لباس كهنه،- مِنَ الْخَيل: اسب لاغر ميان.
=المُشِين-
[شين] : معيوب و رسوا كننده؛ «سُلوكٌ مُشِين» : رفتار رسوا كننده.
=مَصَّ-
-مَصًّا [مصّ] الشي ءَ: آنرا مكيد.
=المَصّ-
مص؛ «قَصَبُ المَصِّ» : نيشكر.
=المُصَاب-
[صوب] : مفع، ضربه، بلا و شَرّ، كسيكه دچار بلا شده، كسيكه بنوعى ديوانه باشد.
=المُصَابَة-
[صوب] : مؤنث (المُصاب) است، مصيبت.
=المُصَاحَات-
[مصح] : پوست شتر بچه گان كه پر از كاه كنند و در برابر ماده شتر گذارند تا خيال كند بچه هاى آن مى باشند.
=المُصَاحِب-
[صحب] : فا، همراه، همدم.
=المَصَاد-
[صيد] : شكارگاه.
=المُصَادَرَة-
[صدر] : مصادره دولتى، مصادره اموال.
=المُصَادَفَة-
[صدف] : برخورد، كارى بوقت خود انجام يافتن، عَرَض و اتفاق.
=المَصَارّ-
[صرّ] : روده ها.
=المُصَارَحَة-
[صرح] : مص؛ «شَتَمَهُ مُصَارَحَةً» : در رو باو دشنام داد.
=المُصَارِع-
[صرع] : كُشتى گير.
=المُصَارعَة-
[صرع] : كشتى؛ «المُصَارَعَة الحُرَّة» : كشتى آزاد.
=المَصَارِيف-
[صرف] : مخارج؛ «خالِصُ المَصَاريفِ» : خرج در رفته.
=المُصَاص-
[مصّ] : مرادف (المُصَّة) است.
=المَصَّاص-
[مصّ] : كسيكه بسيار مى مكد، حجامتگر.
=المُصَّاص-
[مصّ] : كسيكه بسيار مى مكد، حجامتگر.
=المُصَاصَة-
[مصّ] : چيز مكيدني.
=المَصَاعِب-
[صعب] : رنجها و سختيها.
=المَصَاغ-
[صوغ] : زيور آلات ساخته شده.
=المُصَافِّ-
[صفّ] :؛ «هو مُصَافَي» : او در صف من است.
المُصَاقَبَة:
[صقب] موافقت و قبول، اين واژه را گاهى با سين تلفظ مى كنند.
=المُصَالَة-
قطراتى كه از كوزه يا مشك خارج مى شود.
=المَصَالَة-
[مصل] : مرادف (الْمَصْل) است.
=المُصَالَتَة-
[صلت] : شاعرى كه در شعر خود از ديگران ابيات شعرى را مى دزدد.
=المُصَالَحَة-
[صلح] : مص،- بين اشخاصٍ:
صلح و آشتى دادن ميان دو گروه.
=المُصَّان-
[مصّ] (ن) : نيشكر.
=المَصَّان-
[مصّ] : حجامتگر، لئيم، كسيكه با دهان شير از گوسفند بمكد.
=المُصَاهَرَة-
[صهر] : قوم و خويشى كه در نتيجه ازدواج بدست مىيد.
=المَصَبّ-
ج مَصَابّ [صبب] : جاى فرو ريختن آب.
=المِصَبّ-
[صبب] : دستگاه حروف چينى.
=المِصْبَاح-
ج مَصَابيح [صبح] : چراغ روشنائى، نيزه پهن؛ «مَصَابِيحُ النّجوم» :
ستارگان آسمان، قدح بزرگى كه از آن آب نوشند.
=المُصْبَح-
[صبح] : آغاز روشن شدن روز، جاى بر آمدن روشنائى صبح، هنگام بامداد.
=المِصْبَح-
[صبح] : چراغ روشنائى، قدحي بزرگ.
=المُصَبَّح-
[صبح] : مفع، تور يا پنجره آهنى كه بر روى آن گوشت بريان كنند.
=المَصْبَغَة-
[صبغ] : رنگرزى، كارگاه رنگرزى.
=المَصْبَنَة-
[صبن] : كارگاه صابون سازى.
=المَصْبُوب-
[صبب] . مفع،- على الشّي ءِ:
وادار شده و يا تأكيد شده بر چيزى.
=المُصَّة-
[مصّ] من الشي ءِ: خالص هر چيزى.
=مَصَحَ-
-مَصْحًا و مُصُوحًا الشي ءُ: گذشت و سپرى شد،- الثّوبُ: جامه كهنه شد،- تِ الدّار: خانه ويران شد و اثرى از آن نماند،- النّبات: رنگ شكوفه گياه پريد،- الكتابُ: كتاب كهنه و فرسوده شد،- لبنُ الناقةِ: شير شتر خشك شد و بند آمد،- اللّهُ مَرَضَك: خداوند تو را شفا داد،- بالشّي ءِ: آن چيز را برد،- مَصَحًا الظلُّ: سايه كم شد يا كمرنگ شد.
=مَصِحَ-
-مَصَحًا الظلُّ: مرادف (مَصَحَ) است.
=المَصَحّ-
ج مَصَاحّ و مَصَحَّات [صحّ] :
درمانگاه، بيمارستان مسلولين.
=المَصْحَاة-
[صحو] : آنچه كه باعث هشيارى و بيدارى شود.
=المِصْحَاة-
[صحو] : جام آب كه معمولًا از سيم (نقره) باشد.
=المَصَحَّة-
[صحّ] : آنچه كه باعث بهبودى و تندرستى شود؛- من الأَمْكِنَة: درمانگاه.
=المَصِحَّة-
[صحّ] : مرادف (المَصَحَّة) است.
=المُصَحِّح-
[صحّ] : فا، مصحح اغلاط، غلط گير.
=المُصْحَف-
ج مَصَاحِف [صحف] : قرآن كريم، كتاب پر حجم.
=المَصْحَف-
ج مَصَاحِف [صحف] : مرادف (المُصْحَف) است.
=المِصْحَف-
ج مَصَاحِف [صحف] : مرادف (المُصْحَف) است.
=المُصَحَّف-
[صحف] : مفع؛ «هذا اللّفظ مُصَحَّفٌ عَنْ كَذا» : اين لفظ مغاير و گرفته شده از چيزى است.
=المُصَحِّف-
[صحف] : كسيكه بخطا و غلط نوشته را مى خواند.
=المُصْخِر-
[صخر] : سنگلاخ- جاي پر از سنگ.
=المِصْدَاح-
[صدح] : آواز خوان، ترانه سرا، خواننده.
=المِصْدَاق-
[صدق] : آنچه يا آنكه گواه راستى و راستگوئى باشد.
=المِصْدَح-
[صدح] : مرادف (الصَّادح) است.
=المُصْدِر-
[صدر] : فا؛ «رجُلٌ مُصْدِرٌ» : مرد كارگشا.