ج آبال: شتران.
=الأَبَلّ-
م بَلَّاء، ج بُلّ: سختترين مُصحّح و موافق؛ «لَا شى ءَ ابَلَّ لِلْجِسْم مِن كَذَا» : براى بدن چيزى سختتر از آن نيست، مرد بى شرم و كينه توز، مرد فاسد و فاجر.
=أَبْلَى-
إبْلاءً [بلي] الثوبَ: جامه را كهنه كرد،- في الْحَربِ بَلَاءً حَسَنًا: در جنگ سختيها كشيد.
=الأَبَلَة-
[وبل] : آشفتگى، سنگينى، سختى، امتلاء معده؛ «اخَذَتْهُ ابَلَةُ الطَّعامِ» :
سنگينى غذا باعث امتلاء معده او شد.
=الأُبلَّة-
قبيله، ايل.
=أَبْلَجَ-
إِبْلاجًا [بلج] الصبحُ: بامداد برآمد و روشن شد.
=الأَبْلَج-
م بَلجَاء، ج بُلْج: واضح و آشكار؛ «حَق ابْلَج» : حقى آشكار، آنكه دو ابرويش بهم پيوسته نباشد، زيبا روى سفيد و گشاده چهره.
=أَبْلَحَ-
إِبْلاحًا [بلح] النَّخْلُ: نخل خرماى سبز برآورد.
=أَبْلَدَ-
إِبْلادًا [بلد] القومُ: آن قوم در شهر اقامت كردند،- هُ الْبَلَدَ: وى را درماندن در شهر ملزم كرد.
=الأَبْلَد-
كم هوش و خرفت، پليد، آنكه دو ابرويش بهم پيوسته نباشد.
=أَبْلَسَ-
إِبْلاسًا [بلس] : كم خير شد، شكست خورد و اندوهگين شد،- في امْرِهِ: در كار خود سرگردان شد،- هُ: او را بى خير و خاموش كرد،- مِن رَحْمَةِ اللَّه: از رحمت خدا مأيوس شد.
=أَبْلَطَ-
إِبْلاطًا [بلط] : آنچه از دارائى كه داشت از دست داد و فقير و خانه نشين شد،- الدّارَ: خانه را سنگ فرش كرد،- اللصُّ الرّجُلَ: دزد همه دارائى او را گرفت و بر روى زمين رهايش كرد.
=أُبْلِطَ-
فقير و بى چيز و خاك نشين شد.
=أَبْلَغَ-
إِبْلاغًا [بلغ] هُ اليه: پيام را به او رسانيد و ابلاغ كرد،- هُ الشّي ءَ: آن چيز را به او رسانيد و ابلاغ كرد،- ألشُّرْطَة بِالأمْرِ: پليس را از موضوع با خبر كرد.
=الأَبْلَغ-
آنكه در او مبالغه شود.
=أَبْلَقَ-
إِبْلاقًا [بلق] : رنگ بدن او سياه و سفيد بود.
=الأَبْلَق-
م بَلْقاء، ج بُلْق: آنچه كه به رنگ سياه و سفيد باشد،- (ح) : پرنده ايست دو رنگ كه به (ابى بُليق) معروف است؛ «الأَبْلَقُ الْفَرد» : دژى مخصوص سَمَوْأَل بود كه با سنگهاى سياه و سفيد ساخته شده بود؛ «طَلَبَ الأَبْلَقَ العَقُوق» : آنچه كه غير ممكن است خواست.
=أَبْلَهَ-
إِبْلاهًا [بله] الرجُلَ- آن مرد را كودن و ابله شناخت.
=الأَبْلَه-
م بَلْهَاء، ج بُلْه: مرد سست عقل.
=إِبْلَوْلَقَ-
ابْلِيلَاقًا [بلق] : مرادف (ابْلَق) است.
=إِبْلِيس-
ج أَبَالِس و أَبَالِسة: شيطان، اهريمن.
=أَبَّنَ-
تَأْبِينًا [أبن] هُ: بر او گريه و زارى كرد.
=الابْنُ-
ج بَنُون و أَبْناء [بني] : فرزند پسر، مصغر اين اسم «بُنَيّ» است و منسوب به آن «ابني» و «بَنَوِي» است، «ابنُ بَطْنِه» : بنده شكم خود.
=ابْنُ آوَى-
ج بَناتُ آوَى [أوي] (ح) : شغال كه در زبان متداول به آن «الوَاوِي» گويند.
كنيه اين حيوان (ابُو زهرة) است.
=ابْنُ الأَيَّام-
[يوم] : آنكه به اوضاع و احوال روز آشنا باشد.
=ابْنُ جَلَا-
[جلو] : مرد معروف و مشهور.
=ابْنُ الحَرْب-
سرباز، رزمنده.
=ابْنُ ذُكَاء-
[ذكو] : بامداد، صبح.
=ابْنُ ساعتِه-
[سوع] : رونده و عبور كننده.
=ابْنُ السبيل-
[سبل] : مسافر، سفر كننده.
=ابْنُ الطَّوْدِ-
[طود] : انعكاس صوت، برگشت آواز.
=ابْنُ قِتْرَة-
ج بَناتُ قِتْرة [قتر] (ح) : مار خطرناك و كشنده. (اين كلمه غير منصرف است) .
=ابْنُ ليلِها-
[ليل] : آنكه شبانگاه تصميم گيرد و به كارهاى بزرگ دست زند.
=ابْنُ مِقْرَض-
[قرض] (ح) : جانورى است مشابه (ابن عِرْس) راسو و ليكن بزرگتر از آن، سفيد رنگ مايل به زردى كه موشها و گنجشكها و خرگوشها را شكار مى كند.
=ابْنُ يَوْمِهِ-
[يوم] : آنكه بفكر فردايش نباشد؛ «ابْنُ اليَوْمِ» : آنكه فقط بفكر خود باشد.
=أَبْنَى-
إبْناءً [بني] هُ: به او خانه يا ساختمانى بخشيد، به او كمك مالى كرد تا خانه اى بسازد، او را به ساختن خانه اى تشويق كرد.
=الأُبْنَة-
ج أُبن: گره چوب، ميخچه كه در پا پديد آيد و در زبان متداول به آن (مِسمار) گويند، عيب، كينه.
=الابْنَة-
فرزند دختر، مؤنث (الابْن) است.
=ابْنَة الجَبَل-
[جبل] (ح) : مار، انعكاس صوت.
=الابْنُم-
مرادف (الابْن) است، ميم زائد و براى مبالغه است و از حركت نون پيروى مى كند.
=الأَبْنُوس-
(ن) : درخت آبنوس كه در مناطق گرمسيرى كاشت مى شود و داراى چوبهاى بسيار سفت و محكم است. اين كلمه يونانى است.
=الابْنِيّ-
منسوب به (الابْن) است.
=أَبَهَ-
-أَبْهًا لهُ: او را بياد آورد، مورد توجه قرار داد؛ «هذا امرٌ لا يُؤبَهُ لَهُ» : اين امرى است كه بىهميّت است، چيزى نيست كه مورد توجه باشد.
=أَبْهَى-
إبْهاءً [بهي] : چهره او زيبا شد.
=ابْهارَّ-
ابْهِيْرَارًا [بهر] الليلُ أو النهارُ: شب يا روز به نيمه رسيد، الليلُ: تاريكى شب بسيار شد،- علينا اللّيلُ: شب بر ما دراز شد.
=الإبْهام-
ج أَبَاهِم و أَبَاهِيم [بهم] : بزرگترين انگشت دست يا پا مى باشد. اين كلمه مؤنث است و گاهى بصورت مذكر بكار مى رود.
=الأَبْهة-
مرادف (الأُبَّهَةْ است.
=الأُبَّهَةْ-
جاه و جلال، بزرگى، تكبّر.
=أَبْهَجَ-
إبْهاجًا [بهج] هُ: او را خورسند و شادمان كرد،- المَكَانُ: آن مكان زيبا و خوش گياه شد.