فهرس الكتاب

الصفحة 729 من 1009

=القَوَد-

[قود] : مص، قصاص، كشتن كشنده يا قصاص قاتل.

=قَوَّرَ-

تَقْوِيرًا [قور] الشي ءَ: ميان آن چيز را گرد شكافت.

=القَوْر-

پنبه ى تازه، ريسمان پنبه اى.

=قَوِسَ-

-قَوَسًا [قوس] الرجُلُ: پُشتِ آن مرد خميده شد.

=قَوَّسَ-

تَقْويسًا [قوس] الرجُلُ: مُرادف (قَوِسَ) است،- تِ السَّحَابَةُ: ابر به سختى باريد،- البارودَةَ و نَحْوَها: باروت را منفجر كرد،- هُ بِالبارودةِ عِنْدَ العامَة ايْضًا: باروت بر او ريخت.

=القُوس-

[قوس] : صومعه راهب، خانه صيّاد.

=القَوْس-

ذَرع كه با آن اندازه گيرى كنند،- ج قِسِيّ وَ قُسِيّ وَ اقْواس و قِياس وَ اقْوُسْ و اقْيَاس:

زِه و كمان كه با آن تير اندازى كنند. اين كلمه مؤنّث است و گاهى مذكر بكار مى رود، اين كلمه گاهى براى ويژگى خود بر كلمه ديگرى اضافه مى شود مانند:

«قَوسُ نَدفٍ» : كمان پنبه زنى، «قَوسُ نَبْل» :

كمان تيراندازى، آنچه كه به شكل خميده مانند قوس باشد مانند: «قوسُ القَنْطرة» ، «قوسُ النَّصْر» ، «قَوسُ الدّائِرَة» : طاق پل و طاق پيروزى و خميدگى دايره و در علم فلك به معناى بُرجى در آسمان است؛ «قَوْسُ الرَّجُل» : مقدار خميدگى پشت مرد، و در علم هندسه «قَوْسُ خَطٍّ مُنْحَنٍ» : مانند دايره؛ «سَهْمُ قَوْس الدّائِرَة» : قسمتى از دايره كه ميان دو نيمه قوس و وتر آن قرار گيرد مى باشد؛ «قَوْسُ قَزَحَ» ، «قَوْسُ قُزَح» : به معناى قوس قزح- رنگين كمان كه روى ابر در رنگهاى بنفش و آبى و سبز و زرد و پرتقالى و سرخ نمايان مى شود. اين كلمه را نيز در زبان متداول «قَوْسُ القَدَح» مى نامند.

=قَوَّضَ-

تَقْويضًا [قوض] البناءَ: ساختمان را خراب كرد،- الصَّفوفَ و المَجالِسَ: انجمنها و نشستها را بر هم زد.

=القَوْع-

[قوع] : مص،- ج اقْواع: انبار غله و يا خرما.

=القُوفيّ-

[قوف] : هر بخور معطر و خوشبوى.

=القُوق-

[قوق] (ح) : گونه اى پرنده دريائى كه گردن درازى دارد،- مِن الرِّجال: مردى كه قامت بسيار بلند دارد.

=القُوقَة-

[قوق] (ح) : پرنده اى كه در خرابه ها جاى مى گزيند، جُغد.

=قَوَّلَ-

تَقْوِيلًا [قول] هُ: به او آموخت يا به او امر كرد كه سخن بگويد.

=القَوْل-

ج أَقْوَال و جج أَقَاوِيل [قول] : كلام و سخن، آراء و عقايد؛ «هَذا قَوْلُ فُلانٍ» : اين رأى و عقيده فُلانى است؛ «اقْوالُ الشُّهُود» :

اظهارات گواهان.

=القَوْلَة-

[قول] : مُرادف (الْقَول) است.

=القُوَلَة-

ج قُوُل و قُول [قول] : خوش سخن، بسيار سخنگو.

=قَوَّمَ-

تَقْوِيمًا [قوم] دَرْأَهُ: خميدگى آن چيز را برطرف كرد،- الشَّى ءَ: آن چيز را راست و درست كرد،- المَتَاعَ: كالا را ارزيابى كرد، قيمت گذارى كرد.

=القُوم-

[قوم] : در مكانى اقامت كردن، آهنگ كردن.

=القَوْم-

[قوم] : در مكانى اقامت كردن،- ج اقْوَام و اقاوِم وَ أَقائِم وَ أَقاوِيم: گروهى از مردم؛ «قَوْمُ الرَّجُل» : خويشان مرد از دودمان يك پدر بزرگ،- ج قِيَمان: دشمنان.

=القُومَانْدُس-

اين كلمه لاتينى است و به معناى سرباز دوره ديده دريائى مى باشد كه شب هنگام از كشتيها به خشكى پياده شده و مراكز تجمع دشمن را زده و كشور دشمن را تخريب نمايند.

=القَوْمَة-

[قوم] : مص، اسم مرّه از (قَامَ) است، ميان دو ركعت نماز، قد و قامت انسان.

=القَوْمِيّ-

[قوم] : ملى گرا، نژاد پرست.

=القُومِيَّة-

[قوم] : «قُومِيَّةُ الإِنسان» : قامت انسان.

=القَوْمِيَّة-

[قوم] : نژاد پرستى، ملّى گرائى؛ «قَوْمِيَّةُ الإِنْسان» : قد و قامت انسان؛ «قَوْمِيَّةُ الأَمْرِ» : قوام و زير بناى كار.

=القُونَة-

ج قُوَن [قون] : پاره اى آهن يا مس كه با آن ظرف شكسته را پيوند دهند و در زبان متداول به آن (الأَيقُونة) نيز گويند.

=القَوُود-

[قود] : «فرسُ قَوُودٌ» : اسب رام و زبون.

=القَوُول-

ج قُوُل و قُول [قول] : مُرادف (القُوَلَة) است.

=قَوِيَ-

-- قُوَّةٌ [قوي] : نيرومند، شد،- عَلَى الْأَمر: بر آن كار توانا شد،- قِيًّا وَ قَوَايَةً تِ الدَّارُ:

خانه خالى شد، قويّ: بسيار گرسنه شد،- الْمَطَرُ: باران نيامد.

=القَويّ-

ج أَقْويَاء [قوي] : نيرومند، پرتوان.

=القُوَيْس-

[قوس] : اسم مصغر از [القَوْس] است.

=القُوَيْسَة-

[قوس] : مصغر (القَوْس) است، به اين كلمه نيز (النَّاعِمَة) گويند كه گياهى خوشبو و داراى ساقه سفيد است و از لا به لاى سنگها مى رويد و گل آن سرخ رنگ و داراى خواص پزشكى است.

=القَوِيم-

ج قِيَام [قوم] : خوش اندام، ميان اندام.

=القُيَاءَ-

[قيأ] : اسمى است كه از (القَىْ ءِ) گرفته شده است.

=القِيَاد-

[قود و قيد] : افسار ستور، ريسمانى كه با آن ستور را راه برند.

=القِيَادَة-

[قود] : رهبرى و فرماندهى، ستاد فرماندهى؛ «القيادَةُ العامَّة» : ستاد كُلّ فرماندهى.

=القَيَّار-

[قير] : قير پاش، دارنده قير.

=القِيَاس-

[قيس] : مص،- فِى المَنْطِق: در علم منطق قواعدى تركيبى است از مسائل قياسى كه مورد تأييد قرار گيرد؛ «هذا قياسُ ذَاك» : ميان اين دو همسان و يكسانى است.

=القَيَّاس-

[قوس] : نيزه تراش.

=القَيَّاس-

[قيس] : آنكه بسيار مقايسه و اندازه گيرى كند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت