جامه فرسوده و رنگ و رو رفته.
«يدٌ نافِطَةٌ» : دستى كه تاول زده باشد؛- «رغوةٌ نافِطةٌ» : كف كه در آن حبابهاى هوائى باشد.
=النَّافِع-
فا، از نامهاى خداوند متعال.
=النَّافِعَة-
آنچه كه از آن استفاده شود، كارهاى عمومى؛ «وزير النافِعَة» : وزير كار.
=نافَقَ-
مُنَافَقَةً و نِفَاقًا [نفق] اليربوعُ: كلاك موش بداخل سوراخ خود رفت،- في دِينهِ:
در دين خود منافق شد و كفر خود را پنهان كرد و ايمان را بر زبان خود جارى نمود.
=النَّافِق-
فا،- مِن البضائِع: كالاى رايج كه خريدار بسيار داشته باشد.
=النَّافِقَاء-
ج- نَوَافِق [نفق] : يكى از سوراخهاى لانه كلاكموش كه آنرا براى روز فرار پنهان مى كند.
=النَّافِقَة-
مؤنث (النافِق) است، نافه آهوى مشك.
=النَّافِلَة-
ج نَوَافِل: عبادتى كه بر مؤمنان واجب نباشد، نوه، غنيمت، عطا و بخشش.
=النَّافُوخ-
ملاج و نرمه سر كودك. اين كلمه در زبان رايج تحريف شده و اصل آن (اليافوخ) است.
=النَّافُور-
عند النَّصارى: اين اصطلاح در نزد مسيحيان عبارت از راز قربانى مقدس است و همچنين نمازى است كه پس از مراسم عشاء ميخوانند و نيز بمعناى سر پوش ظرفهاى غذاى مقدس مى باشد.
=- اين كلمه يونانى است-.
=النَّافُورَة-
فواره آب كه در وسط حوض يا استخر قرار ميدهند.
=النَّافُورِيَّة-
«الطائرة النَّافُورِيَّة» : هواپيماى سريع (جت)
النَّافِي-
[نفي] : فا، منتفى.
=ناقَبَ-
نِقَابًا و منَاقَبَةً [نقب] هُ: با فضايل و امتيازات خود بر او فخر كرد،- نِقَابًا هُ: بدون قرار و يا اطلاع قبلى با او روبرو شد.
=النَّاقِب-
فا، بيمارى كه در اثر خوابيدن بسيار در بستر براى شخص پديد آيد، غده و يا كوركى كه از پهلوى انسان ايجاد شود و سر آن به درون شكم نفوذ كند.
=النَّاقِبَة-
مؤنّث (النّاقِب) است، همان غده مذكور در بالاست.
=النَّاقَة-
[نوق] (ح) : ماده شتر ج ناق و نُوق و أنُوق و انْؤُق و اوْنُق و أَيْنُق و نِيَاق و نَاقَات و انْوَاق و جج أيانِقُ و نياقات، و در علم ستاره شناسى عبارت از ستاره هائى است كه بشكل ماده شتر نزديك بهم قرار گرفته اند، دانه و تاول كه بر روى دست درآيد؛ «لا ناقَةَ لِي في الأمرِ و لا جَمَلَ» : در اين كار من دخالتى ندارم.
=ناقَدَ-
مُنَاقَدَةً [نقد] هُ: در امرى با او مناقشه و جدال كرد.
=النَّاقِد-
ج نَقَدَة و نُقَّاد: فا،- ج ناقِدُون: آنكه بول خود را نقد كند.
=ناقَرَ-
مُنَاقَرَةً و نِقَارًا [نقر] هُ: با او مباحثه و استدلال كرد، با او ستيز كرد.
=النَّاقِر-
ج نَوَاقِر: فا، تيرى كه بهدف اصابت كند.
=النَّاقِرَة-
ج نَوَاقِر: مؤنث (النّاقر) است، بلاى سخت، حجت و دليل، مصيبت.
=النَّاقِز-
«ظبيٌ ناقِزٌ» : آهو كه با چهار دست و پا بطرف بالا يا جاى بلند بجهد.
=ناقَشَ-
مُناقشةً و نِقَاشًا [نقش] هُ الحسابَ و في الحسابِ: در حسابرسى دقت كرد،- فلانًا:
با او جدال و كشمكش كرد،- قضيَّةً رياضيَّةً: مسأله رياضى را از جهات مختلف بررسى كرد.
=النَّاقِص-
ج نُقَّص: فا،؛ «درهمٌ ناقِصٌ» : پول فلزى كم وزن.
=ناقَضَ-
مُنَاقَضَةً و نِقَاضًا [نقض] قولُهُ الثاني قولَهُ الأَوَّلَ: تناقضگوئى كرد.
=النَّاقِط-
فا، بنده برده.
=النَّاقِع-
فا،؛ «دواءٌ ناقعٌ» داروى سودمند؛ «سمُّ ناقِعٌ» : زهر كشنده؛ «دمٌ. ناقِعٌ» : خون تازه.
=ناقَفَ-
مُنَاقَفَةً و نِقَافًا [نقف] هُ: با شمشير بر سر او زد.
=ناقَلَ-
مُنَاقَلَةً [نقل] الشاعرُ الشاعرَ: دو شاعر سخن يكديگر را نقض و انتقاد كردند،- تُهُ الحديثَ: سخن بر يكديگر نقل كرديم،- فلانًا: با يكديگر شراب خوردند،- هُ الأَقداحَ: جام از دست يكديگر گرفتند و نوشيدند،- الغرسُ: اسب براى حركت كردن پاى خود را با شتاب از زمين بلند كرد، اسب در دويدن از گذاردن دست و پا بر روى سنگريزه خوددارى كرد.
=النَّاقِل-
ج ناقِلُون و نَقَلَة: فا.
=النَّاقِلَة-
ج نَوَاقِل: مؤنث (الناقِل) است،- مِنَ الناس: مردمى كه از جايى بجاى ديگر كوچ كنند.
=النَّاقِه-
ج نُقَّه: فا.
=النَّاقُور-
ج نَوَاقِير: بوق، شيپور، دل.
=النَّاقُوس-
ج نَوَاقِيس: زنگ بزرگ كليساى مسيحيان كه براى برگزارى نماز پيروان خود را بدانجا فرا خوانند.
=ناكَبَ-
مُنَاكَبَةً [نكب] هُ: اندام وى محاذى شانه او شد.
=ناكَدَ-
مُنَاكَدَةً [نكد] هُ: بر او سخت گرفت و با وى بدرفتار كرد.
=ناكَر-
مُنَاكَرَةً [نكر] هُ: با او جنگ كرد، او را فريب داد.
=النَّاكِر-
فا، «ناكِرُ الجميل» : آنكه خوبى ديگرى را فراموش كند، كسى كه كفران نعمت كند.
=النَّاكِس-
فا، مفرد (النكُس) است،- ج نَوَاكِس: مرد سر افكنده.
=ناكَفَ-
مُنَاكَفَةً [نكف] هُ الكلامَ: مقابله بمثل كرد و سخن او را بوى برگردانيد.
=النَّاكِل-
فا، ترسو و ناتوان.
=النَّاكِي-
[نكي] : آنكه دشمن خود را با كشتن و يا مجروح كردن از ميان بردارد.
=نالَ-
-نَوَالًا و نَوْلًا [نول] فلانًا العطيَّةَ و بالعطيَّةِ و نالَ لهُ العطيَّةَ و بالعطيَّةِ: به او چيزى بخشيد،-- نَيْلًا و نائِلًا: بخشنده و كريم شد.
=نَالَ-
-نَيْلًا و نَالًا و نَالَةً [نيل] المطلوبَ: خواسته را بدست آورد،- من فلانٍ: او را دشنام داد،- من عدُوِّهِ مَطْلوبَهُ: از نظر دشمنش به