشند.
=طاشَ-
-طَيْشًا [طيش] : سبكبال شد، عقل از سر او به در شد،- السَّهْمُ عَنِ الغَرضِ: تير رها شد ولى به هدف اصابت نكرد،- سَهْمُهُ: نتيجه نگرفت.
=طاعَ-
-طَوْعًا [طوع] لفلان: مطيع و فرمانبردار شد.
=طاعَ-
طَيْعًا [طيع] : فرمانبردار شد.
=الطَّاع-
[طوع] : مرادف (الطّائع) است، مطيع و منقاد و فرمانبردار.
=الطَّاعَة-
[طوع] : مصدر (أَطَاعَ) است، اطاعت كردن؛ (سَمْعًا و طَاعَةً) : به دستور تو فرمانبردارم.
=طاعَمَ-
مُطَاعَمَةً [طعم] هُ: با او غذا خورد.
=الطَّاعِم-
آنكه روزى فراخ دارد، خوش خوراك.
=الطَّاعِن-
فا،- فِى السِّنّ: سالخورده، پير.
=الطَّاعِنَة-
مؤنث (الطَّاعِن) است؛ «رِسَالَةَ طَاعِنَةٌ» : نامه اى كه در آن نكوهش و بد گوئى نوشته شده باشد.
=الطَّاعُون-
ج طَوَاعِين (طب) : بيمارى طاعون.
=الطَّاغُوت-
ج طَوَاغٍ و طَوَاغِيت [طغو] : هر كه بر ديگرى تعدى كند، هر معبودى به جز خدا، هر انديشه بد و گمراه كننده، شيطان، گمراه كننده.
=الطَّاغِي-
ج طُغَاة و طَاغُون [طغي] : فا، ستمگر.
=الطَّاغِيَة-
[طغو] : مؤنث (الطّاغي) است:
متكبر و ستيزه خوى، زورگوى.
=طافَ-
-طَوْفًا و طَوَافًا و طَوَفَانًا [طوف] بالمكان و حولَهُ: به دور آن مكان طواف كرد،- فِى الْبِلاد: به گردش شهرها رفت،- طوْفًا بِهِ الْخيالُ: در خواب و خيال و رؤيا چيزى را ديد.
=طافَ-
-طَيْفًا و مَطَافًا [طيف] الخيالُ: خيال به خواب او آمد.
=الطَّافِح-
فا، پُر- مست.
=الطَّافِحَة-
مؤنّث (الطّافِح) است، چيزى خشك.
=الطَّافِي-
[طفو] : فا؛ «السَّمَكُ الطَّافي» :
ماهى مرده كه روى آب افتاده باشد.
=طاقَ-
-طَوْقًا و طاقَةً [طوق] الشي ءَ: آن كار را توانست انجام دهد.