فهرس الكتاب

الصفحة 207 من 1009

خوبى باشد.

=البَلْكُون-

بالكن خانه، تراس.- اين واژه فرانسه است-

بَلَّلَ-

تَبْلِيلًا [بلّ] الثوبَ: جامه را خيس كرد.

=البَلَم-

(ح) : گونه اى ماهى ريز دريائى.

=بَلِهَ-

-بَلَهًا و بَلَاهَةً: سست خرد و ناتوان رأى شد.

=بَلْهَ-

اسم فعل است بمعناى (دَعْ يا اتْرك) :

ترك كن؛ «بَلْهَ هَذا الأمْرَ» : اين كار را ترك و رها كن.

=البُلَهْنِيَة-

«بُلَهْنِيَةُ العيشِ» : فراخ و خوشى زندگانى.

=البِلْو-

ج أَبْلَاء [بلي] : كهنه و فرسوده، آزموده و با تجربه؛ «هُو بِلْوُ اسْفارٍ» : آنكه سختيها كشيده و سفرها ديده و تجربه ها اندوخته است؛ «بِلْوُ شَرٍّ» او چيره بر مشكلات است، با سختيها دست و پنجه نرم مى كند.

=البَلْوَى-

[بلي] : آزمايش، سختى، اندوه و مصيبت.

=البِلْوَة-

ج بِلْى: مترادف (الْبَلْوَى) است.

=البَلور-

بلور، گوهرى است سفيد رنگ و برّاق و روشن.- اين واژه فارسى است-

البِلَّوْر-

مترادف (البَلور) است.- اين واژه فارسى است-

البَلُّوصِي-

(مو) : قسمت دهنى ني يا قره نى كه در دهان قرار مى گيرد و با آن مى نوازند.

=البَلُّوط-

(ن) : درخت بلوط، ميوه ى بلوط؛ البَلُّوطُ العَقْصِيُّ» (ن) : بلوطى كه از چكيده ى آن رنگ و يا مركب سازند؛ «بَلُّوطُ الأَرضِ» (ن) : گياهى است كه برگهاى آن مانند برگ كاسنى است؛ «شَاه بَلُّوط» (ن) : دانه ى درشت بلّوط است كه به (الكَسْتَنَة) معروف است.

=البَلُّوطَة-

يك دانه بلوط.

=البَلُوع-

آنكه بسيار مى بلعد.

=البَلوعَة-

ج بَوَالِيع و بَلَالِيع: مترادف (الْبَالوُعَة) است بمعناى چاه فاضلاب.

=البُلُوغ-

رسيدن به ... ، پايان يافتن به ... ،

بالغ شدن، رسيدن به سنّ رشد و بلوغ.

=البَلُّوق-

ج بَلَالِيق: بيابان، زمينى كه در آن، گياه نرويد.

=البَلُّوقَة-

ج بَلَالِيق: مترادف (البَلُّوق) است.

=بَلِيَ-

-بِلًى و بَلَاءً الثوبُ: جامه يا پيراهن كهنه و فرسوده شد.

=بُلِيَ-

الرجُلُ: آن مرد در سختيها مورد آزمايش قرار گرفت.

=البِلْيُ-

ج أَبْلَاء: مترادف (البِلْو) است؛ «هُوَ بِلْيُ اسْفَار» : امتحان يافته ى اندوهها و مسافرتها و تجربه ها است؛ «بِلْيُ شَرٍّ» : مبتلا به شر است، بر شَرّ پر توان است.

=البَلِيّ-

مترادف (الْبَالِي) است.

=البِلْيَار-

بازى بليارد.- اين واژه فرانسه است-

البِلْيَة-

[بلي] : مترادف (البلوَى) است.

=البَلِيَّة-

ج بَلَايَا [بلي] : مترادف (البَلْوَى) است،- (ح) : ماده شترى كه در دوره ى جاهليت پس از مرگ صاحبش بر سر قبر وى بسته مى شد و به آن آب و آذوقه نمى دادند تا اينكه مى مرد.

=البُلَيْحَاء-

(ن) : گونه اى گل است از رسته ى (الْبُلَيْحَاوِيَّات) كه داراى عطرى خوشبو است. اين بوته در مصر كشت مى شود.

=البَلِيد-

پليد، كودن، سست همت، بى نشاط.

=البَلِيغ-

ج بُلَغَاء: فصيح، سخنور.

=البَلِيل-

[بلّ] : باد سردى كه همراه با نم باشد.

=البَلِيلَة-

البَلِيل: مترادف (الْبَلِيل) است.

=البَمّ-

ج بُمُوم (مو) : درشتترين تارهاى عود، سنگين ترين آواى عود، آواز بم عود.

=البُنّ-

(ن) : قهوه، درختى است از رسته ى (الفَوِّيَّات) داراى دانه هاى ريز است و از آن قهوه بعمل مىيد. از انواع آن قهوه ى عدن و قهوه ى برازيل است.

=بَنَى-

-بَنْيًا و بِنَاءً و بُنْيَانًا و بِنْيَة و بِنَايَةً البيتَ: خانه را ساخت، اين واژه ضدّ (هَدَم) است،- الأرضَ: در آن زمين خانه اى ساخت،- على: بر پايه چيزى تأسيس كرد،- الرَّجُلَ: به آن مرد احسان و نكوئى كرد،- الطَّعَامُ بَدَنَهُ: غذا بدن او را فربه كرد،- عَلَى كَلَامِهِ: سخن خود را دنبال كرد،- الكَلِمَةَ: كلمه را مبنى كرد، صيغه ى آن كلمه را بيان كرد.

=بَنَّى-

تَبْنِيَةً هُ: مترادف (بَنَى) است و تشديد براى فزونى است.

=البِنَاء-

ج أَبْنِيَةَ و جج أَبْنِيَات: آنچه كه ساخته شده باشد؛ «بِناءً عليه» : بنا بر اين. نصب اين واژه بعلت (مفعول له) بودن است؛ «بِنَاءُ الكَلِمَةِ على حَرَكَةٍ مِن حَركاتِ الإعْراب» : حركت آخر كلمه ى مبنى مانند «امْسِ» كه مبنى بر كسر است.

=البَنَّاء-

ج بَنَّاؤون: بنّا، سازنده ى ساختمان، آنكه حرفه ى بنّائى دارد.

=بَنَاتُ الأَرْضِ-

رودخانه هاى كوچك.

=بَنَاتُ الأَوْبَر-

و بَنَاتُ أَوْبَر قارچ دنبلان.

=بَنَاتُ بِئْسٍ-

[بأس] : بلاها، سختيها، مشكلات.

=بَنَاتُ دَرْزَةَ-

[درز] : شپش و رشك و كنه.

=بَنَاتُ الدهْرِ-

[دهر] : مصيبتها، آزردگيها.

=بَنَاتُ الصدْرِ-

[صدر] : غمها، اندوهها.

=بَنَاتُ طَبَق-

[طبق] : مارها، بلاها، لاكپشتها.

=بَنَاتُ الليلِ-

[ليل] : اندوهها، ناراحتيها.

=بَنَاتُ نَعْشِ الكبرى-

[نعش] (فك) : نام هفت ستاره است در جهت قطب شمالى، و همچنين است در (الصُّغرى) و آن ستاره اى كه درشتتر است همان ستاره ى قطبى است كه با آن به نقطه ى قطب شمال راهنما مى شوند.

=البَنَادُورَة-

(ن) : گوجه فرنگى كه به آن (الطَّمَاطِم) نيز گويند.

=البَنَان-

[بنّ] : اطراف انگشتان، انگشتان؛ «يُشَارُ عليهِ بالبَنَانِ» : آن مرد انگشت نما و معروف و مشهور است؛ «انا طَوعُ بنَانِكَ» : من در خدمت تو هستم.

=البَنَانَة-

ج بَنَانَات [بنّ] : انگشت، يك

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت