ذره را گردآورى كنند طول آن معادل يك ميليمتر مى شود؛ «مِثقَالُ ذَرّةٍ» : كمترين هر چيزى؛ «مِقدارُ ذَرَةٍ» : هيچ چيز، كمترين چيزى «ذَرَّةٌ من الشَّك» : كوچكترين شك يا ترديد.
-ذَرْحًا الشي ءَ في الريح: آن چيز را در باد پخش كرد،- الطّعَامَ: غذا را پر از حشرات سمّى كرد.
تَذْرِيحًا: مترادف (ذَرَحَ) است.
=الذُّرَّح-
واحد (الذَّرَارِيح) است.
=ذَرْذَرَ-
ذَرْذَرَةً [ذرذر] الملحَ أو الحَبَّ: نمك يا دانه ها را پاشيد و پخش كرد.
=ذَرَعَ-
-ذَرْعًا الثوبَ: جامه را با دست ذرع كرد،- هُ: از پشت سر او را با دست خفه كرد،- هُ القَي ءُ: قي و استفراغ او را گرفت و دگرگون شد.
=ذَرَّعَ-
تَذْريعًا في السباحة: در شنا كردن بازوان خود را دراز و فراخ كرد،- في المَشْيِ: بهنگام راه رفتن دستهاى خود را تكان داد.
=الذَّرْع-
مص، كشيدن و باز كردن دست، نيرو، توان؛ «ضِقتُ بالأمرِ و عن الأمْرِ ذَرْعًا» : آن كار را نتوانستم انجام دهم؛ «رَجُلٌ وَاسِعُ الذرْع» : مرد گشاده روى و خوش خلق.
=الذَّرِعَ-
آنكه شبانه روز سير و حركت كند، مرد گشاده روى و خوش برخورد، آنكه با زبان گستاخى شر بپا كند.
=الذُّرْعَة-
ج ذُرَع: وسيله، دستاويز.
=الذَّرعَة-
ج ذَرِعَات: مؤنث (الذرع) است.
=ذَرَفَ-
-- ذَرْفًا و ذَرِيفًا و ذُرُوفًا و ذَرَفَانًا و تَذْرَافًا الدمعُ:
اشك روان شد،- تِ العَينُ دَمْعَها: چشم اشك ريخت،- ذَرَفَانًا: به كندى و آهسته راه رفت.
=ذَرَّفَ-
تَذْرِيفًا و تَذْرِفةً و تَذْرَافًا الدمعَ: اشك ريخت.
=ذَرَقَ-
-- ذَرْقًا الطائرُ: پرنده چلغوز يا فضله افكند.
=الذرْق-
مص، چلغوز يا فضله ى پرندگان.
=الذُّرَق-
(ن) : گياهى است از تيره ى علفها كه خواص پزشكى نيز دارد.
=الذُّرْوَة-
[ذرو] : مترادف (الذرْوة) است، پيرى؛ «مُؤْتَمَر الذرْوَة» : كنفرانس سران كشورها.
=الذِّرْوَة-
ج ذُرًى و ذِرىً: بالاى هر چيزى، بلندى و جايگاه بلند.
=الذَّرُوح-
واحد (الذَّرارِيح) است.
=الذُّرُّوح-
واحد (الذرارِيح) است.
=الذَّرُّوح-
واحد (الذرارِيح) است.
=الذَّرُور-
ج اذِرَّة [ذرّ] : آنچه از دارو كه در چشم يا بر زخم ريزند.
=الذَّرِّيّ-
[ذرّ] : منسوب به (الذرّة) است، پرند شمشير و جوهر آن.
=الذَّرِي ء-
[ذرأ] : مترادف (المَبْذُور) است، گياه يا درخت بهنگام كشت.
=الذُّرِّيَّة-
ج ذَرَارِيّ و ذُرِّيَّات [ذرّ] : «ذُريَّةُ الرجُلِ» : فرزند و نسل و دودمان مرد.
=الذَّرِّيَّة-
[ذرّ] : مؤنث (الذَّرِّي) است؛ «الطاقةُ لذرّية» : نيروى اتم؛ «القُنبُلَة الذرّيّةِ» (ا ع) :
بمب اتمى كه از تفكيك ذره و اورانيوم ساخته مى شود؛ «الأسْلِحَةُ الذَّرِّية» (ا ع) :
سلاحهاى هسته اى كه با آن بمب اتمى را رها و پرتاب كنند؛ «الأبْحاث الذرِّيَة» :
بحثهاى اتم شناسى يا علوم هسته اى؛ «ذَرِّيَّةُ الرَّجُل» : فرزند و نسل و دودمان مرد.
=الذِّرِّيَّة-
[ذرّ] : «ذِرِّيَّةُ الرجُلِ» : مترادف (ذُرِّيَّتُهُ) است.
=الذِّرِّيح-
واحد (الذَّرَارِيح) است.
=الذَّرِيحة-
واحد مؤنث (الذّرَاريح) است،- ج ذَرِيح: تپه، پشته.
=الذَّرِيرَة-
[ذرّ] : گونه اى عطر است.
=الذَّرِيع-
قبيح، شنيع، شتابنده؛ «موتٌ ذَرِيعٌ» : مرگ ناگهانى و سريع.
=الذَّرِيعَة-
ج ذَرَايع: وسيله، دستاويز، دليل، شترى كه براى شكار پشت آن پنهان شوند.
=الذَّرِيف-
«الدمعُ الذَّرِيف» : اشكِ ريزان.
=الذَّعَارِير-
[ذعر] : دانه ى چركى ريز كه در زير پوست بدن پديد مىيد. اين واژه در زبان متداول رايج است و برخى آن را (دَعَارِير يا دَعَادِير) گويند.
=الذُّعَاف-
زهر كشنده ى فورى؛ «موتٌ ذُعَافٌ» : مرگ سريع يا ناگهانى.
=ذَعَرَ-
-ذَعْرًا هُ: او را ترسانيد، وى را بيمناك كرد.
=ذَعِرَ-
-ذَعَرًا: در شگفت شد.
=ذُعِرَ-
ترسيد.
=الذُّعْر-
ترس، بيم.
=الذُّعْرَة-
سُرين، كفل؛ «رجلٌ ذُعْرَةٌ» : مردى كه عيب و نقص دارد.
=الذُّعَرَة-
(ح) : نام پرنده ايست كوچك كه همواره دم خود را مانند بيمناك تكان مى دهد و به (أمّ سَكَعْكَع) معروف است؛ «رجلٌ ذُعَرَة» : مردى كه عيبها دارد.
=ذَعَفَ-
-ذَعْفًا هُ: او را زهر كشنده ى فورى خورانيد،- الطعَامَ: در غذا زهر ريخت.
=ذَعِفَ-
-ذَعَفَانًا: مرد، بدرود زندگى گفت.
=الذَّعْف-
سمى كه فورى مى كُشد.
=ذَعَقَ-
-ذَعْقًا هُ: او را ترسانيد، بر او فرياد كشيد.
=ذَعِنَ-
-ذَعَنًا لهُ: به او فروتن شد، فرمانبردار شد.
=ذَفَّ-
-ذَفًّا و ذَفَفًا و ذِفَافًا [ذفّ] على الجريح:
زخمى را كشت،- في الأمرِ: در آن كار شتابيد،- ذفًّا الطَّاعُونُ فلانًا: بيمارى طاعون او را كشت.
=الذُّفَاف-
[ذفّ] : سبكبال و تندرو،- ج ذُفُف و أذِفَّة: زهر كشنده.
=الذَّفَاف-
ج ذُفُف و أذِفَّة [ذفّ] : زهر كشنده.
=ذَفِرَ-
-ذَفَرًا الشي ءُ: بوى آن چيز بلند شد وَ پخش شد، اين واژه در بوى خوش و بوى بد هر دو بكار مى رود ولى معمولا و اغلب بر بوى بد و گند اطلاق مى شود.
=الذَّفَر-
بوى بد و گنديده، بوى بسيار و تند.
=الذَّفِر-
تند بوى.
=الذَّفْرَى-
ج ذِفْرَيَات و ذَفَارَى و ذَفَار (ع ا) :
استخوان پشت گوش.
=الذَّفْرَاء-
(ن) : گياهى است در بهار مى رويد و بسيار بد بوى است.