فهرس الكتاب

الصفحة 78 من 1009

مى كند اهميت نمى دهد، از سالخوردگى خردمند نشد،- بِالشي ءِ عِندَ الْعَامّة: و در زبان متداول به معناى آنكه بى نظم و بى مبالات است مى باشد.

=اسْتُهْتِرَ-

[هتر] الرجُلُ: آن مرد بسيار بكارهاى باطل پرداخت،- الرّجُلُ بِكذا: آن مرد به چيزى يا كارى سرگرم شد و به چيزى ديگر نينديشيد.

=اسْتَهَجَّ-

اسْتِهْجَاجًا [هجّ] فلانٌ: فلانى به رأي خود چه درست و چه نادرست كار كرد،- السَّيَّارةَ او القافلةَ: ماشين يا كاروان را با شتاب راند.

=اسْتَهْجَنَ-

اسْتِهْجَانًا [هجن] فعلَهُ: كار او را زشت و ناپسند شمرد؛ «هذا ممّا يُسْتَهْجَنُ ذِكْرُهُ» : اين از چيزهائى است ناپسند كه گفتن آن زشت است.

=اسْتَهَدَّ-

اسْتِهْدَادًا [هدّ] هُ: او را ناتوان كرد.

=اسْتَهْدَى-

اسْتِهْدَاءً [هدي] : راهنمائى خواست،- الشي ءَ: خواست كه آن چيز به وى ارمغان شود.

=اسْتَهْدَجَ-

اسْتِهْدَاجًا [هدج] : لرزان راه رفت.

=اسْتَهْدَفَ-

اسْتِهْدَافًا [هدف] لهُ الشي ءُ: آن چيز براى او برخاست،- الشي ءُ: آن چيز بلند،- الشي ءَ: براى آن چيز كوشيد، آنرا هدف قرار داد،- لِكَذا: بر آن چيز متعرِّض شد.

=اسْتَهْرَجَ-

اسْتِهْرَاجًا [هرج] لهُ الرأْيُ: داراى رأيي نيرومند و فراخ شد.

=اسْتُهْرِعَ-

اسْتِهْرَاعًا [هرع] تِ الإبلُ: شتران بسوى آب شتافتند.

=اسْتَهْرَمَ-

اسْتِهْرَامًا [هرم] هُ: او را پير و سالخورده شمرد، او را سالخورده يافت.

=اسْتَهْزَأَ-

اسْتِهْزَاءً [هزأ] : ريشخند كرد.

=اسْتَهْزَمَ-

اسْتِهْزَامًا [هزم] الجيوشَ: لشكر را گريزانيد، خواستار گريز آنها شد، آنها را گريخته يافت.

=اسْتَهَشَّ-

اسْتِهْشَاشًا [هشّ] هُ: او را خوار و سبك كرد.

=اسْتَهْضَبَ-

اسْتِهْضَابًا [هضب] الجبَلُ: كوه بلند و مرتفع شد.

=اسْتَهَلَ-

اسْتِهَالًا [سهل] المكانَ: آن مكان را مناسب ديد و در آن اقامت گزيد.

=اسْتَهَلَّ-

اسْتِهْلَالًا [هلّ] المطرُ: باران سخت ريزش كرد،- تِ السَّمَاءُ: آسمان اولين باران را فرو ريخت،- قَصِيدتَهُ: شعر خود را آغاز كرد،- الشَّهْرَ: هلال آن ماه را ديد،- القَومُ الهِلَالَ: آن قوم هلال ماه را ديدند،- الهِلَالُ: هلال نمايان شد،- الشَّهرُ: هلال آن ماه آشكار شد،- الوَجْهُ: چهره از شادى درخشيد،- تِ العينُ: چشم اشك ريخت،- الصَّبِيُّ: كودك نوزاد با صداى بلند گريست. و نيز بر هر گوينده اى كه با صداى بلند سخن گويد واژه (اسْتَهَلَّ) بر او اطلاق مى شود.

=اسْتُهِلَّ-

[هلّ] الهلالُ: هلال آشكار و نمايان شد،- السَّيفُ: شمشير كشيده شد.

=الاسْتِهْلَاك-

[هلك] : مص به مصرف رسانيدن چيزهاى خوب و نيكو از سوى دارندگان آنها.

=الاسْتِهْلَال-

- [هلّ] : مص؛ «اسْتِهلالُ القصيدةِ» :

آغاز قصيده شعرى؛ «بَرَاعَةُ الاستِهلالِ عِند الْبَيَانِيّين» : و در نزد سخنوران زيبائى مطلع و آغاز بيت شعرى از قصيده است.

=اسْتَهْلَكَ-

اسْتِهْلَاكًا [هلك] هُ: او را هلاك كرد،- المالَ: آن مال را بمصرف رسانيد و از بين برد،- في الأمرِ: در آن كار با شتاب كوشيد.

=اسْتَهَمَ-

اسْتِهَامًا [سهم] القومُ: آن قوم با يكديگر قرعه كشيدند.

=اسْتَهَمَّ-

اسْتِهْمَامًا [همّ] فلانٌ: فلانى امور قوم خود را مورد توجه قرار داد،- هُ بِالأمرِ و في الأمرِ: از او خواست تا به آن كار اهميت دهد.

=اسْتَهْنَأَ-

اسْتِهْنَاءً [هنأ] الطعامَ: طعام را گوارا يافت،- هُ: از او طلب يارى كرد، از وى عطا و بخشش خواست.

=اسْتَهْوَى-

اسْتِهْوَاءً [هوي] هُ: عقل و عشق او را ربود و سرگردانش كرد، خواسته او را برايش زيبا جلوه داد، او را با تلقين فريفت يا وى را با خواب مغناطيسى خوابانيد.

=الاسْتِهْوَاء-

[هوي] : مص، تلقين كردن، الهام يا وحي مغناطيسى كه به آن (التَّنْوِيمُ الْمِغْنَاطِيسِيّ) نيز گويند.

=اسْتُهِيمَ-

اسْتِهْيَامًا [هيم] فؤادُهُ: از فرط عشق و دوستى و جز آن دل و عقل او شيفته و سرگشته شد.

=اسْتَوَى-

اسْتِوَاءً [سوي] : راست و استوار شد،- الشي ءُ: آن چيز معتدل شد؛ «سَوَّيْتُ الشي ءَ فَاسْتَوى» : آن چيز را عدل و مساوى كردم پس معتدل شد،- الرَّجُلُ: كار آن مرد استوار شد، جوانى او به پايان رسيد، به نهايت جوانى و نيرومندى رسيد،- الرَّجُلانِ في كذا: آن دو مرد در امرى با هم برابر شدند،- عليهِ: بر آن دست يافت و نمايان شد،- على ظهْرِ الدّابّة: بر پشت ستور سوار شد،- على سَرِير المُلكَ: توانگر و مالك شد،- تْ بِه الأرضُ: هلاك شد و در زمين دفن گرديد،- الطَّعَامُ أو التَّمْرُ: غذا يا خرما پخته و رسيده شد،- فُلانٌ لِي خصمًا: فلانى دشمن من شد،- الى الشي ءِ: آهنگ آن چيز را كرد.

=الاسْتِوَاء-

[سوي] : مص استقامت و برابرى، اعتدال؛ «خَطّ الإسْتِواء» : در اصطلاح جغرافيدانان عبارت از دايره ايست بر دور كره زمين كه درد و فاصله مساوى ميان دو قطب زمين است و آنرا به دو نصف شمالى و جنوبى تقسيم مى كند. و شب و روز در تمامى سال با هم برابرند، خط استوا.

=الاسْتِوَائيّ-

[سوي] : منسوب به خط استواست؛ «المُناخُ الإسْتِوائي» : آب و هواى سرزمينهاى نزديك به خط استواست كه با درجه گرماى بسيار و بارانهاى پياپى توأم مى باشد.

=اسْتَوأَلَ-

اسْتِيئَالًا [وأل] تِ الإبلُ: شتران گرد هم آمدند.

=اسْتَوْبَأَ-

اسْتِيبَاءً [وبأ] المدينةَ: آن شهر را وبا خيز يافت.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت