فهرس الكتاب

الصفحة 762 من 1009

ملامت و نكوهش؛ «اسْتَحَقَّ اللّائِمَة» : شايسته نكوهش شد.

=لابَ-

-لَوْبًا وَ لُوَابًا و لَوَبَانًا [لوب] الرجُلُ أو البعيرُ:

آن مرد يا شتر تشنه شد، در اطراف آب گشت بى آنكه به آب دست يابد.

=اللَّابَة-

ج لَابَاتٌ و لَابٌ [لوب] : زمين بى ريگ يا بى شِن و صاف.

=اللَّابِث-

بالمكان: آنكه در جائى مقيم باشد.

=لابَخَ-

لِبَاخًا و مُلَابَخَةً [لبخ] هُ: با او كتك كارى و زد و خورد كرد.

=اللَّابِد-

ج لُبَّد: فا،- ح: شير.

=لابَسَ-

مُلَابَسَةً [لبس] هُ: با او معاشرت و آميزش كرد و درون او را شناخت،- الأَمْرَ:

به آن كار پرداخت و ادامه داد.

=اللَّابن-

فا، دارنده و فروشنده شير، پر شير.

=اللَّابِنَة-

ج لابِنات و لَوابن: مؤنث (اللَّابِن) است.

=اللَّابِنُون-

آنانكه شير بسيار دارند؛ «الْبَنَ الْقَوْمُ فَهُم لَابِنُون» : شير آنها بسيار شد و آنها شير فروشانند.

=لاتَ-

[لوت] : از حروف مشبهه به ليس كه يكى از دو معمول آن همواره حذف مى شود، و محذوف نيز مرفوع است مانند «وَ لَاتَ حينَ مَنَاصٍ» كه در تقدير چنين است «وَ لاتَ الْحِينُ حِينَ مَنَاصٍ» .

=لاتَ-

-لَيْتًا [ليت] هُ عن كذا: او را از فلان چيز باز داشت و روى گردان كرد،- زَيْدًا حَقَّهُ: حق زيد را كم داد.

=و اللَّات-

[لتّ و لوت] : نام يكى از بت هاى عرب در جاهليت است.

=اللَّات-

[لتّ] : فا، مُرادف (اللّاتُ) است.

=اللَّاتِينِيّ-

ج لاتِينِيّون و لاتِين: منسوب به «لاتِينوم» است كه يكى از استانهاى ايتالياست، «شَعْبٌ لاتينيُّ» : مردم لاتين.

=اللَّاتِينِيَّة-

مؤنّث (اللّاتينيّ) است؛ «لُغَةٌ لاتِينِيَّة» : زبان لاتينى.

=لاثَ-

-لَوْثًا [لوث] العمامةَ على رأسِه: عمامه را بر سر خود پيچيد،- الضّبابُ بِالجَبَل: مِه كوه را پوشانيد،- دارَهُ: خانه نشين شد،- بِفُلانٍ:

به او پناه برد،- بهِ النَّاسُ: مردم دور او جمع شدند،- فُلانٌ: فلانى به دور خود چرخيد،- الشَّى ءَ: آن چيز را در دهان خود جويد،- ثوبَهُ بِالطّين: بر جامه خود گل ماليد،- في الأمر: در آن كار درنگ كرد،- عَنِ الحاجَةِ:

بر آوردن نياز را به تأخير انداخت.

لاثَمَ: مُلَاثَمةً [لثم] هُ: او را بوسيد.

=اللَّاثِم-

ج لُثْمٍ: فا.

=لاجَّ-

مُلاجَةٌ و لِجَاجًا [لجّ] خصمَهُ: با دشمن خود سرسختى نشان داد.

=اللَّاجّ-

[لجّ] : آنكه بسيار لجباز و سرسخت باشد.

=اللَّاجِئ-

ج لاجِئُون [لجأ] : آنكه از كشور خود به علل سياسى و غيره مى گريزد و به كشور ديگرى پناهنده مى شود،- پناهنده سياسى يا اجتماعى.

=لاحَ-

-لَوْحًا [لوح] الشي ءُ: آن چيز آشكار و نمايان شد؛ «يَلُوحُ لِي أَنّ» ؛ «على مَا يَلُوحُ» :

ظاهر امر چنين است،- الْبَرْقُ: برق درخشيد،- النَّجمُ: ستاره نمايان شد،- إليهِ:

به او نگاه كرد،- الشّى ءَ: آن چيز را ديد،- العطشُ او السَّفَرُ فُلانًا: تشنگى يا مسافرت او را دگرگون كرد،- لَوْحًا و لُوحًا و لُوَاحًا و لُؤوحًا و لَوَحَانًا الرَّجُلُ: آن مرد تشنه شد.

=لاحَى-

لِحَاءً و مُلَاحَاةً [لحي] الرجُلَ: با او ستيز كرد، او را راند و از كارش جلوگيرى كرد، او را ملامت و سرزنش كرد.

=اللَّاحّ-

[لحّ] : فا؛ «مكانٌ لاحٌّ» : جاى تنگ و باريك.

=اللَّاحِب-

راه روشن و آشكار.

=لاحَدَ-

مُلَاحَدَةً [لحد] صاحِبَهُ: هر يك از آن دو دوست بر روى هم خم شدند.

=اللَّاحِدِ-

فا، گور كن، لحد ساز؛ «قَبْرٌ لاحِدٌ» :

قبرى كه داراى لحد است.

=اللَّاحِسَة-

من السنين: سالهاى سخت؛ «لاحِسَةُ السُّكَّرِ» (ح) : گونه اى موريانه كه شِكر را مى ليسد يا كاغذ و كتابها را مى جود.

=لاحَظَ-

لِحَاظًا و مُلَاحَظَةً [لحظ] هُ: او را مراقبت كرد و زير نظر گرفت، هر يك مراقب ديگرى شدند،- عَلَيْهِ شيئًا: بر او از چيزى ايراد گرفت؛ «مِمَّا يُلاحَظُ أَنَّ» : آنچه كه بنظر مى رسد آنست كه ...

=اللَّاحِظ-

فا.

=اللَّاحِظَة-

ج لَوَاحِظ: مؤنّث (اللَّاحِظ) است، چشم.

=لاحَفَ-

مُلَاحَفَةً [لحف] هُ: با وى همراهى كرد، به او كمك و يارى كرد.

=لاحَقَ-

مُلَاحَقَةً و لِحَاقًا [لحق] هُ: به دنبال وى رفت و او را پيگيرى كرد.

=اللَّاحِق-

فا، ميوه ى بار دوّم درخت، ميوه اى كه پس از ميوه اوّل بدست آيد.

=اللّاحِقَة-

ج لَوَاحِق: مؤنث (اللَّاحِق) است، ميوه اى كه پس از ميوه اوّل بدست آيد.

=لاحَم-

مُلاحَمةً و لِحَامًا [لحم] الحبلَ: ريسمان را سخت بافت،- الشَّى ءَ بالشَّى ءِ: آن دو چيز را به هم چسبانيد يا لحيم كرد،- بين الشَّيئَين: چيزى را بر روى چيزى ديگر چسبانيد.

=اللَّاحِم-

خوراننده ى گوشت، دارنده گوشت؛ «بازٌ لاحِمٌ» : باز گوشت خوار.

=لاحَنَ-

مُلاحَنَةً [لحن] القومَ: سخن خود را به مردم فهمانيد.

=اللَّاحِن-

فا، آنكه عاقبت گفتار را مى داند، آنكه به شخصى چيزى گويد و از ديگران پنهان كند، آنكه در اعراب و گويش كلمات عربى خطا مى كند.

=اللَّاحُوس-

آزمند، بد فال.

=اللَّاحِي-

[لحي] : فا.

=اللَّاخّ-

[لخّ] : «وادٍ لاخٌ» : درّه پر پيچ و خم و پر از درخت.

=لادَّ-

لِدَادًا و مُلَادَّةً [لدّ] الرجُلَ: با او دشمنى و سرسختى كرد، با وى ستيزه كرد و بر او چيره شد،- عَنْهُ: از او دفاع و پشتيبانى كرد.

=اللَّادّ-

ج أَلِدَّة [لدّ] : دشمن سرسخت.

=اللَّادِغ-

ج لُدَّغ: فا.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت