[قود] : مص، قصاص، كشتن كشنده يا قصاص قاتل.
=قَوَّرَ-
تَقْوِيرًا [قور] الشي ءَ: ميان آن چيز را گرد شكافت.
=القَوْر-
پنبه ى تازه، ريسمان پنبه اى.
=قَوِسَ-
-قَوَسًا [قوس] الرجُلُ: پُشتِ آن مرد خميده شد.
=قَوَّسَ-
تَقْويسًا [قوس] الرجُلُ: مُرادف (قَوِسَ) است،- تِ السَّحَابَةُ: ابر به سختى باريد،- البارودَةَ و نَحْوَها: باروت را منفجر كرد،- هُ بِالبارودةِ عِنْدَ العامَة ايْضًا: باروت بر او ريخت.
=القُوس-
[قوس] : صومعه راهب، خانه صيّاد.
=القَوْس-
ذَرع كه با آن اندازه گيرى كنند،- ج قِسِيّ وَ قُسِيّ وَ اقْواس و قِياس وَ اقْوُسْ و اقْيَاس:
زِه و كمان كه با آن تير اندازى كنند. اين كلمه مؤنّث است و گاهى مذكر بكار مى رود، اين كلمه گاهى براى ويژگى خود بر كلمه ديگرى اضافه مى شود مانند:
«قَوسُ نَدفٍ» : كمان پنبه زنى، «قَوسُ نَبْل» :
كمان تيراندازى، آنچه كه به شكل خميده مانند قوس باشد مانند: «قوسُ القَنْطرة» ، «قوسُ النَّصْر» ، «قَوسُ الدّائِرَة» : طاق پل و طاق پيروزى و خميدگى دايره و در علم فلك به معناى بُرجى در آسمان است؛ «قَوْسُ الرَّجُل» : مقدار خميدگى پشت مرد، و در علم هندسه «قَوْسُ خَطٍّ مُنْحَنٍ» : مانند دايره؛ «سَهْمُ قَوْس الدّائِرَة» : قسمتى از دايره كه ميان دو نيمه قوس و وتر آن قرار گيرد مى باشد؛ «قَوْسُ قَزَحَ» ، «قَوْسُ قُزَح» : به معناى قوس قزح- رنگين كمان كه روى ابر در رنگهاى بنفش و آبى و سبز و زرد و پرتقالى و سرخ نمايان مى شود. اين كلمه را نيز در زبان متداول «قَوْسُ القَدَح» مى نامند.
=قَوَّضَ-
تَقْويضًا [قوض] البناءَ: ساختمان را خراب كرد،- الصَّفوفَ و المَجالِسَ: انجمنها و نشستها را بر هم زد.
=القَوْع-
[قوع] : مص،- ج اقْواع: انبار غله و يا خرما.
=القُوفيّ-
[قوف] : هر بخور معطر و خوشبوى.
=القُوق-
[قوق] (ح) : گونه اى پرنده دريائى كه گردن درازى دارد،- مِن الرِّجال: مردى كه قامت بسيار بلند دارد.
=القُوقَة-
[قوق] (ح) : پرنده اى كه در خرابه ها جاى مى گزيند، جُغد.
=قَوَّلَ-
تَقْوِيلًا [قول] هُ: به او آموخت يا به او امر كرد كه سخن بگويد.
=القَوْل-
ج أَقْوَال و جج أَقَاوِيل [قول] : كلام و سخن، آراء و عقايد؛ «هَذا قَوْلُ فُلانٍ» : اين رأى و عقيده فُلانى است؛ «اقْوالُ الشُّهُود» :
اظهارات گواهان.
=القَوْلَة-
[قول] : مُرادف (الْقَول) است.
=القُوَلَة-
ج قُوُل و قُول [قول] : خوش سخن، بسيار سخنگو.
=قَوَّمَ-
تَقْوِيمًا [قوم] دَرْأَهُ: خميدگى آن چيز را برطرف كرد،- الشَّى ءَ: آن چيز را راست و درست كرد،- المَتَاعَ: كالا را ارزيابى كرد، قيمت گذارى كرد.
=القُوم-
[قوم] : در مكانى اقامت كردن، آهنگ كردن.
=القَوْم-
[قوم] : در مكانى اقامت كردن،- ج اقْوَام و اقاوِم وَ أَقائِم وَ أَقاوِيم: گروهى از مردم؛ «قَوْمُ الرَّجُل» : خويشان مرد از دودمان يك پدر بزرگ،- ج قِيَمان: دشمنان.
=القُومَانْدُس-
اين كلمه لاتينى است و به معناى سرباز دوره ديده دريائى مى باشد كه شب هنگام از كشتيها به خشكى پياده شده و مراكز تجمع دشمن را زده و كشور دشمن را تخريب نمايند.
=القَوْمَة-
[قوم] : مص، اسم مرّه از (قَامَ) است، ميان دو ركعت نماز، قد و قامت انسان.
=القَوْمِيّ-
[قوم] : ملى گرا، نژاد پرست.
=القُومِيَّة-
[قوم] : «قُومِيَّةُ الإِنسان» : قامت انسان.
=القَوْمِيَّة-
[قوم] : نژاد پرستى، ملّى گرائى؛ «قَوْمِيَّةُ الإِنْسان» : قد و قامت انسان؛ «قَوْمِيَّةُ الأَمْرِ» : قوام و زير بناى كار.
=القُونَة-
ج قُوَن [قون] : پاره اى آهن يا مس كه با آن ظرف شكسته را پيوند دهند و در زبان متداول به آن (الأَيقُونة) نيز گويند.
=القَوُود-
[قود] : «فرسُ قَوُودٌ» : اسب رام و زبون.
=القَوُول-
ج قُوُل و قُول [قول] : مُرادف (القُوَلَة) است.
=قَوِيَ-
-- قُوَّةٌ [قوي] : نيرومند، شد،- عَلَى الْأَمر: بر آن كار توانا شد،- قِيًّا وَ قَوَايَةً تِ الدَّارُ:
خانه خالى شد، قويّ: بسيار گرسنه شد،- الْمَطَرُ: باران نيامد.
=القَويّ-
ج أَقْويَاء [قوي] : نيرومند، پرتوان.
=القُوَيْس-
[قوس] : اسم مصغر از [القَوْس] است.
=القُوَيْسَة-
[قوس] : مصغر (القَوْس) است، به اين كلمه نيز (النَّاعِمَة) گويند كه گياهى خوشبو و داراى ساقه سفيد است و از لا به لاى سنگها مى رويد و گل آن سرخ رنگ و داراى خواص پزشكى است.
=القَوِيم-
ج قِيَام [قوم] : خوش اندام، ميان اندام.
=القُيَاءَ-
[قيأ] : اسمى است كه از (القَىْ ءِ) گرفته شده است.
=القِيَاد-
[قود و قيد] : افسار ستور، ريسمانى كه با آن ستور را راه برند.
=القِيَادَة-
[قود] : رهبرى و فرماندهى، ستاد فرماندهى؛ «القيادَةُ العامَّة» : ستاد كُلّ فرماندهى.
=القَيَّار-
[قير] : قير پاش، دارنده قير.
=القِيَاس-
[قيس] : مص،- فِى المَنْطِق: در علم منطق قواعدى تركيبى است از مسائل قياسى كه مورد تأييد قرار گيرد؛ «هذا قياسُ ذَاك» : ميان اين دو همسان و يكسانى است.
=القَيَّاس-
[قوس] : نيزه تراش.
=القَيَّاس-
[قيس] : آنكه بسيار مقايسه و اندازه گيرى كند.