إفْسَالًا [فسل] الفَسِيلةَ: خرما بن ريزه را از مادر جدا كرد و در جاى ديگر كاشت.
=الأَفْسَنْتِين-
(ن) : گياه افسنتين، اين گياه داراى گلهاى لوله اى و خوشبو و تلخ مزه است. اين گياه در ساخت برخى از گونه هاى الكل بكار مى رود. برگ اين گياه بسان برگ سعتر است.- اين واژه يونانى است-
أَفْشَى-
إفْشَاءً [فشو] الشي ءَ: آن چيز را افشا كرد،- سِرَّهُ لِفُلانٍ: راز خود را بر فلانى آشكار كرد،- الرجُلُ: افشاگريهاى آن مرد بسيار شد.
=الأَفْشِين-
ج أَفَاشِين: قسمت ويژه اى از نماز و عبادت نزد روميان است.- اين واژه يونانى است-
أَفْصَحَ-
إفْصَاحًا [فصح] : با فصاحت سخن گفت، او فصيح شد، نظر خود را بيان كرد،- عن الشّي ءِ: آن چيز را كشف و بيان كرد؛ «افْصَحَ عَن رأيِهِ» : نظر و عقيده ى خود را بيان كرد، نظر خود را خلاصه كرد،- الأمرُ: آن امر روشن و آشكار شد،- الصبحُ: روشنائى بامداد بر آمد،- النّصَارى او اليهودُ: عيد فصح نصارى يا يهود سررسيد،- من كذا: از چيزى رهائى يافت،- اللبنُ: كف شير رفت،- الفرسُ:
شيهه اسب صاف شد.
=الأَفْصَح-
[فصح] : افعل التفضيل است بمعناى بهترين سخنران و فصيحترين ناطق.
=أَفْصَدَ-
إفْصَادًا [فصد] تِ الشجرةُ: جاى بر آمدن برگ درخت باز و كناره هاى برگ پيدا شد.
=أَفْصَلَ-
إفْصَالًا [فصل] المولودُ: هنگام از شير گرفتن كودك رسيد،- المريضُ: بيمار مرد اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=أَفْصَمَ-
إفْصَامًا [فصم] عنهُ المطرُ أو الحُمَّى:
باران يا تب از او قطع شد.
=أَفَضَّ-
إفْضَاضًا [فضّ] العطاءَ: بخشندگى را بسيار كرد.
=أَفْضَى-
إفْضَاءً [فضو] بالأمر: امر را بگونه اى روشن بيان كرد؛ «افْضَى بِتَصْريحٍ» :
موضوعى را تصريح كرد،- اليهِ بِسِرِّه: راز خود را به او گفت،- المكانُ: آن جاى فراخ شد،- المكانَ: آن جاى را فراخ كرد،- إليهِ: به او رسيد،- بهِ الى كذا: او را به آن چيز رسانيد،- بِفلانٍ: فلانى را به جاى فراخ و با فضا برد،- الرّجُلُ: آن مرد فقير شد.
=أَفْضَلَ-
إفْضَالًا [فضل] عليهِ: بخشش به او را افزون كرد، از امكاناتى كه داشت به وى بخشيد و با او نكوئى كرد، از او در چيزى بيشتر بود،- عليه في الحَسَب. از او فاضل تر شد،- من الشي ءِ: بازمانده آن چيز را ترك كرد.
=الأَفْضَل-
ج أَفْضَلُون و أَفَاضِل [فضل] : آنكه از همه فاضلتر است، آنكه دانشمندتر است.
=الأَفْطَح-
[فطح] : آنكه سر يا بينى او پهن باشد.
=أَفْطَرَ-
إفْطَارًا [فطر] الصائِمُ: روزه دار افطار كرد، هنگام افطار وى رسيد،- الصَّائِمَ:
روزه دار را وادار به افطار كرد، به او صبحانه يا ناشتائى داد.
=الأَفْطَس-
م فَطْسَاء، ج فُطْس [فطس] : آنكه در استخوان بينى او فرو رفتگى باشد؛ «انْفٌ افْطَس» : بينى پهن و فرو رفته.
=أَفْطَمَ-
إفْطَامًا [فطم] الرضيعُ: هنگام باز گرفتن كودك از شير رسيد، به سن از شير گرفتن رسيد.
=أَفْظَعَ-
إفْظَاعًا [فظع] الأمرُ: آن كار به رسوائى سخت كشيده شد،- الأمرَ: آن كار را سخت ناپسنديده يافت،- هُ: او را به كارى سخت رسوا كننده انداخت.
=أُفْظِعَ-
[فظع] : دچار امرى رسوا كننده شد.
=الأَفْعَى-
ج أَفَاعٍ [فعي] (ح) : مار درشت و سَمّي، افعي.
=أَفْعَمَ-
إفْعَامًا [فعم] الاناءَ: ظرف را پر كرد،- الرجُلَ: آن مرد را بسيار شادمان كرد، او را به خشم در آورد،- المِسكُ البيتَ: مشك خانه را پر از بوى خوش كرد.
=الأُفْعُوان-
[فعي] (ح) : افعى نر.
=أَفْغَمَ-
إفْغَامًا [فغم] الرجُلَ: آن مرد را بسيار شادمان كرد،- الإناءَ: جام را پر كرد،- المكانَ: آن جاى را از بوى خوش خود پر كرد.
=أَفَّفَ-
تَأْفِيفًا [أفّ] : بر اثر اندوه و يا خستگى (افّ) گفت.
=الأَفَف-
[أفّ] : خستگى و ملال، زمان و هنگام.
=أَفَقَ-
-أَفْقًا: در گوشه و كنار جهان به سياحت پرداخت.
=الأُفُق-
ج آفَاق: مترادف (الأفُق) است.
=الأُفُق-
ج آفَاق: ناحيه، كرانه ى دور دست؛ «آفَاقُ البِلاد» و «آفاقُ الأَرض» :
كرانه هاى كشور، سرزمينهاى دور؛ «هو جوّابُ آفاقٍ» : او بسيار سفر كننده است، جاى وزش بادها،- (فك) : آنچه از كرانه هاى آسمان و زمين كه مماس با هم بنظر آيد. نام ديگر آن «دائِرةُ الأُفُق» : است.
=أَفْقَدَ-
إفْقَادًا [فقد] هُ الشي ءَ: آن چيز را از او گرفت و نابود كرد.
=أَفْقَرَ-
إفْقَارًا [فقر] هُ: او را فقير و مستمند ساخت. اين واژه ضدّ (اغنَى) است،- ظَهرُ المُهر: كمر كرّه ى اسب سفت شد و هنگام سوار شدن بر آن رسيد،- هُ ظَهرَ مُهرِهِ: كره ى اسبش را بوى عاريت داد تا بر آن سوار شود،- هُ الصيدُ: شكار از كنار وى گذشت،- هُ الأرضَ: زمين را براى كِشت به او عاريت داد.
=أَفْقَعَ-
إفْقَاعًا [فقع] : فقير و بى چيز شد، بد حال شد.
=الأَفْقَع-
م فَقْعَاء ج فُقْع [فقع] : بسيار سفيد، سخت سفيد.
=الأَفْقَم-
م فَقْمَاء، ج فُقْم [فقم] : آنكه دندانهاى پيشين فك بالاى او به خارج از دهان بر آمده و بر روى فك پائين قرار نگيرد،- مِن الأُمور: كارهاى سخت و بزرگ كه در مجراى طبيعى نباشد.