فهرس الكتاب

الصفحة 647 من 1009

؛ «فلانٌ ما يَعْوِي و ما يَنْبَحُ» : فلانى ناتوان شده است.

=العَوَّاء-

[عوي] (ح) : سگى كه بسيار زوزه كشد.

=العَوَائِد-

[عود] : جمع عَادَة و عَائِدَة، درآمد؛ «عَوَائِد الْجُمْرك» : ماليات گمرك؛ «عوائدُ المَبَانِي» : ماليات املاك.

=العَوَائِذ-

[عوذ] (فك) : چهار ستاره كه در ميان آنها ستاره ايست بنام (الرُّبْع) .

=العَوَائِر-

[عور] من الجراد: دسته جات ملخ متفرقه.

=العَوَائِف-

[عيف] : «نسورٌ عَوَائِفُ» : پرندگان لاشخور، كركس.

=العَوَّاج-

[عوج] : فروشنده عاج و دارنده آن.

=العَوَاجِم-

دندانها.

=العَوَاد-

[عود] : كار نيك، نرمى و گشاده رويى.

=العُوَادَة-

[عود] : مص، غذاى دست خورده كه مُجددًا براى خوردن باز گردانيده شود.

=العَوَادِي-

[عدو] : «عَوَادي الدهر» : مشكلات و زمانه؛ «صَرَفَتْهُ عَن كذا عَوَادٍ» : مشكلات و مَوانِعى او را از كار بازداشت.

=العُوَّار-

ج عَوَاوِير [عور] : خاشاك، آنكه چشم او در راه رفتن نبيند، ناتوان و ترسو.

=العَوَاشِر-

[عشر] : پرهاى بلند بال پرندگان.

=العَوَاضِد-

[عضد] : نخلهاىِ كنار رودخانه.

=العُوَّام-

[عوم] : پيشانى مرد سوار در بيابان هنگامى كه چهره او ديده شود.

=العَوَّام-

[عوم] : اسم مبالغه (الْعَائِم) است، اسبى كه در دويدن بسان شناور باشد.

=العَوَّامَة-

ج عَوَّامات [عوم] : كُره ى معدنى و تو خالى كه بر روى آب شناور باشد،- (ط) : گونه اى زولبياى گرد.

=العَوَامِر-

[عمر] : «عَوَامِرُ البيوتِ» : مارهاى خانگى.

=العَوَامِل-

پاها، گاوِ شخم زن.

=العَوَان-

ج عُون [عون] : آنچه كه ميانسال باشد، جنگى كه در آن پى در پى كُشتار شود؛ «الحَربُ العَوَانُ» : جنگ بسيار سخت، زمين كه به گِل فرو رفته باشد.

=العَوَانَة-

[عون] : نخل بلند،- (ح) :

خار پُشت،- (ح) : كرم خاكى.

=العَوَّة-

[عوي] : سر و صداى زياد، داد و فرياد.

=عَوِجَ-

-عَوَجًا [عوج] العودُ و نحوُهُ: چوب يا مانند آن كج شد،- الإِنسَانُ: آن مرد بد اخلاق شد.

=عَوَّجَ-

تَعْوِيجًا [عوج] العودَ و نحوَهُ: چوب يا مانند آنرا كج كرد،- النّاقَةَ: ماده شتر را به بچه خود مهربان كرد،- هُ عَنِ الشَّي ءِ: او را از آن چيز بازگردانيد،- العَصَا و نَحْوَها: بر روى چوب يا مانند آن خاتم سازى كرد.

=العِوَج-

[عوج] : خميدگى، پيچيدگى و كَجى، اسم است از (عَوِجَ) .

=العَوْجَاء-

ج عُوج [عوج] : مؤنّث (الأَعْوج) است، كمان، شتر كه از گرسنگى ناتوان و لاغر شده باشد.

=عَوَّدَ-

تَعْوِيدًا [عود] فلانًا كذا: او را به چيزى عادت داد،- الرَّجُلُ: آن مرد پير شد،- البَعيرُ: شتر پير و كهنسال شد.

=العُود-

ج عِيدَان و أَعْوَاد و اعْوُد: شاخه اى كه از درخت چيده شده باشد، چوب؛ «عُودُ الصَّلِيب» : چوبى كه بر آن حضرت عيسى (ع) را دار زدند، نوعى عطر كه از دود آن بوى خوش برآيد، استخوان بيخ زبان، نوعى ابزار موسيقى (بربط) ؛ «عُودُ الثِقاب و عُودُ الكبريت» : چوب كبريت؛ «عُودُ القَرْح و عُودُ الانجبار» (ن) : نام دو نوع گياه است.

=العَوْد-

مص، راه قديمى،- ج عِوَدَة: شتران و گوسفندان پير و سالمند.

=عَوَّذَ-

تَعْوِيذًا [عوذ] الرجُلَ: دُعاى باطل السحر بر او آويخت، براى سلامتى او دُعا كرد و گفت «اعِيذُكَ بِاللّهِ» : خداوند تو را نگهدارد،- هُ اللّهُ: خدا او را نگهدارد.

=العَوْذ-

[عوذ] : پناه بُردن؛ «اعوذ باللّهِ مِنْك):

پناه مى برم به خدا از تو.

=العُوذَة-

ج عُوَذ [عوذ] : وِرد و دُعا كه براى محافظت انسان از چشم بد و يا جِنّ بر او بياويزند.

=عَوِرَ-

-عَوَرًا [عور] : بينائى يك چشم او از دست رفت،- تِ الْعَينُ: چشم نابينا شد.

=عَوَّرَ-

تَعْوِيرًا [عور] هُ: او را كور كرد،- المَكَايِيلَ: پيمانه ها را اندازه گيرى كرد،- فُلانًا: او را باز گردانيد و نياز او را برآورده نكرد،- عَنْ فُلانٍ: دروغ گفت و از او برگشت،- هُ عَنِ الأَمْرِ: او را از كار منصرف كرد،- عليهِ امْرَهُ: او را تقبيح كرد.

=العُور-

[عور] : جمع (الأَعْوَر) است؛ «المَعَانِي الْعُور» : معانى پيچيده و دقيق.

=العَوِر-

[عور] : بد روش و بدخوى.

=العَوْرَاء-

مؤنّث (الأَعور) است؛ «كَلِمَةٌ عَوْرَاء» : سخن زشت كه باعث شرم زدگى شود؛ «فَلاةٌ عَوْرَاء» : سرزمين بىب.

=العَوْرَة-

ج عَوْرَات و عَوَرَات: هر امرى كه باعث شرم شود، هر عضوى از بدن انسان كه از روى شرم و حيا آن را پنهان كند، آنچه كه پوشيده باشد، تفرقه و فساد در مرزهاى كشور،- مِنَ الْجِبَال: شكاف ميان كوهها،- مِنَ الشَّمْسِ: جاى برآمدن و فرو رفتن خورشيد (مشرق و مغرب) .

=عَوِزَ-

-عَوَزًا [عوز] الرجُلُ: مستمند شد،- الشَّيْ ءُ: آن چيز ناياب شد در حاليكه بدان نياز مى باشد،- الأَمْرُ: آن كار سخت شد.

=العَوَز-

[عوز] : نياز و دست تنگى.

=العَوِز-

نيازمند.

=العَوْسَج-

[عسج] (ن) : نام درختى است از دسته (الْبَاذِنْجَانِيّات) كه داراى شاخه هاى خاردار و شكوفه هاى رنگارنگ است، تمشك.

=العَوْسَجَة-

واحد (العَوْسَج) است.

=عَوِصَ-

-عِيَاصًا و عَوَصًا [عوص] : آن چيز دشوار شد، ناهنجار شد.

=عَوَّصَ-

تَعْوِيصًا [عوص] : در گفتار و رفتار خود ثابت نبود،- الشّاعِرُ أَو الخَطِيبُ: شاعر و يا سخنران شعر و سخنى بيان نمودند كه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت