فهرس الكتاب

الصفحة 227 من 1009

=تُجَاهَ-

[وجه] : روبرو، مقابل؛ «تُجَاهَهُ» :

روبروى آن.

=تِجَاه-

[وجه] : مترادف (تُجاه) است.

=تَجَاوَبَ-

تَجَاوُبًا [جوب] القومُ: آن قوم به هم پاسخ دادند و با هم گفتگو كردند.

=التَّجَاوُب-

[جوب] : مص، توافق و تناسب.

=تَجَاوَدَ-

تَجَاوُدًا [جود] القومُ: آن قوم نگريستند تا به بينند كداميك دليل واضحترى دارند؛ «هم يَتَجَاوَدُونَ الحَديثَ» : آنها مسابقه ى بهترين سخن را مى دهند.

=تَجَاوَرَ-

تَجَاوُرًا [جور] القومُ: آن قوم با يكديگر همسايه شدند.

=تَجَاوَزَ-

تَجَاوُزًا [جوز] المكانَ: از آن مكان گذشت،- عنهُ: از او چشم پوشى كرد و او را بخشيد،- في الشي ءِ: در آن چيز افراط كرد، زياده روى كرد.

=تَجَاوَلَ-

تَجَاوُلًا [جول] القومُ في الحرب: برخى از آن قوم در جنگ بر برخى تاختند.

=التَّجَاوِيد-

[جود] : بارانهاى خوب و سودمند. اين واژه مفرد ندارد.

=تَجَبَّرَ-

تَجَبُّرًا [جبر] : تكبر كرد و گردنكشى سخت شد،- العَظْمُ: استخوان پس از شكستن جوش خورد و نيكو شد،- المريضُ:

بيمار بهبودى يافت.

=تَجَبَّلَ-

تَجَبُّلًا [جبل] المسافِرُ: مسافر به كوه درآمد.

=تَجَبَّنَ-

تَجَبُّنًا [جبن] الرجُلُ: آن مرد كلفت و سنگين شد،- اللّبَنُ: شير پنير شد يا مانند پنير سفت شد.

=تَجَحَّرَ-

تَجَحُّرًا [جحر] تِ العينُ: چشم فرو رفت.

=تَجَحْفَلَ-

تَجَحْفُلًا [جحف] القومُ: آن قوم گردهم آمدند.

=تَجَحَّمَ-

تَجَحُّمًا [جحم] : آن مرد از حرص و بخل سوخت، در تنگى قرار گرفت.

=تَجَدَّبَ-

تَجَدُّبًا [جدب] المكانُ: آن مكان بر اثر نيامدن باران خشك شد.

=تَجَدَّدَ-

تَجَدُّدًا [جدّ] الشي ءُ: آن چيز نو شد.

=التَّجَدُّد-

[جدّ] : مص، نوآورى و به وجود آوردن و نوين ساختن.

=تَجَدَّلَ-

تَجَدُّلًا [جدل] : بر زمين افتاد.

=التَّجْدِيد-

[جدّ] : مص، ابتكار، تجديد حيات بخشيدن، احياء، اعاده ى نظم، اصلاح در هر چيزى.

=التَّجْدِيف-

ج تَجَادِيف [جدف] : ناسپاسى و كفر و ناسزاگوئى به درگاه خداوند.

=تَجَذَّذَ-

تَجَذُّذًا [جذّ] : بريده شد.

=تَجَذَّفَ-

تَجَذُّفًا [جذف] في مشيهِ: در راه رفتن شتاب كرد.

=تَجَذَّمَ-

تَجَذُّمًا [جذم] الشي ءُ: آن چيز بريده شد.

=التَّجْذِير-

[جذر] (ع ح) : در علم حساب به معناى بدست آوردن جذر عددى است.

=تَجَرَ-

-تَجْرًا و تِجَارَةً: به داد و ستد بازرگانى مشغول شد، تجارت كرد.

=التَّجْرِبَة-

ج تَجَارِب [جرب] : آزمايش، آزمودن، امتحان، تجربه، اندوه و سختى.

=تَجَرْجَرَ-

تَجَرْجُرًا [جرجر] الماءَ: آب را در گلو ريخت و آنرا به صدا درآورد.

=تَجَرَّدَ-

تَجَرُّدًا [جرد] : برهنه شد،- للأَمْرِ: به آن كار پرداخت و همّت گماشت،- الفَرَسُ: اسب در مسابقه بر ساير اسبان سبقت گرفت و از ميان آنها بيرون شد.

=التَّجَرُّد-

[جرد] : مص، تنهائى، بى طرفى،- عَنْ او مِنْ: آزاد شدن از ...

=تَجَرَّسَ-

تَجَرُّسًا [جرس] : سخن گفت و آواز خواند.

=تَجَرَّعَ-

تَجَرُّعًا [جرع] الماءَ: آب را جُرعه جُرعه نوشيد،- الغَيْظَ: خشم را فرو نشاند.

=تَجَرَّفَ-

تَجَرُّفًا [جرف] الطينَ: گل و لاى را با بيل بركند و پاك كرد،- الشي ءَ: بيشتر آن چيز يا همه ى آنرا برد.

=تَجَرَّمَ-

تَجَرُّمًا [جرم] الزمانُ أو الشتاءُ: روزگار يا زمستان گذشت،- عليهِ: بر او تهمت بزهكارى زد.

=التَّجْرِيب-

[جرب] : آزمايش و آزمون و امتحان.

=التَّجْرِيبِيّ-

آزمايشى؛ «عِلْمُ النَّفس التَّجْريبيّ» : روانشناسى آزمايشگاهى پيرامون روش يابى در مجال زندگى عقلى و روانى و رفتار انساني.

=التَّجْرِيبيَّة-

[جرب] : يكى از مذاهب فلسفى است كه پيروان آن آزمون و آزمايش را اساس هر دانشى مى دانند.

=التَّجْرِيح-

[جرح] : مص، زخم زبان گفتن، بد زبانى و آبرو ريختن.

=التَّجْرِيد-

[جرد] : مص،- عند النُّحاة: در اصطلاح نحويان مجرّد شدن كلمه از عوامل لفظى مانند «زيدٌ قامَ» ،- من السّلاح: خلع سلاح، كنار گذاردن اسلحه.

=التَّجْرِيدة-

[جرد] : گروهى پراكنده از لشكريان.

=تَجَزَّأَ-

تَجَزُّؤًا [جزأ] : آن چيز تقسيم شد،- بالشي: به آن چيز بسنده كرد و قانع شد.

=التَّجْزِئَة-

[جزأ] : مص؛ «تاجِرُ التَّجْزِئةِ» :

بازرگان يا پيشه ور خرده فروش يا جزئي فروش.

=تَجَزَّرَ-

تَجَزُّرًا [جزر] القومُ القومَ في القتال: آن گروه در جنگ گروه ديگر را كشتند و كشته هاى پاره پاره شده را براى درندگان گذاشتند.

=تَجَزَّعَ-

تَجَزُّعًا [جزع] : پاره شد، شكسته شد.

=تَجَزَّمَ-

تَجَزُّمًا [جزم] العودُ: آن چوب شكاف برداشت.

=تَجَسَّدَ-

تَجَسُّدًا [جسد] : داراى جسم شد.

=التَّجَسُّد-

[جسد] : مص؛ «سِرُّ التَّجَسُّد» : به واژه ى (سِرّ) رجوع شود.

=تَجَسَّسَ-

تَجَسُّسًا [جسّ] الأخبارَ و الأمورَ: در پى بدست آوردن اخبار يا امور شتافت، جاسوسى كرد، آن چيز را جستجو كرد.

=تَجَسَّمَ-

تَجَسُّمًا [جسم] : تنومند شد،- الأَمْرَ أو الرَّمْلَ: بدنبال آن كار بزرگ يا چيز افزون رفت،- الأرضَ: زمين را زير پاى خود گرفت و رفت- فلانًا مِن بَين القَوم: از ميان آن قوم فلانى را برگزيد،- في عَينى كذا: آن چيز در چشمان من شكل گرفت و مجسم

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت