فهرس الكتاب
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
است؛ «شي ءٌ وَخِمٌ» : چيز بيمارى زا و مسرى.
«أَرضٌ وَخْمَةٌ» : زمين كه گياه در آن سبز نمى شود، زمين پر از بيمارى و يا وبا خيز.
«أَرضٌ وَخِمَةٌ» : مرادف (وَخْمَةٌ) است.
=الوَخُود-
«البعيرُ الوَخُود» : مرادف (الواخد) شتر تندرو است.
=الوَخُوم-
ج وَخَامَى و وِخَام من الرجال: مرد سنگين وزن؛ «ارضٌ وَخُومٌ» : زمين وبا خيز كه در آن گياه نرويد.
=الوَخْي-
[وخي] : مص،،- ج وُخِيّ و وِخِيّ:
قصد، آهنگ، راه هموار، قاصد.
=الوَخِيم-
ج وَخَامَى و وِخَام من الرجال: مرد سنگين وزن؛ «شي ءٌ وخيم» : چيز آلوده و بيمارى زا؛ «امْرٌ وَخِيمُ العَاقِبَةِ» كار بد و زيان آور.
=الوَخِيمَة-
مؤنث (الوَخِيم) است؛ «ارضٌ وخيمَةٌ» : زمينى كه در آن گياه نرويد، زمين وبا خيز و آلوده.
=وَدَّ-
-وَدًّا و وُدًّا و وِدًّا و وَدَادًا و وُدَادًا و وِدَادًا و وَدَادَةً و مَوَدَّةً و مَوْدِدَةً و مَوْدُودَةً [ودّ] هُ: او را دوست داشت، «وَدِدْتُ لو كانُ كَذا و لو أَنَّك فَعَلْتَ كَذا» :
آرزو مى كنم كه چنان بود و يا چنين مى كردى، و لو در اينجا موصول حرفى است.
=الوُدّ-
[ودّ] : مرادف (الوِدّ) است.
=الوَدّ-
[ودّ] : مرادف (الوِدّ) است.
=الوِدّ-
[ودّ] : دوستى؛- «بِودِّي انْ يَكُونَ كَذا» : دوست دارم كه چنان باشد،- اوْداد و اوَدّ و أوِدّ: دوست دار يا آنكه بسيار دوست دارد، اسم جمع است بمعناى (المُحِبِّين) :
دوستداران؛- «قومٌ وِدٌّ» : قومى كه دوستدار همديگرند؛- «بِدِّى افْعَل كذا» : ميخواهم چنان كارى بكنم. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=وَدَى-
-وَدْيًا ودِيَةً [ودي] القاتلُ القتيلَ:
خونبهاى كشته را به ولىّ او پرداخت،- الأَمْرَ: كار را نزديك كرد،- الشّي ءُ: آن چيز روان شد، و از اين كلمه (الوادى) مشتق شده است كه آب در آن روان است و از كلمه (وَدَى) فعل امر بدينگونه:
«دِ دِيَا دُوا دِي دِيَا دِينَ» ساخته مى شود.
=الوَدَى-
[ودي] : مرگ، نابودى.
=الوِدَاج-
(ع ا) : رگ گردن كه هنگام خشم متورم شود و آن دو رگ است بنام (وِدَاجَان) .
=الوِدَاس-
مرادف (الوادِسِ) است و بمعناى گياه كه بر روى زمين گسترده شده است.
=الوَدَاع-
اسم است از (وَدَّعَ الْمُسَافِرَ) :
خدا حافظى كردن، چوب سوخته از گياه مركبات.
=الوِدَاع-
اسم است از (وادَعَهُ) : با يكديگر وداع كردن.
=الوَدَاعَة-
مص، ثبات و آرامش.
=الوَدَّاك-
آنكه چربى و روغن فرو شد.
=وَدَجَ-
-وَدْجًا الدابَّةَ: رگ ستور را زد،- بَين الْقَوم: ميان قوم اصلاح و آرامش برقرار كرد.
=وَدَّجَ-
تَوْدِيجًا [ودج] : مرادف (وَدَجَ) است.
=الوَدَج-
ج أَوْدَاج (ع ا) : رگ گردن كه هنگام خشم متورم مى شود، رگ گردن قربانى كه وسيله ذبح كننده بريده مى شود.
=وَدَسَ-
-وَدْسًا المكانُ: آن جاى پر از كشت و زرع شد.
=وَدَّسَ-
تَوْدِيسًا [ودس] المكانُ: زمين پر از گياه شد،- تِ الْمَاشِيَةُ: دام و ستور در زمين پر از گياه چريدند.
=الوَدَس-
مرادف (الوَادِس) گياهان گسترده بر روى زمين است.
=وَدَعَ-
-وَدْعًا الشي ءَ: آن چيز را رها كرد.
=فعل امر اين كلمه (دَعْ) مى باشد كه رايج است اما فعل ماضى و مصدر آن كاربردى كم دارد،- مالًا عندهُ: مال يا آن چيز را نزد او به وديعه گذارد،- الشي ءُ: آن چيز آرام شد،- الرّجُلُ: آن مرد ساكن و آرام شد،- المسافرُ الناسَ: مسافر با مردم خدا حافظى كرد؛- «وَ دَعُوهُ» : براى او دعا كردند كه خداوند سختى سفر را بر او آسان و بسلامت وى را بخانه باز گرداند،- الثّوبَ بالثّوبِ:
جامه را در جامه ديگرى پيچيد و نگهدارى كرد.
=وَدُعَ-
يَوْدَعُ وَدَاعَةً الرجُلُ: آرام و مطمئن شد.
=وَدَّعَ-
تَوْدِيعًا [ودع] المسافرُ القومَ: مسافر با مردم خدا حافظى كرد،- القَوْمُ الْمُسَافِرَ: آن قوم مسافر را بدرقه كردند،- فلانًا: از نزد او رفت،- الثّوبَ في صوان و نحوِهِ: جامه را در جعبه يا كمد نگهدارى كرد،- الصَّبِيَّ او الكَلبَ: بر گردن كودك يا سگ مهره سفيد آويخت،- فَرَسَهُ: اسب خود را در رفاه نگهداشت.
=الوَدْع-
مص،،- ج وُدوُع: گور، قبر، هدف و غرض، مهره، خر مهره.
=الوَدَع-
صدفهاى كوچكى كه از دريا بيرون ريخته مى شود بشكل مهره يا خر مهره كه در باطن بعضى از آنها حشره وجود دارد.
=الوَدْعَة-
ج وَدَعَات: واحد (الوَدْع) است.
=الوَدَعَة-
ج وَدَعَات: واحد (الوَدَع) است.
=وَدَفَ-
-وَدْفًا الشحمُ: پيه و چربى گداخته و روان شد،- الإِناءُ: از ظرف آب چكيد،- لهُ الْعَطَاءَ: بخشش به او را كم كرد.
=الوَدْفَة-
باغ سرسبز.
=الوَدَفَة-
پيه،- ن: نام گياهى است كه بر آن (النصِيّ) اطلاق مى شود.
=وَدَقَ-
-وَدْقًا و وُدُوقًا إليهِ: به او نزديك شد،- بِهِ: با او انس گرفت،- بطنُهُ: شكم او بزرگ شد، شكم او روان شد،- تِ السّماءُ:
آسمان باريد،- وَدْقًا الْمَطَرُ: باران قطره قطره باريد.
=وَدِقَ-
يَيْدَقُ وَدَقًا تْ عينُهُ: در چشم او جوش يا دانه سرخ پديد آمد.
=الوَدْق-
مص، باران.
=الوَدْقَة-
ج وَدْق: جوش يا دانه سرخ كه در چشم پديد آمد.
=الوَدَقَة-
ج وَدَق: مرادف (الوَدْقَة) است.
=الوَدِقَة-
«عينٌ وَدِقَةٌ» : چشمى كه در آن جوش پديد آمده باشد.