آن هسته خرما كوبند، كلنگ يا تيشه سنگتراشى، ابزارى كه با آن سنگها و سنگ آسياب را سوراخ كنند، كف پاى شتر.
[لطم] : صورت و گونه.
[لطم] : موج شكن دريا.
=مَلَعَ-
-مَلْعًا الشاةَ: پوست گوسفند را كند،- الفصيلُ أُمَّهُ: بچه حيوان از مادرش شير خورد،- تِ الناقةُ: شتر رفت، و در زبان متداول بمعناى آنرا دو پاره كرد مى باشد.
=المَلْعَب-
ج مَلَاعِب [لعب] : زمين بازى؛ «مَلَاعِبُ الرِّياح» : جاى وزش باد و رفت و برگشت آن.
=المُلْعِبَة-
[لعب] : مرادف (المِلْعَبَة) است.
=المِلْعَبَة-
[لعب] : پيراهن بىستين كه مورد بازى كودكان قرار مى گيرد.
=المِلْعَقَة-
ج مَلَاعِق [لعق] : قاشق.
=المَلْعُون-
ج مَلَاعِين [لعن] : مفع، دل درد شديدى كه در اسب پديد آيد و باعث هلاك آن مى شود.
=المِلْغ-
ج أَمْلَاغ: احمق پُررو و دشنام دهنده.
=المَلْغَاء-
مؤنّث (الأَمْلَغ) است.
=المُلْغَز-
[لغز] من الكلام: سخن و گفتار مشكل و پيچيده.
=المُلْغَم-
[لغم] من الذهب و ما شابههُ من كل جوهرٍ مذابٍ: زر يا گوهرى و مانند آنها كه با جيوه مخلوط شده باشد.
=المَلْغَم-
ج مَلَاغِم- بينى و دهان و پيرامون آنها.
=المَلَفّ-
[لفّ] : مصدر ميمى است،- ج مَلَفَّات: پوشه اوراق؛ «مَلَفُّ اوراقِ الدَّعوى» : در اصطلاح دادگاه: پرونده دادرسى.
=المِلَفّ-
[لفّ] : مرادف (المَلَفّ) است، لحاف و روانداز، و در اصطلاح برق ابزارى است بشكل حلزون و مركب از سيمى است كه اطراف لوله كوچكى پيچيده شده و مورد استفاده قرار مى گيرد و آنرا (سيم پيچ) نامند.
=المِلْفَان-
ج مَلَافِنَة: دكتر در فلسفه. (اين كلمه سريانى است) .
=المِلْفَعَة-
[لفع] : ردا و مانند آن كه به دور خود پيچند.
=المَلْفَنَة-
درجه دكترى در فلسفه.
=المَلْفُوف-
[لفّ] : مفع،- (ن) : و در كشاورزى بمعناى كلم مى باشد.
=المَلْفُوفَة-
[لفّ] : مؤنث (المَلْفُوف) ، واحد (المَلْفُوف) است يعنى يكدانه كلم.
=مَلَقَ-
-مَلْقًا الشي ءَ: آن چيز را نرم كرد، نابود كرد،- الثّوبَ: جامه را شست،- الرَّجُلُ: آن مرد با شتاب روان شد،- هُ بالعصا: او را با چوبدستى زد.
=مَلِقَ-
-مَلَقًا هُ و لهُ: نسبت باو اظهار دوستى و محبت و تواضع كرد و با زبان خود آنچه كه در دلش نبود مهربانى و ملاطفت نمود.
=مَلَّق-
تَمْلِيقًا [ملق] الأرضَ أو الحائطَ: زمين يا ديوار را با ماله هموار كرد،- الخاتمُ في الإِصْبع: انگشتر كه گشادتر از انگشت بود در آن چرخيد و قرار نگرفت.
=المَلَق-
مص، دوستى و مهربانى، لطف بسيار، دعا، زمين هموار، نرم و تند دويدن.
=المَلِق-
ناتوان- بسيار چاپلوس؛ «فرسٌ مَلِقٌ» : اسبى كه بدويدن آن اعتماد نباشد.
=المِلَقّ-
[لقّ] : تخته اى كه با آن توپ بازى كنند.
=المُلْقَى-
[لقي] : جاى دور ريختن و انداختن چيزى، برخورد در خير يا شر كه در شَرّ بيشتر مصداق دارد.
=المَلْقَى-
ج مَلَاقٍ [لقي] : جاى ملاقات؛ «مَلَاقي الأَجفانِ» : جاى بهم رسيدن دو پلك چشم.
=المُلَقَّى-
[لقي] : كسيكه همواره مواجه با خير يا شر مى شود و بيشتر در شر.
=المِلْقَاط-
ج مَلَاقِيط [لقط] : قلم، موچين، عنكبوت.
=المَلَقَة-
سنگ صاف و نرم.
=المَلِقَة-
«فَرَسٌ مَلِقةٌ» : اسبى كه بدويدن آن اعتماد نباشد.
=المَلْقَط-
[لقط] : مطلب، معدن.
=المِلْقَط-
ج مَلَاقِط [لقط] : انبر.
=المُلَقْلَق-
[لقلق] : «طَرْفٌ مُلَقْلَقٌ» : چيز نوك تيز كه در يكجا استقرار نمى يابد.
=المَلْقُوّ-
[لقو] : آنكه به بيمارى لقوه دچار است.
=المَلْقُوط-
ج مَلَاقِيط [لقط] : مفع، بچه سر راهى، و در زبان متداول بر گناهكارى اطلاق مى شود كه او را دستگير نمايند.
=المَلْقِيّ-
[لقي] : مرادف (الْمُلَقَّى) است.
=مَلَك-
-مَلْكًا و مُلْكًا و مِلْكًا و مَلَكَةً و مَمْلَكَةً و مَمْلِكَةً و مَمْلُكَةً الشي ءَ: آنرا مالك شد،- على القوم: بر آن قوم تسلّط يافت،- على فلانٍ امْرَهُ: بر او چيره شد،- نَفْسَهُ:
خويشتن دار شد،- مَلْكًا العَجين: خمير را خوب عجين كرد.
=مَلَّكَ-
تَمْلِيكًا [ملك] هُ الشي ءَ: آنرا مِلك خود نمود،- القومُ فلانًا عليهم: مردم او را پادشاه كردند،- فلانًا امْرَهُ: او را بحال خود واگذار نمود،- العَجِينَ: خمير را خوب عجين كرد.
=مُلِّكَ-
[ملك] : تِ المرأَةُ أَمْرَها: زن حق طلاق را بدست خود گرفت.
=المُلْك-
مص،- ج امْلاك و مُلُوك: مالكيت انسان كه حق تصرف در آن را داشته باشد، بزرگى و قدرت، آب كم، دانه گياه جلبان.
=المَلْك-
مص،- ج مُلُوك و امْلاك:
حكمران، پادشاه.
=المِلْك-
مص،- ج امْلاك: مالكيت، مالك بودن.
=المُلُك-
«مُلُك الدابَّةِ» : پاى ستوران.
=المَلَك-
فرشته آسمانى، دارائى انسان.
=المَلِك-
ج مُلُوك و أَمْلَاك: خداوند متعال، دارنده ملك، فرمانرواى كشور يا مردمى يا قبيله اى.
=المُلْكَة-
مرادف (المُلْك) است.
=المَلْكَة-
مرادف (المُلْك) است.